۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (1)


"موسی، پیامبری که شاخ داشت"

دوستان هنر و هنرهای باستانی، گاهی با تعجب به مجسمه های پیامبر موسی نگاه کرده و در عجبند که چرا هنرمندان قرون وسطی، موسی را با "شاخ" به نمایش گذاشته اند.






تجسمی که هنرمندان از موسی داشتند، به دوران اوایل قرون وسطی بازمیگردد. بسیاری از اسناد مذهبی به دست کسانی ترجمه میشد که به زبان عبری و لاتین و یونانی تسلط کافی نداشتند. از آنجایی که متون مذهبی فقط به این سه زبان نوشته میشدند، کوچک ترین اشتباه لپی سرنوشت ساز میشد.
"میکل آنژ" که اولین مجسمه از موسی را ساخت، به یک متن از عهد عتیق متوسل شد. (سورۀ 34، آیۀ 29)
در این آیات آمده است که:" ... و وقتی موسی از کوه سینا به پایین آمد، شاخ داشت".
منظور آیه به جای شاخ، هالۀ نور بوده است. ولی مترجم بیسواد، به جای واژۀ Keren عبری، واژه ای با آوای مشابه لاتین Cornu را ترجمه کرده که به معنی "شاخ" میباشد.
پس از این اشتباه کوچک میکل آنژ، تمامی هنرمندان مابعد او نیز مجسمه ها و تصاویر موسی را با شاخ ترسیم کردند.

پس از گذشت 30 سال در آلمان و تسلط کامل زبان آلمانی، متوجه شدم که تمامی متون و کتب برگردانده شده از آلمانی به فارسی، اشتباهاتی فاحش و در مواردی غم انگیز دارند.
در مورد کتاب "کاپیتال" مارکس هم همین است. آدمی کاملا متوجه میشود که مترجم این کتاب، از دیکشنری زمان جنگ جهانی دوم  "حییم" کمک گرفته است. این دیکشنری اشتباهات تأیین کننده ای دارد. چنان که در زمان فارسی، بسیاری از واژه ها در جای جای یک جمله معانی مختلفی پیدا میکنند، در زبان آلمانی نیز چنین است. لطفا به این شعر فارسی توجه کنید:
آن یکی شیر است کادَم میخورد
وان دگر شیر که آدم میخورد
آن یکی شیر است اندر بادیه
وان دگر شیر است اندر بادیه

واژه شیر دومعنی دارد: یکی شیر درنده و دیگری شیر گاو
واژه بادیه نیز دو معنی دارد: ظرف و یا بیابان
اگر این نوع واژگان را از کانتکس آن بیرون آوریم، معنی واژه کاملا عوض میشود.

در زبان آلمانی نیز چنین است.
 در ضمن نمیتوان واژه گان را یک به یک ترجمه کرد. اگر شما واژۀ "کله پا شدن" را یک به یک ترجمه کنید، برای یک آلمانی کاملا بدون مفهوم میشود. شما باید معادل آن را بیابید تا طرف مخاطب، شما را درک کند.

به طور مثال:
آنچه که در ایران "مالیات غیرمستقیم" خوانده میشود، مترجم کتاب کاپیتال، آن را "ارزش اضافی" ترجمه کرده است. ولی مترجم، این واژه را یک به یک ترجمه کرده است. مسلما "ارزش اضافی" در کانتکس خود به زبان آلمانی معنی خود را دارد. ولی در زبان فارسی باید برای معنی کردن آن از جمله ای نسبتا طولانی استفاده کرد تا مفهوم این واژه در زبان فارسی کاملا درک شود.
کتاب مارکس و نامه های او پر است از چنین ترجمه های احمقانه.
حالا فکر کنید که یک چپ ایرانی بر مبنای ذات مذهبی-شیعه  و با گذشتۀ فئودالی-اشرافی خود با اتکا به یک ترجمۀ ناقص، دست به ترویج ایدئولژی مارکسیسم در ایران بزند.
نتیجه اش همان شد که شد...
این سلسله نوشتار ادامه خواهد داشت.

۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

چرا از او متنفر بودم


پیتر شولاتور Peter Scholl-Latour از خبرنگاران و شرقشناسان متبحر زمان خود بود.
هم او بود که در هواپیمای ایرفرانس، خمینی را تا تهران همراهی کرد. بهترین خبرها را از زمان گروگانگیری در بیروت ارسال کرد و از بهترین مفسرین انقلاب اسلامی بود. از او بیش از 40 کتاب باقی مانده است.
یکی از خصلتهای جالب او، گفتن حقایق، باصراحت و بدون لفاظی بود. چنان که خبرنگاران زبده ای مانند Udo Steinbach و Ulrike Herrmann از او انتقاد میکردند که او کلیشه ای صحبت کرده و باعث وحشت اروپاییان از دولتهای خاورمیانه میشود. ولی تاریخ نشان داد که او حق داشته است.
من مدت مدیدی از او به خاطر دیدگاهش در مورد مردم خاور میانه و خصوصا ملت ایران "نفرت" داشتم. او ملت ایران را ملتی مذهبی تا خرافاتی میدید. انسانهایی که خرافه را دوست دارند و از حقیقت بیزارند. مردمی که مذهب را جزو لاینفک زندگی خود میدانند. ملتی که زور شنیدن را نشانۀ قضا و قدر میداند. مردمی که عملا میل ندارند از یک دور باطل خارج شوند، چرا که این را جزو سرنوشت میدانند و عقیده دارند "که این هم بگذرد".
البته باید گفت که این عقیده را در مورد کلیۀ مردم خاورمیانه داشت.
من دیدگاههای او را توهین به خود و ملتم میدانستم. من میپنداشتم که ملت ایران، مذهب و خرافات را پشت سر گذاشته است. ما که حداقل در شهر بودیم با دهاتیها صددرصد فرق داریم. ما که به زیارت امامزاده نمیرویم. ما اگر به زیارت مشهد برویم، لابد بیشتر جهت تفنن است تا خرافه پرستی و از این قبیل.
چند سال است که دیگر خودم را گول نمیزنم. وقتی عمۀ من که زمان آن خدابیامرز با درجۀ سرهنگی، امروز افتخار میکند که چندین بار برای زیارت به سوریه رفته و چندین بار در عربستان بوده، دیگر چه جای شبهه باقی میماند؟
وقتی ملت ایران جلوی ساختمان پلاسکو از خود سلفی میگیرند و دائما "یا ابوالفضل" و "یا حسین" میگویند، چه جوابی دارم؟
وقتی فک و فامیل من که با عرق سگی و ودکای ناب روسی و کتاب کاپیتال بزرگ شده اند، دائما برای خواندن دعای کمیل و نماز نافله به مسجد میروند، دیگر چه برهانی دارم؟
وقتی بچه پولدارهای شمال شهر تهران با پورشه و مازراتی خود که بر روی آن "یاحسین" منقوش شده، به سینه زنی میروند، دیگر چه بگویم؟
وقتی دکترها و تحصیل کرده ها، نامه داخل چاه جمکران میاندازند چه؟
وقتی زنان ما در انتخابات ضد زن شرکت میکنند و بر روی آن صحه میگذارند، اصلا چه میتوان گفت؟
آقای پیتر شولاتور حقیقت را مانند آینه ای جلوی صورت من میگرفت و من از دیدن "آن" حقیقت متنفر بودم. من از تصویری که در آن آینه میدیدم عصبانی بودم. نه از آقای پیترشولاتور. من که نمایندۀ ملتم در چهار دیواری خانه ام هستم، در حقیقت از خودم متنفر بودم.
بهترین جمله ای که از پیترشولاتور شنیدم این بود:
" مردم خاورمیانه اصولا قادر به درک وضعیت زندگی خود نیستند. این وضع ادامه خواهد داشت. کشورهای خاورمیانه نیاز به "دیکتاتورهای عاقلی" دارند که زندگی خوب را "به زور" به ایشان اهدا کنند. وگرنه این ملتها درک رسیدن به یک زندگی شرافتمندانه را ندارند. توصیۀ من این است که اگر ملتی در خاور میانه، چنین دیکتاتوری را پیدا کرد، با چنگ و دندان از او نگهداری کند..."




۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

کدام بیشتر خرج بر میدارند: پادشاه یا رئیس جمهور



از قدیم گفته اند که دروغ حناق نیست. خصوصا برای کسانی که با هر دلیل آبکی، میخواهند مخالفت خود را با مقام پادشاهی نشان دهند.
یکی از دلایل مخالفین پادشاهی، خرج بیشتر یک پادشاه از یک رئیس جمهور میباشد. ولی آیا این ادعا درست است؟
در این نوشتار با آوردن مدارک از جرائد معتبر آلمانی و اروپایی، نشان میدهیم که این دوستان از قصد، حقیقت را وارونه جلوه میدهند. یعنی اینکه: دروغ میگویند!
1- توجه داشته باشید که همیشه فقط یک پادشاه برای مملکتش خرج برمیدارد. یعنی اینکه اگر پادشاهی ریق رحمت را به سر میکشد، پادشاه بعدی به تخت پادشاهی مینشیند.
در مورد رئیس جمهور ولی این دیگر صدق نمیکند. مثلا در آلمان که سیستم جمهوری میباشد، رئیس جمهورهای قبلی هنوز در قید حیات هستند و حقوق میگیرند. در آلمان هنوز این رئیس جمهورها در قید حیات هستند و سالیانه هرکدامشان چیزی حدود 200000 یورو حقوق میگیرند.

- Horst Köhler
- Christian Wulff
-Joachim Gauck
- Frank Steinmeier

البته این فقط حقوق ایشان است. بنا به تحقیق روزنامۀ اینترنتی NEWS، هر رئیس جمهور آلمان سالیانه معدل 4.6 میلیون خرج دارد. این خرجها جهت محافظت، ایاب و ذهاب و میهمانیهای او نیز میشود.

2- در اروپا، پادشاهان فقط حق دریافت حقوق دولتی خود را دارند. رئیس جمهورها ولی اجازه دارند منابع مالی دیگری را هم داشته باشند. مثلا اگر ایشان کفالت یک موسسه را به عهده داشته باشند و یا اخیرا وکیل مجلس بوده باشند، حقوق وکالت و کفالت خود را نیز تا آخر عمر دریافت میکنند.

