۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

Clausewitz که بود؟ سرلشگر؟ فیلسوف؟ تاریخدان؟ اندیشمند نظامی؟



به نظر من از میان اینهمه نظامی حرفه ای،  تاریخدان و فیلسوف، جملات کسی تا این حد تحریف نگردیده و خودش مورد بی توجهی قرار نگرفته  تا بزرگمردی همچون Clausewitz. 
Clausewitz در سال 1780 در خانواده ای از پروس شرقی در شهر Breslau به دنیا آمد. پدرش مأمور مالیات بود. هر دو برادر  او نیز از افسران عالیرتبۀ ارتش بودند.
او اولین تجربۀ جنگی خود را بر علیه نیروهای ناپلئون در نبرد حصر شهر ماینس به دست آورد. پس از این پیروزی کوچک، او مدتی را صرف تحقیقات خود نمود. او چندین سال را صرف مطالعۀ انقلاب فرانسه، اخلاق و فلسفه، منطق، تاکتیکهای جنگی و منطق کرد.
در نبرد Jena از نیروهای ناپلئون شکست خورد و تسلیم گردید. حدود یک سال هم در اسارت به سر برد. در حین اسارت، در نامه های خود علل شکست پروس ها را تجزیه و تحلیل کرد.
پس از آزادی و ارتقای درجه، مامور بازسازی و رفرم در ارتش پروس گردید. از آنجایی که پروس از فرانسه شکست خورده بود، او نمیتوانست به دلایل اخلاقی با ناپلئون همکاری نماید. بنابراین از ارتش پروس جدا شده و به ارتش روسیه پیوست.
پس از پایان قائلۀ ناپلئون، پادشاه پروس فریدریش ویلهم سوم از استخدام مجدد او در ارتش پروس سر باز زد و علت آن را خیانت وی به ارتش نامید.
شکوفایی و الحاق مجدد او به ارتش و طی کردن مراحل نظامی وی تا رسیدن به مقام سرلشگری، بسیار طولانی میباشد که از حوصلۀ من و این نوشتار خارج است.

تئوریهای Clausewitz  کدامین بودند؟

او سعی میکرد که به افسران بفهماند که تاکتیکهای نظامی، سیستماتیک نیستند. یک نظامی باید یاد بگیرد که تصمیماتش "منطقی" و مطابق با "واقع گرایی" همراه باشند. به طور مثال او بر این امر پافشاری میکرد که یک لشگرکشی فقط تا حد پایینی پیرو آماده بودن و برنامه ریزی میباشد چرا که کوچکترین عامل غیرمترقبه میتواند تمامی نقشه ها را نقش بر آب کند. یک افسر باید قابلیت این را داشته باشد که در صحنۀ نبرد برپایۀ اطلاعات نادرست و عوامل نامترقبه، تصمیمات قاطع و صریح بگیرد و آن را مورد اجرا قرار دهد.
به نظر Clausewitz ، جنگ والاترین فرم ابراز وجود یک ملت است. در اینجاست که او جنگ و رابطۀ آن با ملت را از دید فلسفۀ وجودی مینگرد. چرا که جنگ، ابزاری برای ادامۀ وجود ملت به هنگام شکست سیاست میباشد.
در کتاب "در باب جنگ" مینویسد:"جنگ خشونتی میباشد تا به کمک آن بتوان حریف را وادار به پذیرفتن ارادۀ خود نمود".
به عقیدۀ Clausewitz  جنگ با حملۀ دشمن شروع نمیشود. او عقیده دارد که جنگ با شروع دفاع از خود آغاز میگردد.
بدون دفاع ، جنگ مسلحانه ای در کار نیست. این را نطفۀ شروع جنگ میداند.
بنابر این برای اینکه کار به جنگ نرسد، باید  یک ارتش نهایتا بزرگ، مطابق با امکانات کشور بنا نهاد تا دشمن از حمله به کشور بترسد.

محورِ هدف و وسیله 
Clausewitz  جنگها و نبردهای بسیاری را بررسی میکند. او سابقا هدف جنگ را تحمیل ارادۀ خودی به حریف تعریف کرده بود.
 سپس او این جمله را چنین تکمیل میکند:"هدف جنگ را سیاست تعیین میکند. جنگ، دشمن را بیدفاع میکند. بیدفاع کردن دشمن، راههای مختلف دارد. یکی از این راهها، خنثی کردن ارتش دشمن است. راههای دیگری غیر از نابودی ارتش دشمن هم وجود دارد. نابودی ارادۀ نبرد به کمک  نبرد تبلیغاتی (پروپاگاندا) و تحریم و انزوای دشمن به کمک همپیمانان خارجی هم به همین هدف، یعنی به زانو درآوردن دشمن میانجامد. برای رسیدن به این هدف باید از تمامی نیروی خلاقیت، اخلاقی و فیزیکی خود برعلیه دشمن یاری جست..."

