آن زمان که دانشجو در آلمان بودم، برای امرار معاش مجبور به کار کردن در موازات درس خواندن شدم. به عنوان مشاور برای کمپانی Sony در یک فروشگاه بسیار بزرگ لوازم الکترونیکی جایی را پیدا کردم. قریب 2 سال آنجا محل کار من بود. به هر حال هر جور آدمی را میدیدی و پس از مدتی، با چهره مشتریان دائمی آشنا میشدی. هفته ای یکبار این فروشگاه با چاپ دفترچه هایی، برای خود تبلیغ میکرد و برای جذب مشتری، اجناسی را حراج مینمود.
یکی از جالبترین مشتریهایی که من در عمرم آشنا شدم شخص ترکی بود که حدود 50 سال میداشت. او به گفته خود فقط 35 سال بود که در آلمان سکونت داشت و به همین دلیل آلمانی را مانند سرخپوستان دست و پا شکسته صحبت میکرد.
هر موقع که جنسی حراج میشد، به پیش من میآمد و با لحنی عصبی و توهین آمیز میپرسید: Wo digital? (یعنی: دیجیتال کو؟). من از او میپرسیدم: چه دیجیتالی؟ ساعت دیجیتال؟ دوربین دیجیتال؟ ریسیور دیجیال؟ آخر چه نوع دیجیتال؟ !!!! او هم همیشه یک نگاه تحقیر آمیز از بالا به پایین به من میانداخت و میگفتDu nix verstehen :تو هیچ نفهمیدن!) Du nix Deutsch verstehen. تو آلمانی نفهمیدن!) Du dumm (تو احمق!) . بعدش هم مثل همیشه سراغ یک نفر دیگر میرفت و عین این جملات را به قربانی هوش خدا دادی خود تحویل میداد. این بابا دیگر معروف شده بود. همه کارکنان فروشگاه او را میشناختند و هروقت او را میدیدند، فرار را بر قرار ترجیح میدادند.
پانترکان گرامی ما هم همین طور هستند. جملاتی را میگویند و ادعاهایی دارند سراپا اشتباه و احمقانه و فحاشی از اصول گفتمان ایشان است و تازه ناراحت میشوند که چرا ایشان را کسی جدی نمیگیرد.
دمیر ایسلانماز، دلی اوتانماز
۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه
دیجیتال کو؟!!
۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه
افسانه ترک باعرضه !
آن موقع که هنوز دانشجو بودم، میبایست که برای امرار معاش در طول تعطیلات دانشجویی کار میکردم. این امر باعث شد که نه تنها با مشاغل مختلف، بلکه با افراد و شخصیتهای مختلف آشنایی پیدا کنم.
یکبار هم در خارج از شهر کوچکی که زندگی میکردم، در کارخانه IBM شغل موقتی پیدا کردم. در آنجا تا آن زمان هارددیسک میساختند. کارخانه بسیار منظم و تمیزی بود و پول خوبی هم میدادند. برخلاف کارخانه های دیگر، هر بخش، اتاق استراحت خود را داشت. روز اول کار در IBM را هرگز فراموش نمیکنم. هر شیفت، نیم ساعت برای کارگران استراحت میداد. روز اول هنوز ننشسته بودم، یک پانترک با آن گردنبند طلای کذاییش با سرعت زیاد نزدیک شد. ته ریش داشت و بود تند سیگار میداد(مانند همه پانترکان).
به ناگاه بی مقدمه با آلمانی دست و پا شکسته به من گفت: تو خیال کردن من میمون؟(Du denken ich Affe?).
من که قدری جا خورده بودم: ببخشید؟
پانترک (عصبانی تر): تو گفتی من میمون؟(Du gesagt ich Affe?).
من پیش خودم گفتم ای خدایا به دادم برس که این یارو الآن به من چاقو میزند.
من به او گفتم: من شما را نمیشناسم. شما هم که من را تا به حال ندیده اید. چرا این فکر را میکنید؟
او گفت: تو دانش آموز؟ (منظورش این بود که آیا من دانشجو هستم).
گفتم: آری.
پانترک: تو در مدرسه (دانشگاه) یاد گرفتن، آدم از میمون..... نه!... آدم از الله !
من: خب که چی؟
پانترک: تو احمق!(Du dumm).
این صحنه را در ذهن خود مجسم کنید: من با رنگ پریده و کارگران دیگر با دهان باز به این موضوع نگاه میکردند و در سالن استراحت جیک کسی درنمیآمد.
خوشبختانه دوست این پانترک دست او را گرفت و سر میز خود برد.
پانترک در حالی که از خشم میلرزید در جمله آخر خود چنین گفت: اصلا همه دانش آموزان احمق!
من از آن روز تا روز آخر کار که سه ماه طول کشید، در راهرو نیم ساعت استراحت را گذراندم، چرا که به من ندا داده بودند که این شخص حتما با من کتک کاری راه خواهد انداخت.
ترکان قومی جنایتکارند (7)
در ایران همه چیز هست!
۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
ترکان و سقوط اخلاقی و فرهنگی در ایران (12)
طویله ای به نام اداره گذرنامه
۱۳۸۸ شهریور ۱۳, جمعه
ترکان و باز هم لواط
۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه
حکومت سبزی فروشان
خودشان میگویند!
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
مفهوم "تداوم تاریخی" و اهمیت آن
۱۳۸۸ شهریور ۵, پنجشنبه
ترکان و سقوط اخلاقی و فرهنگی در ایران (11)
سید حسن تقیزاده میآید پیش جمالزاده و خاطرهای را تعریف میکند بدین مضمون:
زمانی که ما با سرعت طاقتفرسایی قانون اساسی مشروطه را مینوشتیم شهرت داشت که حال مظفرالدین شاه خوب نیست و به زودی خواهد مُرد. ما میترسیدیم که پیش از این که شاه (و به تأسی از او - محمدعلی میرزا) قانون اساسی را بپذیرند و امضا کنند مظفرالدین شاه بمیرد و پسرش هم هرگز قانون اساسی را تایید نکند. پس من که تقیزاده باشم با «میرزا محمدعلی خان تربیت» به دیدن پزشک انگلیسی [درست: اسکاتلندی] شاه رفتیم. نگرانی خود را صریحا به او بازگفتیم و خواهش کردیم بکوشد که شاه را تا هنگام پایان یافتن قانون اساسی سر پا نگاه دارد. دکتر شاه جواب داد: شاه بیمار نیست اما بینهایت ضعیف و علیل است به خاطر این که در هر کاری ناپرهیزی و زیادهروی میکند. از جمله، این پسره عبدالعلی هر روز در زیر کرسی پهلو شاه مینشیند و در چند نوبت آلتش را مالش میدهد تا حالت انزال به او [=مظفرالدین شاه] دست دهد. من [پزشک] هرچه میگویم این پسره عبدالعلی را از او دور کنند سودی نمیبخشد.
جمالزاده میگوید تقیزاده به من گفت که آن پسره عبدالعلی همین «فلانالسلطنه» است!