3- بعضیها بهانه میگیرند که پادشاهان "مالیات" نمیدهند. این در مورد همۀ پادشاهان صدق نمیکند. مثلا ملکۀ انگلستان مالیات میدهد. از آنجایی که ملکۀ انگلیس از اجداد خود زمین و ملک به ارث برده است، گاهی مالیات او از حقوق دولتیش بیشتر است.
در آلمان، بنا به قانون مالیاتی، رئیس جمهور از پرداخت مالیات معاف است.

4- بعضیها دلیل میآورند که خرجهای جانبی پادشاه از یک رئیس جمهور بیشتر است. توجه داشته باشید که فقط خرج  3 سفر همسر دونالد ترامپ 10 میلیون دلار بود.

5- از طرف دیگر، موافقان پادشاهی به یک نکتۀ اساسی دیگر اشاره میکنند. پادشاهان فقط برای مالیات دهندگان خرج ندارند. ایشان برای مملکت توریست و ارز آورده و به طور غیر مستقیم کارآفرینی میکنند.
فقط ملکۀ انگلیس برای کشورش سالیانه 500 میلیون پوند پول تولید میکند!

6- خرج سالیانۀ خانوادۀ رئیس جمهور آمریکا (نه خود رئیس جمهور) روزی 500000 دلار میباشد.

بنابراین از دوستان جمهوری پرست خواهشمندم دلایل مستدل تری را برای رد پادشاهی بیاورند.

۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

امیدوارم که هرگز...


دوستداران نظام پادشاهی کلاه خود را قاضی فرمایند و به این سئوال، پاسخی منطقی دهند: آیا خواهان بازگشت نظام پادشاهی و پادشاه شدن شاهزاده رضا پهلوی هستید؟


قبل از پاسخ دادن به این سئوال، خواهشمندم چند سطر زیر را بخوانید:
- در 4 دهه گذشته، چپ ایرانی برای کوبیدن ایران دوستی و وطندوستی از کوششی دریغ نکرده است. اقلا از این طیف برای نجات ایران نه تنها کمکی نخواهد رسید، بلکه این طیف آبش با قومگرایان در یک جوب است.
- ملایان نیز که ایران دوستی را نابود کردند. از ملت ایران، امت ساختند. چیز کمی از ایراندوستی در کشورمان باقی مانده است.
- از ملیگرایان هم که عددی باقی نمانده که بشود به روی کمک ایشان حساب کرد. اگر هم مانده، پیر پاتالهایی هستند که شلوار خود را هم به زور بالا نگه میدارند.
- سازمان مجاهدین هم که قابل سنجش نیست و هر لحظه میتواند از تقیه سیاسی خود برون رود و راه و مشی قدیمی را به پیش گیرد.
- به کوشش کشورهای عربی، تجزیه گرایان هر روز قدرتمندتر و مسلح تر میشوند. آیا گمان میکنید که اینان در یک آیندۀ دموکراتیک، با حرف خوش تن به خواستۀ اکثریت میدهند؟
شاهزاده رضا پهلوی بارها نشان داده که به چه میزان به ارزشهای دموکراسی پایبند است. اگر در زمان او مجبور شوند که با خشونت جلوی جدایی طلبان را بگیرند، تاریخ در مورد او چه قضاوت خواهد کرد؟ نخواهند گفت که به قولهای خود پایبند نبود؟
نخواهند گفت که پادشاهی همین است و خشونت طلب؟ نخواهند گفت که پهلویها چنین و چنان کردند؟
اگر شاهزاده رضا پهلوی توان جلوگیری از تجزیه ایران را نداشته باشد، آیا او را با شاه سلطان حسین بینوا مقایسه نخواهند کرد؟ به عنوان کسی که ایران را از بین برد؟
ملت ما درگیر گرسنگی و بیکاریست. چندین ملیون معتاد داریم. مقدار زیادی آدم الکی خوش و خیالباف مذهبی داریم. تعداد کثیری از هموطنان ما از بیماریهای روانی رنج میبرند.
برای جلوگیری از یک جنگ تمام عیار داخلی، به کدام یک از نامبردگان بالا دست کمک دراز میکنید؟

آیا از او کمک خواهی گرفت؟

 یا از اینان؟


یا از اینان؟


اینان هموطنان مایند. ولی آیا در دنیای ما زندگی میکنند؟
کسانی که ایران را نجات دادند و میشد روی آنان حساب کرد، چنین بودند:


و یا چنین:


من که برای سئوالات خود پاسخی ندارم.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

سیر نمادهای آلت پرستان قومهای ترک، از شرق تا غرب


قسمت بزرگی از اقوام ترک تا زمان آشنایی به اسلام، به شامانیسم  عقیده داشته و نمادهای صبیعت، از جمله آلت تناسلی را پرستش میکردند.
سفرنامه ابن فضلان (ترجمه سید ابوالفضل طباطبائی، انتشارات شرق): «چون راه مزبور طی شد به قبیله ای از ترك ها به نام غزها (الغزیه) رسیدیم. آنان مردمی صحرانشین هستند و خانه موئی یا سیاه چادر دارند و همیشه در حركت اند... این مردم زندگی صحرایی دارند و در رنج و مشقت به سر می برند.در عین حال مانند الاغ گمراه اند، به خدا ایمان ندارند و فاقد عقل و شعورند و هیچ چیز را نمی پرستند. فقط بزرگان خود را ارباب می خوانند. وقتی یكی از ایشان بخواهد با رییس خود در كاری مشورت كند می گوید:«ای خدا، در فلان كار چه كنم؟» ایشان در كار خویش با یكدیگر مشورت می كنند اما وقتی در امری اتفاق نمودند و روی آن تصمیم گرفتند، یكی از پست ترین و فرومایه ترین آنان از میان شان برخاسته، قرارشان را بر هم می زند!
موضوع لواط نزد ایشان بسیار مهم است. مردی از اهل خوارزم به منطقه «گوذركین» كه جانشین پادشاه ترك است، وارد شد و چندی برای خرید گوسفند نزد دوست خود اقامت نمود. میزبان ترك پسر بی ریشی داشت. مرد خوارزمی همچنان به او اظهار علاقه می نمود تا او را به میل خود حاضر و تسلیم ساخت.
... فردای آن روز با مردی از ترك ها كه بسیار زشت و بدقیافه و رذل و پلید بود و لباس ژنده ای را در بر داشت برخوردیم. آن روز باران سختی ما را گرفته بود.آن مرد گفت:«بایستید.» تمام قافله كه شامل قریب سه هزار چهارپا و پنج هزار مرد بود از حركت ایستاد.آن گاه گفت:«هیچ یك از شما حركت نكند». همگی دستور او را اطاعت نموده ایستادیم و به او گفتیم: «ما دوستان گوذركین هستیم.» او پیش آمده خنده ای كرد و گفت: «گوذركین كیست! ........ گوذركین.» سپس گفت: «پكند». به زبان خوارزمی یعنی نان. من چند گرده نان به او دادم و آن ها را گرفت وگفت: «بروید به شما رحم كردم» ...
نزد قبیله باشقرد: این جماعت شرورترین و كثیف‌ترین ترك‌ها و سخت‌ترین ایشان در آدم‌كشی می‌باشند. [ناگهان می‌بینید] مردی مرد دیگر را به زمین انداخته سر او را می‌بُرد و آن را برمی‌دارد و بدن‌اش را رها می‌كند. آن‌ها ریش خود را می‌تراشند و شپش می‌خورند. بدین شكل كه درزهای نیم‌تنه‌ی خود را جست‌وجو كرده، شپش‌ها را با دندان جویده، می‌خورند ….......

مایلم در چند عکس زیر، سیر تکامل سنگهای قبر به شکل آلت تناسلی از مبدأ ترکان در مغولستان تا ترکیه کنونی را تشریح نمایم. شما میتوانید جهت کسب مأخذ این عکسها، بر روی آن کلیک کنید:

[​IMG]
مغولستان

صحرای ترکنشین تاکلاماکان

گورستان خالد نبی، ایران

گورستان دهکده اُنار، مشکین شهر، استان اردبیل ایران

روستای پینه شلوار در نزدیکی تبریز

گورستان عثمانی در ترکیه

 گورستان ایوب در ترکیه

Turkish-Cemetery
گورستانی دیگر در استانبول

در تصاویر کاملا معلوم است که سنگهای قبر، به تدریج از سیر تکاملی خود را از "آلت تناسلی" به "عمامه" طی کرده اند. علت آن هم گروش ترکان به اسلام بوده است. ولی فرم و شکل این سنگهای قبر به جای خود باقی مانده است.