در اینجاست که او جملۀ معروف خود را بیان میکند:" در حقیقت جنگ، ادامۀ سیاست ولی با ابزار دیگر است..."
هیچ جمله ای مانند این جمله توسط افراد ناآگاه تا چنین حد از کانتکس خود خارج نشده و تا این حد مورد جعل واقع نگردیده است.
فقط ماکیاولی بینوا بعد از Clausewitz  چنان مورد بیمهری ضد روشنفکران بیسواد قرار گرفته است.

ولی در همینجا Clausewitz  تاکید میکند که جنگ و ارتش وسیله ای بیش نیستند و باید پیرو سیاست باشند و هرگز نباید جانشین سیاست باشند.

جنگ واقعی و جنگ تمام عیار

آنطور که Clausewitz برای پیروزی در جنگ، استفادۀ کامل از نیروهای اخلاقی و فیزیکی را توصیه میکند، این جنگ  به جنگ تمام عیار ختم میشود. در اینجا او سعی میکند که جنگ تمام عیار را تعریف نماید:

1- کسی که با بیرحمی کامل از تمامی ابزارهای مادی و معنوی استفاده میکند، باید موفق شود که کفۀ ترازو را به نفع خود سنگین کند. البته باید مواظب باشد که دشمن نیز به این فکر نیافتاده باشد. وگرنه هر دو جناح از مرزهای متعارف نبرد خارج میشوند.
2- تا زمانی که حریف کاملا به زانو نیافتاده باشد، این خطر وجود دارد که دوباره به پا خیزد و اینبار تو را مغلوب نماید.
3- از آنجایی که هیچکس از حد و حدود قاطعیت حریف خود باخبر نیست، باید سعی داشت که همیشه بیشترین قاطعیت را از خود نشان داد.
برای رسیدن به 3 نکتۀ بالا، سیاست باید از تمامی امکانات ملی خود حد اکثر استفاده را نماید که او آن را "جنگ تمام عیار" مینامد.

برای پیروزی در نبرد، او 3 نکتۀ بالا را را منطقی دانسته که تا آخر فکر آن را کرده است که (به گفتۀ خودش) در واقعیت امکان پذیر نیست!
چرا امکان پذیر و غیر واقعیست؟ او دلایل آن را برمیشمارد:

1- نبرد میان دو حریف میباید بدون دخالت نفر سوم انجام پذیرد. ولی چنین چیزی در تاریخ پیش نیامده است.
2- هدف دو حریف باید یا صلح باشد و یا جنگ. ولی پروسۀ رسیدن به این دو هدف در هر دو حالت یکی میباشد.
3- نتایج فرضی جنگ (زمان بعد از جنگ، فرمهای صلح) نباید تاثیری بر روی نحوۀ پیشبرد جنگ داشته باشند.

به خاطر همین Clausewitz توصیه میکند که اگر جنگ شد، به همان جنگ متعارف باید بسنده کرد. وگرنه ابعاد آن از کنترل خارج خواهد شد. ابعادی که به خودی خود هم قابل کنترل نیستند. این از اشتباهات هیتلر در قرن بعدی بود.
کسانی به خاطر تعاریف او از جنگ تمام عیار، او را از طرفداران جنگ تمام عیار معرفی کرده اند که این کمبود آشنایی آنان را از افکار Clausewitz میرساند.

 تعریف تاکتیک و استراتژی

برای Clausewitz پایه و اساس شروع یک جنگ، آمادگی ارتش برای جنگ میباشد.
برای او "تاکتیک"، نحوۀ استفادۀ از ارتش در یک نبرد میباشد.
ولی "استراتژی" برایش نحوۀ بهره برداری از یک نبرد برای پیشبردن جنگ است.(به عمد باختن در یک نبرد، میتواند به پیروزی در جنگ بیانجامد. به طور مثال: اجازه دادن شوروی به پیشرفت در اعماق خاک شوروی و در نهایت قطع ارتباط ارتش آلمان در صحنۀ نبرد با سرزمین پدری)