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (26)

"کشف حجاب"



من به عنوان یک انسان لیبرال، همیشه مخالف اجبارها در جامعه بوده و هستم. مدتی هم مخالف کشف حجاب بودم. تا زمانی که به خارج آمدم و عکس این امر بر من ثابت شد. خوانندگان این سطور لابد پیش خود خیال میکنند که انتخاب لباس در اروپا و آمریکا که کاملاً اختیاری میباشد. البته که چنین است.
چشمانم وقتی کاملاً باز شدند که با جماعت مسلمان این ولایت آشنایی بیشتری پیدا کردم.
در اوایل سکونتم در اروپا، واقعاً فکر میکردم زنانی که روسری به سر  اینجا زندگی میکنند، باید بسیار به حجاب خود ایمان داشته باشند که از اختیارات اجتماعی خود داوطلبانه دوری کرده و نوع پوشش خود را محدود میکنند. چرا که نهادهای دولتی و قانون اروپا، از حقوق اجتماعی فرد در جامعه، به معنای واقعی کلمه دفاع میکنند. پس دولت طرف شما را میگیرد.
با آشنایی بیشتر جماعت مسلمان، خصوصاً ترکان آلمان، متوجه شدم که حجاب، بسیار بسیار هم اجباریست. در فرانسه هم همین است. یعنی مهم نیست که دولت از حق اختیاری شما دفاع بکند یا خیر.
ترکان آلمان سعی دارند که بیشتر کنار هم زندگی کرده و غالباً هم فقط از مغازه های ترکی خرید کرده و زبان آلمانی را هم به طور بسیار محدودی یاد میگیرند. ترکان و عموماً مسلمانان، سعی میکنند که با مردم آلمان کمتر معاشرت کنند.
در عین حال میبینید که چگونه مواظب هم هستند. اگر کسی کار بخصوصی را انجام دهد، در کمتر مدتی همه اعضای این قوم به آن پی میبرند. اگر فلان پسرک فلان کار را کرده باشد و اگر فلان دخترک به فلان جا رفته باشد، درجا همگی به آن پی میبرند.
این موضوع در مورد حجاب بسیار شدید تر است. اگر دختری جرأت کند که حتی با اجازه والدینش بدون حجاب به بیرون بیاید، مسلمانان به والدین دخترک با متلکهای خود فشار میآورند. به دختر نیز دیر یا زود لقب فاحشه داده و برایش داستانها در میآورند. در قرن بیست و یکم، به مراتب کمتر دختر بی حجاب در خیابانهای آلمان میبینید تا قرن بیستم!
دخترهای مسلمانی که بدون دغدغۀ انگ فاحشگی میخواهند زندگی کنند، به یک زوری تحصیل کرده و به شهر دیگری و بدون خانواده خود کوچ میکنند.
اگر یک دختر مسلمان در قلب اروپا و قرن 21  قادر به انتخاب پوشش خود نباشد، چه انتظاری میتوان از یک جامعه ایرانی قاجار زده داشته باشیم؟
چه فرق فاحشی میان درجه مسلمانی جامعه ایران زمان قاجار با جامعه قلمرو "داعش" در عراق امروزی هست؟ آیا میتوان انتظار داشت که روزی زنان در قلمرو داعش، لباس اختیاری به تن کنند؟ به یاد داشته باشید که بسیاری از خانوده های داعشی زمان قاجار، پس از کشف حجاب، زنان و دختران خود را تا زمان مرگشان اجازه ندادند که از خانه خارج شوند. این هم نوعی زنده به گوریست.
باید نیرویی پیشرو، این حق را به زور به زنان ایرانی میداد که این نیروی پیشرو، رضا شاه بود. وگرنه داعشیان زمان قاجار محال بود که داوطلبانه به زن ایرانی اجازه زندگی بدهند.
ولی دیدیم که چگونه زن ایرانی در زمستان 1357 تیشه به ریشه خود زد. کسانی مانند "سیمین بهبهانی" چنین جمله هایی از خود ترشح میکردند:" حاضرم تا آخر عمرم لچک به سر کنم ولی شاه از این مملکت برود". که چنین هم شد.
یادمان نرود که چگونه چپهای وطنی از پروژه حجاب اجباری دفاع کرده و به جایگاه زن در ایران ضربه های مرگباری وارد کردند.


و حتی زنی مانند شیرین عبادی که جایزه صلح نوبل را از آن خود کرده، اجباری بودن حجاب را منوط به قوانین ایران دانسته و آن را فقط در کنفرانسهای خود در خارج از کشور انتقاد میکند.
هموطن حالا فهمیدی که چرا گاهی آزادی "دادنیست" و نه گرفتنی؟


۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (25)

"شاه ترسو"

به هنگام یک براندازی، همیشه گروههای خشن و کم شعور، برندۀ فعل و انفعالات جامعه خواهند بود. انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه از بهترین مثالهای این نوشتار هستند. یادمان باشد که چگونه ژاکوبین ها به رهبری روبسپیر تصفیه های خونین و چندصدهزار نفره در فرانسه راه انداخته و دوران ترور را اداره میکردند.  و یادمان نرود که چگونه بلشویکهای کمونیست شوروی، ملت را به بهانه های واهی قتل عام مینمودند. در آن زمان حتی اگر کسی پیراهنی پاکیزه و نو داشت، محکوم به مرگ بود. در ضمن انقلاب خودمان را هم فراموش نکنیم.
این امر کاملاً منطقیست. نیروهای مدنی و صلح گرا که اصولاً در اکثریت هستند، از آنجایی که از خشونت سررشته ای ندارند، موفق نمیشوند به کمک دلیل و منطق، به هدف خود برسند.
همیشه خشونت بر منطق پیروز است. سئوال این است که چگونه میتوان میزان خسارت را محدود کرد.
زمانی که شاه با خشونت های صحنه سازی شده سال 57 مواجه شد، بهترین کاری را که یک دولتمرد باتجربه میتواند بکند را انجام داد: او ایران را ترک کرد.
حتی تاریخ معاصر به عینه تصدیق میکند، تمامی اشخاصی که مورد غضب ملت خود قرار گرفته و حاضر به ترک کشور نشدند، نه تنها نتوانستند قدرت خود را تثبیت کنند، بلکه شیرازه کشور را از هم پاشیدند و ملت را نابود کردند.
اشخاصی مانند صدام حسین، معمر قذافی و بشار اسد کشورهای خود را به معنای واقعی کلمه نابود کردند، چرا که نشانه های تغییر در کشور را نادیده گرفتند.
ولی افرادی مانند حسنی مبارک و زین العابدین بن علی، با کنار رفتن، کشورهای خود را از ورطه سقوط نگاهداشتند.
تلخ تر از این نمیتواند باشد که نجات ایران را با خروج شاه، به ترسو بودن او نسبت بدهیم. من در صحبتهای خود با کمونیستهای وطنی، هنوز انگ ترسو بودن شاه را از ایشان میشنوم. پس باید شاه چه کار میکرد؟ مانند بشار اسد 200000 نفر از ملت را میکشت تا بر خرابه های ایران حکومت کند؟
با همه ضعفهای "انسانی" خود، انسان با درایتی بود.

۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من(24)

"نسل مصرف کننده من"

ارتجاع سرخ و سیاه در سالهای انقلاب 57 به خدمات رژیم و بخصوص دستاوردهای امیرعباس هویدا، انگهایی مسخره میزد که با نوع فکر و سطح دانش ایشان تطابق کامل داشت.


ایشان اقتصاد ایران را "وابسته" مینامیدند و جامعه ایرانی را "مصرفی" میدانستند. چرا که به عقیده ایشان، صنعتی در ایران وجود نداشت تا "تولیدی" در کار باشد و کشور ایران به خارج "وابسته" بود.
متأسفانه اینگونه ادعاهای بی اساس بدون کوچکترین اصطکاکی به داخل مغز مردم لیز میخورد و در همانجا میچرخید.
بسیاری از هموطنان من که این سطور را میخوانند، شاید جنگ ایران و عراق را با گوشت و پوست خود تجربه نکرده باشند. در آن زمان به دلیل ماجراجویی ملایان و با تأیید ارتجاع سرخ، تمامی دنیا ما را محاصره اقتصادی کرده بود. مطلقاً چیزی وارد کشور نمیشد.


آنچه ملت ما را را از گرسنگی نجات داد، پایه های کشاورزی در ایران بود که رژیم پهلوی گذاشته بود.
ما با مهماتی میجنگیدیم که در ایران تولید میشد.
ما با لوازم التحریری به مدرسه و دانشگاه میرفتیم که در ایران ساخته میشد.
ما با لوازم یدکی ماشینهای خود را تعمیر میکردیم که "ساخت ایران" بودند.
از کاسه و لیوان و قاشق و چنگالی و آفتابه پلاستیکی و لوازم جراحی استفاده میکردیم که از نظر کمونیستهای وطنی محال بود که در ایران ساخته شده باشند. مگر ایران چیزی میساخت؟
آن روزها بود که Made in Iran کشور را 8 سال از سقوط واقعی نجات داد. نه شعارهای صدمن یه غاز "دیکتاتوری پرولتاریا" و "ماتریالیسم دیالکتیک".


زندگی واقعی، لابلای کتاب "کاپیتال" مارکس نیست. این تئوریها را فقط چند تا دانشجوی بیسواد باور میکنند که تازه از خانه مامان جونشان پای به بیرون گذاشته اند و باورشان شده که ترم اول را تمام نکرده، باید به ایشان دکتر و مهندس گفت. اگر به کمونیسم اعتقاد دارید، اذعان کنید که مارکسیسم به "جبرتاریخی" پیوست!
ایشان با این گندکاریهایشان هیچکدام به مقام صدارت و وزارت نرسیدند که هیچ، همگی هنوز که هنوز است در خیابانهای برلین و فرانکفورت به شغل شریف رانندگی تاکسی میپردازند.
اگر جامعه ما مصرفی بود و ما وابسته، کدام کالا نیازهای ما را برطرف کرد و کدام کارخانه به کارگران ما کماکان کار میداد؟
8 سال جنگ و محاصره اقتصادی شعار نیست. واقعیت است.

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (23)

"فقط یک قدم تا خودباوری"

گرچه ایرانیان در مجموع انسانهایی مذهبی هستند که حتی فرق خرافات و اخلاق را نمیدانند، ولی در عمل واژه "خودباوری" برای ایشان مفهومی ندارد. آنهایی هم که کمی عقل در بدن دارند، از این جامعه بریده اند و دارند به خارج کوچ میکنند.
کشور ژاپن که در دهه 50 میلادی در تلاش برای تکان دادن به جامعه خود بود.، با ایران آن موقع تفاوت کمی داشت. گرچه ژاپن از نظر تکنولژی از ایران یک سر و گردن جلوتر بود، ولی جنگ دوم، این کشور را به ویرانه ای تبدیل کرده بود و اقتصاد این کشور را به زانو درآورده بود.
خودباوری آلمانها و ژاپنیها، به ایشان چنان قدرت معنوی داد که به ایشان نیرویی بخشید تا سر از زیر خاکستر بردارند و کشور خود را بسازند. ایشان بر پایه توان و بنیه فرهنگی خویش، و با استفاده از تاریخ خود، بر مشکلات فائق آمدند. بخصوص ژاپنیها چنان برای فرهنگ و تاریخ خود ارزش قائل شدند که این حتی ابعادی افسانه ای به خود گرفت. حتی اروپاییان و آمریکاییها نیز این غلوّ ها را باور کردند. یکی از این غلو های خنده دار که مبنای علمی و تاریخی ندارد، شمشیرهای "سامورایی" ژاپنیها میباشد. 
همه ما داستانهای شگفت انگیزی در مورد شمشیر سامورایی خوانده و شنیده ایم. میگفتند که آهن این شمشیر را 2 سال زیر خاک دفن میکنند که البته معلوم شده که این کوچکترین تأثیری در بافت این شمشیر ندارد.
میگفتند که آهنگر این شمشیر باید استاد باشد و دهه ها تعلیم دیده باشد. در اروپا آهنگرانی هستند که به مراتب شمشیرهای بهتری از آهنگران ژاپنی میسازند.
موضوع دیگر اینکه ادعا میکردند این شمشیر، گلوله شلیک شده یک تفنگ را به دو نیم تقسیم میکند و خود شمشیر صدمه نمیبیند.
این آخری حقیقت دارد. دو شومن آمریکایی این امر را در فیلمی به اثبات رسانیدند. ولی این دو شومن در عین حال به اثبات رسانیدند که حتی یک "چاقوی میوه خوری" هم چنین توانایی را دارد! لطفاً به فیلم زیر توجه کرده و خودتان نظر دهید:


در ضمن ادعا میشد که یک شمشیر "خوب" سامورایی قادر به نصف کردن یک تشک تاتامی، که از خیزران درست شده است با یک حرکت را دارد.
فیلم زیر را در مورد "شمشیر ایرانی" ملاحظه فرمایید. شمشیر ایرانی به لحاظ خمی که دارد، به مراتب راحتتر میتواند این تشک را به دو نیم تقسیم کند. چرا که شمشیر ایرانی دائماً با تشک، یک تانژانت برقرار کرده و کار را راحت تر مینماید. شمشیر سامورایی را باید با دو دست گرفت. شمشیر ایرانی با یک دست کارآرایی لازم را دارد.  درضمن نباید شمشیر ایرانی را با شمشیر عربی اشتباه گرفت. شمشیر ایرانی، هم برای ضربه زدن و هم برای فرو کردن مناسب است. شمشیر عربی ولی بیشتر در ضربه زدن به کار میآید:


ما ایرانیان باید بیشتر به تواناییهای خود ایمان داشته باشیم و باید بیشتر به تاریخ خود اطمینان کنیم. فرهنگ ما بسیار غنیست. شاید تاریخمان فراز و نشیب زیادی داشته باشد. ولی کارنامه تاریخی خوبی به دنیا ارائه داده ایم.

۱۳۹۴ دی ۱۰, پنجشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (22)

"بیشعوران ایران، متحد شوید"

یکی از بزرگترین مشکلات جامعه بشری، کتمان و باور نکردن حقیقت است. منظور من کتمان حقیقت از روی قصد نیست. منظور من "باور" نکردن حقیقت است. نه از روی بدجنسی، بلکه برعکس، از روی خیرخواهی.
یکی از این باورهای عبث، ایمان به آزادی کشورمان ایران است. همینجا میخواهم آب پاکی را روی دست شما بریزم و بگویم که من و شما و چند نسل بعد از ما، آزادی ایران را هرگزنخواهد دید. این عین حقیقت است.
دلیلش را هم در این نوشتار توضیح میدهم. کلاه خود را در خلوت قاضی کرده و ببینید که آیا قادر به تأیید آن هستید یا خیر.

- چند سال پیش که در ایران بودم، با یک زوج ایرانی طبقه متوسط آشنا شدم. ایشان پسری نیز داشتند که در هندوستان در شهر "پونا" علوم کامپیوتری میخواند.
خانم خانواده آرشیتکت و از همه مهمتر استاد دانشگاه بود. آقای خانواده هم رئیس بازنشسته بانک. در ملاقاتی که یکبار با هم داشتیم، سخن به بیراهه دانشگاه تهران رفت و صحبت از طرح سردر معروف دانشگاه تهران شد. برادر من هم که در آنجا حضور داشت، از آن خانم پرسید که آیا او آقای کورش فرزامی، طراح دروازه دانشگاه تهران را شخصاً میشناسد یا خیر. چرا که او از معروفترین طراحان قبل از انقلاب میباشد. این خانم نه تنها نام آن طراح را نمیشناخت، بلکه مصرانه بر این امر پافشاری میکرد که دروازه دانشگاه تهران "بعد از انقلاب" ساخته شده است. برادرم هم با متانت مثال آورد که اگر به عکسهای زمان انقلاب و تظاهرات مقابل دانشگاه تهران نگاه کنیم، سر در دانشگاه تهران مشخص است. ایشان ولی زیر بار نمیرفت. انگار که گوگل وجود ندارد و فقط با گفتن یک "نه"، همه چیز درست میشود.


جالبتر از همه اینکه، این خانم با آب و تاب برای ما تعریف کرد که جهت ارتقای سطح کتابخانه رشته مهندسی دانشگاه تهران، به آن کتابخانه یک جلد "قرآن" هدیه کرده است! انگار که قرآن در یک کشور اسلام زده مانند ایران قحط است و دانشگاه تهران نیز همین یک کتاب را کم داشته است. شوهر ایشان هم "درویش" بود و نوعی زندگی گیاهی را انتخاب کرده بود. در مورد شهر پونای هندوستان هم بگویم که این شهر سوای اینکه از مراکز مهم کامپیوتری هندوستان محسوب میشود، مرکز فرقه "اوشو" نیز میباشد که به گمان من و با توجه به سابقه خانوادگی پسرشان، بیجهت این شهر را جهت تحصیل اختیار نکرده بود.
چنین است وضع اجتماعی طبقه متوسط در ایران که این قشر از مهمترین طبقات هر جامعه ای برای حفظ ارزشهای آن جامعه به حساب میآید.

- چندی پیش هم ویدئویی از یک "پزشک" ایرانی در مورد "فوائد قمه زنی" دیدم که امید من را بیش از پیش از آینده ایران برید.

- حتی فامیل من نیز این نکبت به دور نیستند. عمه من در زمان شاه فقید، با داشتن درجه "سرهنگی" در ارتش خدمت میکرد. من سندی از مذهبی بودن وی در آن زمان مطلقاً در دست ندارم. ایشان دو پسر هم دارند که خود نیز صاحب فرزندانی میباشند. وضع یکی از پسرعمه هایم از نظر مالی به هیچ وجه رضایتبخش نیست. ولی همین عمه من با غرور میگوید که تا به حال 6 بار جهت زیارت به سوریه رفته، 4 بار کربلا را زیارت کرده و دفعه دوم است که به مکه میرود. او کوچکترین درکی از وضع زندگی پسر خود که پاره تن وی است، ندارد. خاطره جالبی هم از شوهرعمه ام دارم. با ماشین داشتیم از جایی رد میشدیم که او ناگهان دستپاچه از راننده خواست که او را سریعاً پیاده کند. وقتی دلیل را از او جویا شدیم، او گفت که در این مسجد (با انگشت اشاره کرد) دعای کمیل میخوانند که او محال است  این دعا را از دست بدهد. او هم در زمان شاه شخصی مذهبی نبود.
فشارها و تبلیغات مذهبی به طوری با شدت به مغز هموطنان ما تزریق میشوند که همگی تسلیم بلا اراده آن شده اند. مادر من هم هر وقت به دیدار ما به خارج میآید، میان هر دو کلمه خود، از واژه های "انشاالله" و ماشاالله" استفاده میکند و آنهم از طریق ضمیر ناخودآگاه. بعد از یک ماه، کم کم از این واژه ها دیگر استفاده نمیکند.
به عقیده من، جامعه ایرانی، تحت فشار تربیت اسلامی در مدارس و دانشگاهها به حدی رسیده است که هر فرد ایرانی به اندازه یک ملا، دارای معلومات اسلامی میباشد. یک دانشجوی ایرانی حتی میداند که لباس حضرت اصغر در فلان روز چه رنگی داشته است!

حتی یک نگارنده فرهیخته به نام مستعار "مزدک بامدادان" که وبلاگ " همستگان" را اداره میکند، جهت انتقاد از آقای اشکوری، چنان مقاله ای فنی با دانسته های اسلامی-مذهبی مینویسد که شاید بسیاری ملایان نیز از نوشتن چنان نوشتاری فنی عاجز باشند.
باید اذعان کنم که من حتی یک نوشتار ایشان را از دست نداده ام و با اینکه با بعضی نظرات ایشان موافق نیستم، به استدلالات فنی ایشان احترام زیادی میگذارم. بزرگترین اشتباه تاکتیکی ایشان در نگارش این نوشتار این است که با بحث سیاسی بر سر مقوله های مذهبی، جستار جدایی مذهب از سیاست به شکست میانجامد. ایشان به عنوان یک فعال سیاسی-مدنی هرگز نباید دُم به تله بحثهای مذهبی بدهند و در اصل میباید اظهارات آدمهای مذهبی را زیرسبیلی در کرد تا مقوله مذهب در بعد سیاست مطرح نگردد.

چنین چیزهایی را نمیتوان به سادگی از مغز یک انسان ایرانی خارج ساخت. غم انگیزتر از همه اینکه، ما در عصر "اینترنت" و "گوگل" زندگی میکنیم و باید تا حدی بتوانیم میان حقیقت و تخیّل را تشخیص دهیم. ولی ملت ایران از روی قصد، چشم بر روی حقیقت بسته و با موهای آنچنانی و آرایشهای بهمانی، در تکیه برای حسینِ 1400 سال پیش سینه میزند.


- سری به صفحه فیسبوک "علمای فیسبوک" بزنید تا بدانید که جامعه ایرانی تا چه حد در منجلاب خرافات و مذهب غرق شده است و نظر بدهید که آیا این نسل را میتوان نجات داد یا خیر. به عقیده من، امروزه هر ایرانی از هر طبقه ای که باشد، پتانسیل اسیدپاشی به صورت یک زن را دارد.

هدف این نوشتار باورمندی من به شکست ضد ملایی جنبش بعضی ایرانیان نیست. امیدوارم که این امر بر خوانندگان این نوشتار مشتبه نشود. اتفاقاً برعکس! از آنجایی که نسل ما هرگز براندازی ملایان را به چشم خود نخواهد دید و جدایی دوباره دین از سیاست را تجربه نخواهد کرد، باید به تلاشهای خود دوچندان افزوده و به آن شدت بخشیم تا بلکه نوادگان خود را نجات دهیم.

۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من(21)

"آن مرد سبیل داشت"

یکی دیگر از چهره های درخشان آن خانه دوران پناهندگی، فردی به نام "ساسان" بود. بهترین و شبیه ترین "سبیل استالینی" مال او بود. بی دلیل نبود که وی "نایب مُرشد" کمونیستهای آنجا شده بود.
سوای این مطلب، این موضوع برای من هنوز گنگ است که چرا کمونیستهای وطنی، به طور ظاهر استالینیسم را رد و نقد میکنند، واز طرفی بسیار سعی دارند که سبیلی مانند او داشته باشند!
چند خاطره جالب از "ساسان" دارم که جالب است.
بعد از اینکه مُرشد کل یعنی "یعقوب" میرفت، نوبت نایب مُرشد ما "ساسان" میشد. او بر روی گفته های یعقوب صحه میگذاشت و اگر کسی سئوال و انتقادی کرده بود، به طور لفظی به حسابش میرسید و او را به داخل "خط" بازمیگرداند.
ساسان همیشه نافی ارزشهای به قول خودش "بورژوازی" بود. از دید او دموکراسی، تا زمانی که شوراها وجود دارند، معنی نداشته و فقط برای منحرف کردن ذهن خلقها در غرب به کار برده میشود. از نظر او دموکراسی اصولاً در کشورهای پادشاهی غیر ممکن بودند و عقیده داشت که در کوبا و آلمان شرقی و کره شمالی، خلقها به مراتب آزادتر و برابرتر از کشورهایی نظیر انگلستان، کانادا، نروژ و سوئد میباشند. ولی هرگز نفهمیدم که چرا به کره شمالی نمیرفت.
او بزرگترین دشمن آمریکا و انگلیس بود تا آن روز که یک دوست دختر انگلیسی پیدا کرد. از آن روز به بعد فقط دشمن آمریکا بود!
دخترک بدبخت او را با صداقت دوست میداشت و از پول خودش برای ساسان خرج میکرد و با ماشینش دائماً ساسان را اینور و آنور میبرد.
تا روزی که یکبار به خانه آمدم و آن دخترک را گریان کنار یکی دیگر از بچه ها دیدم. جریان را مطلع شدم. گویا پدر ساسان در ایران "تصمیم" گرفته بود که برای شاه پسرش یک عروس دست و پا کند و ساسان هم پای تلفن درجا موافقت کرده و با یک تلفن ساده با دخترک انگلیسی قطع رابطه میکند. جالب اینکه پس از آن، ساسان ادعا میکرد هرگز نمیدانسته که آن دخترک اهل انگلستان بوده.
قبل از آنکه عروس ساسان برسد، او به اداره مددکاری رفته و برای او و خودش اتاقی مهیا کرده و با هم به خانه بخت رفتند.
خانم ساسان که با چادر و روسری آمده بود، بعد از دو روز تأدیب ایدئولژیکی، کم مانده بود که نامش را به مارکس تغییر دهد. با اینکه حتی نمیدانست که واژه کمونیسم را با کدامین "ک" مینویسند.
ساسان و خانم کمونیستش بعد از گرفتن اقامت از آلمان، به کشور پادشاهی کانادا مهاجرت کردند. جایی که به قول خودش شرایط زندگی برای خلقها به علت پادشاهی بودن میسر نبود.
یک خصلت خصوصی که ساسان داشت را مایلم در اینجا برایتان بنویسم. اگر چه جایش در اینجا نیست و ممکن است خواننده را قدر گیج کند. اما از بُعد روانشناسی جالب است.  در آن خانه 40 متری، 10 نفر پناهنده با هم زندگی میکردیم و خلاصه از روی ناچاری از خصلتهای خصوصی هم با خبر میشدیم. یک موضوع که سوژه برای خنده ما بود، این بود که ساسان هیچوقت "نمیگوزید" و به قول معروف باد در نمیکرد. از ساعت 4 و یا 5 بعد از ظهر این شخص را میدیدی که بر روی صندلی خود نشسته و به خود تاب و فشار میداد. طرفهای 8 یا 9 شب جهت شستن دندانها و خواب، به دستشویی میرفت و به مدت چند دقیقه با صدای بلند میگوزید.
من از بچگی و نحوه تربیت ساسان چیزی نمیدانم، ولی باید کودکیِ غم انگیز و ناراحتی داشته باشد که از باد به در کردن وحشت داشت و تا 8 شب صبر میکرد تا خلاص شود.
اینجور آدمها آمدند و انقلاب کردند و حالا هم پشیمان نیستند و ادعا دارند کاری که انجام داده اند درست بوده و جایشان را هم در خارج خوش کرده اند. آخه ایران که دیگه جای زندگی نیست!

۱۳۹۴ آذر ۲۶, پنجشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (20)

"کشتم شپشِ شپش کُشِ شِش پا را"

یکی از بزرگترین مشکلاتی که رژیم پهلوی داشت، این بود که تصور مینمود خدماتی را که به جامعه ارائه میدهد، طبیعی میباشد. بنابراین برای خدمات خود تبلیغ نمیکرد. ما که از نسل آن زمان بودیم، کلاً خبری از این ایرانسازیها نداشتیم، چه برسد به نسل بعد از پهلویها. باید توجه داشته باشید که پهلویها، ایران را از قاجار تحویل گرفتند.

مقایسه ظاهر ایرانیان در اواخر قاجار با اوایل پهلویمقایسه ظاهر ایرانیان در اواخر قاجار با اوایل پهلوی

با آمدن به خارج، بسیاری از مسائل جزئی که جای آن فقط در ضمیر ناخودآگاه شخص است، به اصطلاح به او "حالی" میشود.
یادم میآید که در یک برنامۀ  آقای "بهرام مشیری"، ایشان خدمات رضا شاه را به مسخره میگرفت که آیا فلان کار و یا بهمان کار که او انجام داده "هنر" است؟
با آمدن به خارج، چشم گوش بسیاری از ما باز شد. البته کسانی مانند آقای مشیری بسیار هستند که خود را به خواب زده اند که نمیتوان ایشان را بیدار کرد.
زمانی که بچه دار شدم و بچه هایم در آلمان به کودکستان و سپس به مدرسه رفتند، با یک معضل اجتماعی روبرو شدم که باورش بسیار برایم سخت بود: شِپش!
در دنیای غرب تا به حال موفق به مهار شپش نشده اند. جلوی در هر مدرسه و یا کودکستان و یا دبیرستان، تابلوی کوچکی نصب است که بر روی آن، بیماریهایی که "حاد" میباشند را مینویسند، تا والدین خود را آماده کنند. واژه شپش را میتوان به طور روزمره بر روی این تابلوها دید!


پدر و مادربزرگان ما هنوز به یاد دارند که چگونه با یک برنامه گزاری ویژه و سراسری در زمان رضا شاه، شپش را در  ایران تقریباً ریشه کن کردند. در شهرها، تا زمانی که من در ایران بودم، فقط ما نام شپش را میشناختیم. کسانی هم میگفتند که شنیده اند، در دهاتی دور دست، شپش مشاهده شده است. تا امروز که شپش به مدارس ایران دوباره رخنه کرده است.
این موضوع را آقای مشیری به مسخره میگرفت. البته این موضوع فقط یک مورد از میلیونها مورد از خدمات پهلوی میباشد. ما هم که آن را درک نمیکردیم چرا که برای ما چیزی کاملا طبیعی بود.


ببینید معضل شپش در جهان تا چه میزان است که حتی پرفسورهای دانشگاه هم در مورد آن تحقیق کرده و در مورد آن مقاله مینویسند. یکی از جامع ترین تحقیقات در مورد شپش در حال حاضر، در استرالیا انجام شده است که در صورت تمایل میتوانید به این کتاب مراجعه کنید.
در آخر میگویم که بلی! کارهایی که رضا شاه، بدون داشتن عنصرهای زیربنایی و بدون درآمد نفت انجام داد، هنر محض بود!

۱۳۹۴ آذر ۱۸, چهارشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (19)

"تو به پرواز شک کردی و من به عقل تو"

دو کیلومتر دورتر از دهات ما در آلمان، دِهی بود که آدم جالبی در آن زندگی میکرد. اگر 100 بار هم حدس بزنید، محال است بدانید که از چه کسی صحبت میکنم.
این آقا به نام "ع. ا."، خواهر زاده "احمد شاملو" بود. سوای اینکه چیزهای جالبی از دایی اش تعریف میکرد، خودش هم سرگذشت نسبتاً جالبی داشت.
پدر آقای "ع. ا." خانواده را در اوان جوانی او، به مقصد آمریکا ترک کرده و زن و 3 بچه کوچک و محتاج را قال میگذارد. باید به مادر آقای "ع. ا." آفرین گفت که با شهامت و استواری زیاد، خود و بچه هایش را نجات میدهد. به شخصیت خصوصی آقای شاملو بیشتر پی میبرید اگر بدانید که این آقای مورد ستایش اهل ادب ایران، از زمانی که فهمید خواهرش تنهاست، دیگر حتی یکبار به ملاقات خواهرش نرفت و با او قطع رابطه نمود. آنهم از ترس اینکه مبادا مجبور به کمک خواهرش شود.
آقای "ع. ا." در اوقات فراست جذب ورزش رزمی کونگ فو میشود و از آن طریق با آقای "ابراهیم میرزایی" و زیرشاخه "کونگ فو توآ" آشنا میگردد. به طوری که مستقیماً مورد سرپرستی "آقای میرزایی" که لقب "راهبر" را داشت  قرار میگیرد. آقای "ع. ا." اگر اشتباه نکنم تا مقام "راهبان" و یا "جهانبان" این رشته رزمی صعود میکند و از معدود افرادیست که مستقیماً با آقای میرزایی کار میکرد.

ورزش کونگ فو اصولا مانند یک فرقه اداره میشود. حتی در آلمان هم، بخش بزرگی  از ورزش کونگ فو را "ایدئولژی" تشکیل میدهد. نباید فراموش کنیم که شاگردان کونگ فو در چین، خود را راهب میدانند.
آقای میرزایی که تا حدی از سلامتی روانی برخوردار نبود، بخش ایدئولژی را به حد اعلا رسانیده بود و از آن ورزش، نوعی فرقه مذهبی ساخته بود. این امر ملایان را گوش به زنگ کرده بود. آقای میرزایی در اوایل تلویحاً، و بعدها  صریحاً ادعای نوعی پیامبری میکرد. آدمهای دور و برش هم برایش داستانهای آنچنانی حضرت ابوالفضل  میساختند. مثلا ادعا میکردند که او میتواند 7 قدم بر روی آب راه برود. گویا  قدم هشتم برایش نحسی میآورده است!
آقای "ع. ا." تعریف میکند که ملایان هم تحت تأثیر این اراجیف قرار گرفته و از اینکه مبادا دکانشان کساد شود، مبادرت به دستگیری او میکنند. قبل از دستگیری، به چند پاسداری که مأمور بازداشت میرزایی بودند تذکر داده میشود که مبادا به چشمان میرزایی نگاه کنند تا مبادا او ایشان را هیپنوتیزم و یا حتی سحروجادو کند.
آن چند پاسدار هم با روحیه ای متزلزل به خانه میرزایی رفته و به محض اینکه میرزایی در را باز میکند، بدون اخطار و از روی وحشت به پای او تیر میزنند. آقای میرزایی از همان تاریخ تا به امروز لَنگ میزند. از همان زمان است که گویا دیگر نمیتواند مانند عیسی روی آب راه برود. ضارب آقای ابراهیم میرزایی، شخصی به نام "سهراب عیسی پور" ملقب به "یاسر" بود. آقای عیسی پور خودش از رزمی کارهای کونگ فو بوده است.
پس این جریانات، نایبان آقای میرزایی از جمله آقای "ع. ا." به خارج آمده و پناهنده میشوند. آقای "ع. ا." در حال حاضر ازدواج کرده و در نزدیکی شهر کلن زندگی میکند و با گذشته خود وداع نموده است.

حالا بازگردیم به جریان آقای احمد شاملو:

Bildergebnis für ‫احمد شاملو‬‎

یک مورد که آقای "ع. ا." چندین بار بر آن انگشت نهاد، موضوع "حسادت و نفرت" احمد شاملو از "فردوسی طوسی" بود. چنانکه میدانیم آقای احمد شاملو شخص تحصیل کرده ای نبود. احمد شاملو چهار و یا پنج کلاس بیشتر سواد نداشت و معلومات او از تاریخ و جغرافیا و خصوصاً تاریخ کلاسیک بسیار بسیار محدود بود. با اینکه خود شاملو از مخترعین شعر نوین ایران بود و سر همین موضوع میتوانست به خودش افتخار کند، ولی به جایگاه فردوسی بسیارحسادت میورزید. از آنجایی که مقام فردوسی در عرش اعلای ادبیات جهان است و شاملو را فقط به عنوان شاعری "خوب" در ایران میشناسند، این امر باعث میشد که شاملو نه فقط از فردوسی نفرت داشته باشد، بلکه به او مانند یک دشمن کینه بورزد.
از آنجایی که شاملو تحصیلات کلاسیک نداشت، میپنداشت که قهرمانان شاهنامه "حقیقی" هستند و نه "اسطوره ای". از طرف دیگر درک نمیکرد که فردوسی با در هم آمیختن تاریخ و داستان، ارزشهای فرهنگی ایران را به رشته تحریر آورده است تا آنان را جاودانه سازد. او تا اواخر عمرش نفهمید که فردوسی داستانسرا بوده و نه تاریخنگار!!!!
به همین دلیل از لابلای شاهنامه فردوسی، دائماً به قول خودش "اشتباه تاریخی" پیدا کرده و به نقد میکشید.
چیز دیگری که آقای "ع. ا." در 30 سال پیش مطرح کرد، اعتیاد آقای شاملو به هروئین بود. به عنوان خواهرزاده آقای شاملو چندین بار تأکید کرد که بسیاری از اوقات قادر به تمیز دادن رؤیا و واقعیت نبود. از آنجایی که میان برخی از اعضای جامعه ایران محبوب شده بود، به او عقده خودبزرگ بینی دست داده بود. به همین دلیل هم کتابهای تاریخی و فلسفی حرفه ای را اصولاً قبول نداشت و فقط به نظرات خود که برایشان تحقیقی به عمل نیاورده بود تکیه میکرد.
تاریخ ایران پر از حقایق تلخ و نا امید کننده است.

۱۳۹۴ آذر ۱۷, سه‌شنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من(18)

"دشمن صمیمی مُرشد"

در یک دهات نزدیک ما، در یک خانه مربوط به پناهندگان، شخصی بود به نام "جلال". نامبرده از لاتهای جنوب شهر تهران و ختم روزگار بود. خودش هم بدون رودربایستی گاهگاهی میگفت که در تهران خلافکار بوده است. من داشتم در آن خانه با یکی از بچه های پناهنده ملاقات میکردم که سر و کله مُرشد ما "یعقوب" برای اولین بار در این خانه پیدا شد. او آمده بود که برای فدائیان خلق گوشت تازه پیدا کند. تمام بروبچه ها جمع شده بودیم در آشپزخانه و از قضای روزگار یعقوب شروع کرد از فداکاریها و فعالیتهای سیاسی و رشادتهای خود در تهران صحبت کردن و شعار دادن. بعد تعریف کرد که چگونه ساواک به زحمت زیاد او را دستگیر کرده و روانه زندان نموده. طوری صحبت میکرد که انگار چگوارا پیش او درس چریکی یاد گرفته. یکی از بچه ها پرسید که به کدام زندان برده شد. یعقوب هم با غرور خاصی گفت:"زندان پل رومی".
ناگهان "جلال" بدون اختیار، از خنده منفجر شد و گفت: "پس من هم زندانی سیاسی بودم و نمیدونستم خارکُسه؟ زندان پل رومی که مال خلافکارای موادمخدر و قاچاقچی بود"!
آره برادر! مرشد ما بندش (گندش) را داده بود به آب و خودش جلوی همه آبروی خودش را برده بود. هم آنجا معلوم شده بود که "رفیق نیمه شهید راه خلق" در تهران با مواد مخدر سروکار داشته است!
یعقوب که رسوا شده بود، بنا به عادت چپهای وطنی ناگهان بلند شد و شروع کرد به شعار دادن: "جاسوس جمهوری اسلامی! خودم تو را به مقامات آلمانی معرفی میکنم! کی تو را فرستاده اینجا که منو ترور شخصیت کنی"؟
بعد هم یعقوب به سرعت آن خانه را ترک کرد و به بقیه رفقا "فتوا" داد که جلال از جاسوسان جمهوری اسلامی میباشد که باید رفقا هرکجا که او را دیدند، با او "برخورد" کنند.
رفقا هم که آدمهای ترسویی بودند و نمیخواستند با یک خلافکار موادفروش دربیافتند، این فتوا را استثناً زیر سبیلی رد کردند.

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (17)

"حسن عنتر"

"حسن" مسئول مالی چریکها در شهر و حومه ما بود. سازمان چریکها، اعضای این سازمان را موظف میدید که درصدی از حقوق ناچیز خود را اجباراً به سازمان اهدا کنند. آن موقع پناهندگان، پول تو جیبی ناچیزی از دولت میگرفتند که سازمانهای سیاسی ایرانی خارج از کشور، مدعی آن بودند. این احمقها هم "سهم" سازمان را میدادند. جالب این بود که اعضای سازمانها گرچه در کشوری آزاد زندگی میکردند که پشتیبان مالی و معنوی ایشان بود، ولی ایشان کماکان از "سازمان" خود مثل سگ میترسیدند.
مثلا مرشد فدائیان با اینکه نه شغلی داشت و نه درآمدی، گاه و بیگاهی با پورشه به ملاقات رفقایش میآمد. او ادعا میکرد که دوست آلمانی پولداری دارد که این پورشه را به او گهگاهی قرض میدهد. ما هیچگاه این دوست آلمانی پولدار  را نه دیدیم و نه نامش را شناختیم.  الله أعلم!
بنا به قانون پناهندگی آن زمانِ آلمان غربی، پناهندگان حق داشتن اتوموبیل را نداشتند. دلیل میآوردند که اگر پول ماشین را داری، چرا برای خودت خرج نمیکنی. و اگر میفهمیدند که ماشین داری، پول توجیبی ناچیزت را قطع میکردند.
"حسن" که خودش پناهنده و آس و پاس بود، یک Golf سفید رنگ خریده بود که تا حد جنون دوستش داشت. او هرگز و هرگز کسی را سوار آن ماشین نکرد مگر "یعقوب" را. کسی هم از ترس یعقوب نمیپرسید که تو با آن پول توجیبی که برای همه یکسان است، چگونه موفق به خرید یک ماشین نو با آن همه خرج و مخارج  شده ای. چون همه از مطرح کردن این سئوال میترسیدند. امیدوارم که خوانندگان این سطور منظور من را گرفته باشند.
خانواده های ایرانی مقیم شهر مجاور، بسیار افرادی اجتماعی بودند. خصوصاً که مهربانیهای زنان آن خانواده ها را هیچگاه فراموش نمیکنم. آنها گاهگاهی یک سالن کوچک دست و پا میکردند و کلی غذای جوراجور ایرانی میپختند که به قول خودشان "جوانان مجرد هم گاهگاهی طعم غذای خانگی ایرانی را بچشند".
مرشد ما یعقوب هم همیشه چتر خود را با دار و دسته اش آنجا میانداخت. آخرش هم چند تا متلک به خانواده های ایرانی میانداخت و به ایشان "پسمانده های بورژوازی" لقب میداد. ولی به جایش جای 6 نفر آدم غذا میخورد.
روزی "حسن" دریکی از این مهمانیهای ایرانی ، پس از اینکه چند تا پیک ودکا به بدن زده بود، بدون اینکه موزیکی در کار باشد، شروع کرد وسط ماجرا ورجه ورجه کردن. به خیال خودش میرقصید. رقصش قدری شبیه میمون بود تا جایی که "مُرشد" داد زد:" بشین حسن عنتر!".
این نام تا روزی که از آن شهر رفتم روی این آقا ماند. اگر حسن عنتر این سطور را میخواند، با عرض سلام!

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من(16)

"آقا مُرشد شهر ما"

باید به این مورد اذعان داشت که چپها تا حد خوبی در آلمان ارگانیزه میشدند. دلیلش هم وجود ساختارهای موجود از دوران "کنفدراسیون" بود.
هنوز یک هفته هم از اسکان ما در دهاتمان نگذشته بود که سر و کله "یعقوب" پیدا شد. یعقوب مانیفست یک چپ ایرانی بود!
با اینکه اقلا ده سال از اقامتش در آلمان میگذشت، هنوز آلمانی را با لهجه ای بسیار غلیظ و دستورزبان کاملاً اشتباه صحبت میکرد. سیگاریِ شدید بود و مانند بقیه چپها، ظاهری ژولیده داشت. نکته مضحک اینکه او در آلمان، دانشجو هم بود! او تئاتر میخواند که خودش ماجرایی شنیدنی دارد که باید و حتما آن را برایتان تعریف کنم:
"یعقوب" ترک بود. و با همان لهجه ترکی اردبیلی و به همان غلظت، آلمانی صحبت میکرد. ولی فارسی که حرف میزد، بدون لهجه بود! این راز خلقت را من هرگز نفهمیدم.
اتفاقا او در همان دوران که ما آنجا بودیم،  درسش را با هزار درد و تألم به پایان رسانید. جهت پایان دادن به تحصیل و اخذ مدرکش، میبایست یک قطعه تئاتر را بر روی صحنه اجرا میکرد. او قطعه تئاتری را به نام "پرومته" انتخاب نمود. از آنجایی که زبان آلمانی او از ننه بزرگ اینجانب هم بدتر بود، این قطعه را به زبان "فارسی" اجرا کرد! و از آنجایی که هیچ فرد آلمانی هم دوره ایش قادر به هم بازی بودن با او نبود، بچه های پناهنده با او بر صحنه تئاتر همبازی شدند.
از تمامی بینندگانی که در آن جلسه حاضر شده بودند، آلمانیها کلمه ای از این تئاتر را نفهمیدند.
"یعقوب" خط دهنده چپهای ناحیه تحت کنترلش بود. او بود که میگفت بقیه مثلاً از امروز چه موضعی دارند و یا باید چه فکر کنند. او شدیداً میل داشت که روی صندلی بنشیند ولی دیگران میبایستی یک نیمدایره دورش روی زمین مینشستند. این امر برایش لقب "مُرشد" را به ارمغان آورد.
من هم از روی بیکاری، گاهگاهی به حرفهای مُرشد گوش میکردم.
این مُرشد ما نه از نظر ظاهری و عملکردی فرقی با مرشدهای زمان قاجار داشت و نه از نظر محتوا. او به طرز عجیبی از دنیای برونی بی اطلاع بود. بدون رو دربایستی بگویم که مانند یک دهاتی پشت کوه، بیسواد بود. من سر جریانات مختلف و پیش پا افتاده ای با او مجبور به بحث میشدم. چند نمونه:
1- او دائما با آب و تاب از دستاوردهای "رفیق استالین" تعریف میکرد که چگونه در زمان او، اولین انسان که همانا "یوری گاگارین" باشد، پایش را بر روی کره ماه گذاشته است. من یک اشتباه بزرگ کردم و اشتباهم این بود که "مُرشد" را جلوی بقیه تصحیح نمودم. آن روز به او گفتم که یوری گاگارین اولین انسان در "فضا" بوده ونه بر روی کره ماه و نیل آرمسترانگ برای اولین بار پای را برروی ماه گذاشته است. او چنان من را آنجا مسخره کرد و در گوشه ای گذاشت که جرأت نکردم بگویم اگر یوری گاگارین هم بوده باشد، در زمان "خروشچف" بوده و نه در زمان استالین! بقیه هم با تأیید مُرشد، کِرکِر میخندیدند و من را به خاطر بیسوادیم مسخره میکردند!
2- روز دیگری داشتیم همگی تلویزیون نگاه میکردیم. برنامه ای تاریخی در مورد حضور نظامی آمریکا در ویتنام بود. در صحنه ای، یک مسلسل چی آمریکایی را نشان میدادند که از هلیکوپتر به پایین شلیک میکرد. "یعقوب" ناگهان هیجانی شد و گفت: ببین چطور این مزدور امپریالیسم داره خلق ویتنام را با بمب اتمی میزنه"!!!!!!
من درجا گفتم که این مسلسل است و هرکسی دیگر میداند که مسلسل چه ظاهری دارد. اشتباه من این بود که بیسوادی و در عین حال ارتجاعی بودن "مرشد" را دست کم گرفته بودم. او جلوی بقیه یک نگاه تحقیر آمیز به من کرد و گفت: "عیب نداره. چون جوانی، بیسواد هستی. اگر چند تا کتاب خوانده بودی، اینجا چرت و پرت نمیگفتی".
بعد جلوی بقیه برایم توضیح داد که اتم "یک چیز کوچک" است. آن چیزهایی هم که از جلوی مسلسل بیرون میآید، چیزهای کوچکی هستند. پس اتم هستند.
من دلیل آوردم که در هیچ کتاب تاریخی نیامده که آمریکا در ویتنام سلاح اتمی استفاده کرده و این سلاح فقط در ژاپن و فقط دوبار، آنهم در جریان جنگ جهانی دوم مورد استفاده بوده است.
"مرشد" دوباره با لحن تحقیر کننده اش من را مورد شماتت قرار داد:"اشکال نداره. تو بچه ای و تحت تأثیر تبلیغات گوبلسی امپریالیسم غرب قرار گرفته ای. چون بیسوادی، توانسته اند زود گولت بزنند!
حالا بگذریم که من برای خودم سن و سالی داشتم.
بعد از اینکه "مُرشد" تشریفش را برد، من خِفت "ساسان" را گرفتم و از او پرسیدم:" تو که میدانستی که یعقوب مزخرف میگوید چرا حرفهای من را تأیید نکردی؟
او گفت:"هرچه رفیق بگوید، همان".
جای امیر عباس هویدا و انسانهای ایرانساز دیگر را میخواستند چنین آدمهایی بگیرند که خمینی با تیپ پا عذرشان را خواست.


عجب انقلاب شکوهمندی کردم من(15)

"ماتریالیسم ناب" و یا "فقط به خاطر یک مارک"

پس از گندی که خارج رفته ها به کشور زدند، تنها راهی که برایشان مانده بود، بازگشت دوباره به خارج بود. در اینجا مایلم چند خاطره از دوران پناهندگیم در آلمان در دهه 80 میلادی را بازگو کنم.
ایرانیان عموما از راه برلین شرقی، به آلمان غربی وارد میشدند. آن زمان برلین غربی جزیره ای برای جذب پناهندگان بود. دولت آلمان شرقی با دریافت ارز خارجی بابت ویزایش، بدون دردسر به همه ویزا میداد. به محض رسیدن به برلین شرقی، ما را به برلین غربی "دیپورت" میکردند!
از آنجا هم پس از یک هفته یا ده روز با اتوبوس به آلمان غربی میبردند و در شهرها و دهاتها پخش میکردند. چیزی که شدیدا به چشم میخورد، تعداد زیاد چپهای ایرانی در آلمان غربی بود. کسی به هیچ وجه حاضر نبود که به شوروی، رومانی، آلبانی و یا حتی خود آلمان شرقی که ویزایش را داشت پناهنده شود. ادعای رسمی چپهای آن موقع این چنین بود:" ما به غرب میآییم تا غرب را از پایین متزلزل کرده و سوسیالیستی کنیم. تنها هدف ما از آمدن به غرب این است. البته ما نیاز به زمان داریم".
کسی از ایشان نمیپرسید که چرا در همان ایران نماندی که آنجا را سوسیالیستی کنی!
جالب اینکه هیچکدام از این روشنفکران دهر خبر نداشت که "برلین غربی" مانند جزیره ای وسط خاک "آلمان شرقی" قرار دارد. با این افراد که صحبت میکردی، مسخره ات میکردند. بعد که این خبر "تازه" به ایشان ثابت میشد، ترس را در صورتشان میدیدی که مبادا اینجا گیر کنند و پایشان به "غرب موعود" نرسد. خلاصه اینکه، مقدار سواد عمومی روشنفکران ما که خمینی را برایمان به ارمغان آوردند و عکس او را در ماه دیدند، در چنین مایه هایی بود.

Bildergebnis für west berlin

خلاصه بعد از 10 روز ما را به دهاتی در استان "Westfalen" پخش کردند. من در خانه ای اجاره ای از طرف دولت با 10 پناهنده دیگر بودم. از شانس من، بیشترشان از چریکهای فدایی خلق بودند. در هر دهاتی، چنین خانه ای با 10 ایرانی بود. آن موقع ایرانیان، بیشترین پناهندگان را تشکیل میدادند. هر دهات با دهات ما تقریبا 2 تا 5 کیلومتر فاصله داشت. از آنجایی که دولت فقط متکلف پرداخت یک سقف بالای سر و غذا بود، ما پول چندانی برای سوار شدن اتوبوس نداشتیم. بنابراین پس از چندی دوچرخه تهیه کردیم و با آن رفت آمد میکردیم.
ولی اصل ماجرا که به تیتر این نوشتار مربوط میگردد:
یکی از چپهای وطنی به نام "رضا"، یکبار با پای پیاده از دهاتشان به دهات ما آمد تا رفیقهایش را ملاقات کند. از قضای روزگار در مسیر این چند کیلومتری که پیاده زیر باران آمده بود، یک سکه یک مارکی پیدا کرده بود. این بشر از این به بعد دیگر هیچ مسیری را نه با اتوبوس و نه با دوچرخه نیامد، به امید اینکه یک سکه پول پیدا کند.
دست بر قضا، در آن دو سالی که ما آنجا بودیم، او دیگر هرگز پولی پیدا نکرد. اگر نتوان این فداکاری را ماتریالیسم نام نهاد، پس چه میتوان نامید؟


۱۳۹۴ فروردین ۱۲, چهارشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من! (14)

"دلقکی به دلقکان خندد"

وقتی از بشر صحبت میشود، فرقی نمیکند چه شخصی باشد، هرچه باشد، صاحب علائم بشریست. فرق اعضای بشریت ولی در این است که بعضی از این خاصیت بیشتر دارند و بعضی از خواص دیگر.
در عالم هنرمندی، در مجموع دو نوع هنرمند وجود دارد. 1- یکی میخواهد هنر عرضه کند 2- دیگری نان هنر خود را میخورد.
کسانی که نان هنر خود را میخورند، معمولا افرادی بی ظرفیت، بی استخوان و سطحی میباشند. هر دو نوع هنرمند، بنا به "بظاعت فکری" خودشان، طرفدارانی نیز دارند.
به طور مثال آقای Justin Bieber چندی پیش به این ترتیب خبرساز شد: ایشان در شهر تورنتو کانادا از بالای بالکن هتلش بر روی طرفداران مشتاقش که نامش را صدا میکردند، تف کرده و ایشان را تحقیر میکرد. جالب اینکه هر بار که تف میکرد، ملت برایش بیشتر هورا میکشیدند. البته این دفعه اول نیست که او بر چهره ملت تف میکند. این هم فیلمی از این واقعه:


این موضوع بیانگر این واقعیت است که، این مخاطبان هستند که هنرمندان را میسازند.
هنر و هنرمند را مخاطبان و مناظران تعریف میکنند. آن هم بنا به "بظاعت فکری" و "لیاقتشان".

یک مثال جالب دیگر.
عده ای فکر میکنند که قادر به تشریح و شناخت هنر هستند. حقیقت این است که هنر نوعی تماس  و ارتباط با دنیای خارج با وسایل مختلف از دید هنرمند است. توجیح آن، همانطور که گفته شد، به عهده تماشاگر میباشد.
پس در هنر، "قصد و عمدی" در کار است تا هنرمند پیامی به مخاطب خود برساند.
در یک شوخی تلویزیونی، چند نفر به یک میمون کاغذ و قلم دادند و صفحه های خط خطی او را به عنوان هنر در نمایشگاهی نشان دادند. جالب اینکه آمهای معمولی پیامی در این نقاشیها ندیدند. ولی افرادی که خود را "صاحب نظر" و "متفکر" نشان میدادند، چندین جمله در مورد پیام و قصد این نقاشیها بیان میکردند.


ما صاحب نظرانی از علوم کونین  داریم که جبهه چپ سیاسی ایران، اصولا از این گروه هستند. بزرگترین بخش طرفداران به اصطلاح هنر آقای "محسن نامجو"، همین چپهای وطنی هستند. شما را به دیدن ویدئویی از این آقا دعوت میکنم:


از آنجایی که آقای نامجو از بخشی از اعتقادات ایدئولژی چپها پیروی میکند، همین امر کافیست که با وجود "تحقیری" که آقای نامجو نسبت به مخاطبان خود اعمال میکند، از کنسرتهای او دیدن کنند. کاش به تمامی این ویدئو دسترسی داشتم. باید تماشاگران را میدیدی که چگونه با قیافه هایی متفکر به این صحنه زل زده بودند که اقای محسن نامجو از دهان خود صدای "گوز" درمیآورد!
او تحقیرشان میکند و پولشان را میگیرد، آنها هم خود را لایق آن میدانند. ببینید چه کسانی پرچمدار خود انگاشته روشنفکری در ایران هستند.
خلایق هرچه لایق...

ادامه دارد...

۱۳۹۴ فروردین ۹, یکشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من!(13)

"ای خائن!"

یک سایت وابسته به جمهوری اسلامی، طی یک "نظرسنجی"، لیستی از خائین به نظام اسلامی را منتشر کرد.

نظرسنجی/ خائن‌ترین ضدانقلاب سال ۹۳ کیست؟

مهم این نیست که نام چه کسانی بر روی لیست است. مهمتر این است که نام چه کسانی بر روی لیست نیست. یعنی چه کسانی از نظر گردانندگان این "نظرخواهی"، به جمهوری اسلامی خیانت نکرده  و مخالف آن نیستند.
در این لیست اثری از سازمانها و احزاب چپ ایرانی نیست.

ادامه دارد...

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من! (12)

"هفده شهریور"

در اینجا مایل نیستم که در مورد وقایع هفده شهریور قلمفرسایی کنم. این جریان، میخی بر تابوت رژیم شاه بود. یعنی نابودی رژیم امری محرز بود.
موضوعی که من میخواهم به آن اشاره کنم، سوای دروغها و اغراقهایی که در مورد این روز شد، ابهاماتی میباشد که بسیاری، حتی طرفداران رژیم گشته نیز سرسری از آن گذشته اند.

- در آن روز بسیاری شاهدان میگفتند که سربازان با هاج و واج به بالا و اطراف خود نگاه میکردند.
- در بسیاری از موارد، صحبت از این شد که از میان تظاهرکنندگان به سوی سربازان شلیک شده است.
- در مواردی، حتی بعضی از بچه های کنفدراسیون پچ پچ میکردند که بسیاری از کشته شدگان از پشت تیر خورده اند.
- یاسر عرفات ادعا میکرد که در آن زمان 50 رزمنده در ایران داشته که ساواک از آن بی اطلاع بوده. نقش فلسطینیها در این میان چه بود؟
- چرا در این روز در میدان ژاله 9 سرباز با تیر کشته شدند؟ مگر غیرنظامیان، غیرمسلح نبودند؟

سئوالی که من از خود میکنم این است: چرا پس از گذشت این همه سال، جرائد، خبرنگاران و تلویزیونهای اپوزیسیون،  در صدد پیدا کردن سربازان حاضر در میدان ژاله برنیامده اند تا با ایشان مصاحبه ای کنند؟ ایشان یک فرمانده و راننده و مسئولین حاضر در میدان داشتند. ایشان اکنون کجایند؟ چرا با ایشان مصاحبه نمیکنند؟
نام این سربازان باید مشخص باشد. لیستی باید موجود باشد. این افراد کجایند؟ چرا پیدایشان نمیکنند.
میتوان یک فراخوان داد و از ایشان تقاضا کرد که اگر در خارج هستند، با جرائد مصاحبه ای به عمل آورند.
من تعجب میکنم که چرا تا به حال کسی به این فکر نیافتاده است.
به نظر من، اولین کسی که موفق به مصاحبه با یکی از این سربازان شود، برنده اصلی این انقلاب کذایی خواهد شد. البته باید تضمین شود که هویت این شخص حقیقیست.
اگر سرباز پیدا نشد، شاید بتواند یک پزشک قانونی را از آن زمان پیدا کرد. بالآخره باید حداقل یک شاهد فنی را بتوان پیدا کرد یا نه؟


- نیروهای انقلاب ادعا کردند که در میدان ژاله 4000 نفر کشته شده اند.
- میشل فوکو، فیلسوف و روزنامه نگار فرانسوی ادعا کرد که 4000 نفر کشته شده اند.
- بنی صدر از پاریس اعلام کرد که 3000 نفر کشته شده اند. او بعدها ادعا کرد که هرگز چنین حرفی را نزده است.


- بعضی انقلابیون بعدها گفتند که 500 نفر در میدان ژاله کشته شده اند.
- فرماندار نظامی تهران گفت که تنها 87 نفر کشته شده اند.
- عمادالدین باقی، سالها بعد و با دیدن اسناد بنیاد شهید گفت که 88 نفر در آن روز کشته شدند.

نقش 17 شهریور و حقایق آن به حدی حائز اهمیت است که دست اند کاران آن واقعه، هنوز سعی در مخدوش کردن حقیقت دارند. آنهم پس از گذشت بیش از 30 سال.
به مصاحبه ای  با آقای "محمود دلخواسته" توجه کنید که که ادعا دارد، در آن روز در میدان ژاله به شخصه حضور داشته است.


آقای دلخواسته بدون آنکه قصدش را داشته باشد، به چند موضوع اشاره میکند:
1- ادعا میکند،با مسلسل کالیبر 50 به روی تظاهرکنندگان آتش گشوده شده بودند. در اینجا من تأکید میکنم، از آنجایی که قشر چپ ایرانی اصولا کم اطلاع و ظاهری میباشد، مطلقا دروغ نگفته است. به احتمال زیاد آنجا نبوده و یا دارد با درام کردن موضوع و یک کلاغ چهل کلاغ کردن، به فعالیت انقلابی خود مشروعیت میبخشد. ارتشیان و جنگ دیدگان میدانند که استفاده از کالیبر 50، چه بلایی بر بدن انسان میآورد. لطفا به فیلم زیر توجه کنید تا بدانید، شلیک کالیبر 50 چه تأثیری بر بدن قوچ کوهی دارد:


چنانکه میبینید، بدن قوچهای کوهی قطعه قطعه میشود. در هیچ گزارش پزشکی بعد از واقعه 17 شهریور، به این مورد اشاره نشده.

2- آقای محمود دلخواسته میگوید تظاهرکنندگان فقط از حق خود یعنی حق تظاهرات دفاع میکردند. باید از ایشان پرسید که اینهمه آتش زدن بانک و سینما و حمله به پاسگاههای ژاندارمری و کلانتری، نشانه عقلانیت و صلح طلبی این جماعت بوده؟ ایشان از قصد فراموش میکنند که حضور ارتش، فقط برای حفظ نظام نبوده بلکه برای حفظ جان و مال مردم هم بوده. در کدام کشور دمکرات دنیا، به آتش زنندگان بانک و سینما، دسته گل اهدا میشود؟
3- اگر 17 شهریور توطئه ای حساب نشده از طرف انقلابیون نبوده، چرا ملایان وخصوصا ملا غفاری که به تظاهرات 17 شهریور دعوت کرده بودند، در آن روز غیبشان زده بوده؟ این را هم که آقای دلخواسته به آن اذعان کرده اند.

چرا در آن روز 9 ارتشی بر اثر شلیک گلوله کشته شدند؟ آنهم از طرف تظاهر کنندگانی که به قول ایشان خشن نبوده اند و فقط به سربازان گل اهدا میکرده اند؟