حمله و دفاع

Clausewitz دفاع را بر حمله ارجحیت میدهد چرا که نیاز به منابع کمتری دارد. ولی او دفاع را یک جا نشستن و منتظر دشمن شدن را تعریف نمیکند. او دفاع را در مانور دادن با انعطاف کامل میداند. او میداند که یک مدافع از لحاظ استراتژیکی میتواند مدام در حال حمله باشد. بهترین مثال برای این گفته، نحوۀ نبرد ژنرال Robert E. Lee میباشد.
به عقیدۀ Clausewitz، مدافعین باید تا زمانی به این تاکتیک ادامه دهند که دشمن به رخوت آمده و فلج شود. آنجاست که باید مدافعین رل خود را عوض کرده و با مهاجم تبدیل گردند  و پیروز جنگ گردند.
بارزترین نمونه های تاریخی را میتوان در نحوۀ دفاعی و جنگی روسها در جنگ با ناپلئون و هیتلر یافت. ولی این شیوۀ جنگی فقط در صورتی انجام پذیر است که کشور مورد هجوم قرار گرفته، از وسعت کافی مانند روسیه برخوردار باشد.

جنگ، آری یا نه؟

Clausewitz بدون شک از مخالفین جنگ است. همانطور که توضیح داده شد، او شروع جنگ را با آغاز دفاع از خود تعریف میکند.
او اکیدا توصیه میکند که اگر سیاست به نفع جنگ رأی داد، جنگ باید تمام عیار باشد. از آنجایی که جنگ تمام عیار شدنی نیست، شکست هر دو طرفین در جنگ حتمیست.
او میداند که چه مدافع و چه مهاجم، دچار خسارات فراوان بدون بازگشت جانی و مالی میشوند. در ضمن متذکر میشود که هر جنگ پایانی دارد و باید به مابعد جنگ هم فکر کرد، اگر جنگ تمام عیار نباشد.
ولی او در عین حال تأکید میکند که  جنگ شوخی نیست و از آنجایی که یک تصمیم نهایی در پی ادامۀ سیاست میباشد، باید جنگ شروع شده را "تمام عیار" ادامه داد تا لا اقل یک شانس نامحتمل برای پیروزی در جنگ باشد.
وگرنه بزرگترین راه پیروزی در جنگ را در صلح و انجام ندادن جنگ میداند....

زمانی که کتاب Clausewitz "در باب جنگ" چاپ شد، مورد توجه خاصی قرار نگرفت. دهه ها گذشت تا اندیشمندان به ارزش واقعی این کتاب پی بردند.
چنانکه تئوریهای او نه تنها در آکادمیهای نظامی، بلکه در رشته های مدیریت و کسب و کار دانشگاههایی مانند هاروارد تدریس میشوند.

به قول ژنرال Sherman:
"War is Hell"

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

چگونه ساسانیان و پهلوی به دام Tocqueville افتادند


آلکسیس توکویل(Alexis de Tocqueville) متولد 1805، یک روزنامه نگار، تاریخ نگار و سیاستمدار فرانسوی بود. او کتابهای مختلفی در این مباحث نوشته است و تئوریهای فراوانی به او نسبت داده میشود. به زعم بعضیها، پیشبینیهای سیاسی بسیاری از او از جمله  در مورد جایگاه آیندۀ آمریکا و روسیه به تحقق پیوسته است.
او در تحقیقات خود نشان داد که دموکراسی میتواند در آینده، تبدیل به دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت تبدیل شود. بنابراین دید 100 درصد مثبتی به دموکراسی ندارد.
او با مسافرتهایی به آمریکا و آلمان و مقایسۀ انقلابهای این کشورها، آنان را با انقلاب فرانسه مقایسه نمود. 
بررسی این انقلابها، توکوویل را به این نتیجه رسانید که دموکراسی و برابری، ضامن "آزادی" بیشتر نیستند. در نقد  افکار مونتسکیو نوشت:" نه نهادهای دموکراسی، بلکه طرز فکر، طرز گفتار و درک ملت از آزادی، شیرمایۀ دموکراسی در هر کشور میباشند."
این میتواند جواب سوالهایی باشد که چرا انقلاب ایران به دموکراسی منجر نشد. چرا که ذات تک تک جریانات و گروههای مربوطه، دموکرات نبود و ملت ایران بیشتر به اسلام تمایل داشتند تا دموکراسی.

پدیدۀ توکویل چیست؟
پدیدۀ توکویل، پدیده ای مربوط به جامعه شناسی و روانشناسی جامعه میباشد. او توضیح میدهد که یک انقلاب دقیقا آن زمان رخ نمیدهد که فشارها و سرکوبها در اوج خود هستند. انقلابها وقتی رخ میدهند که رژیم از فشارها کاسته  و حاضر به اعمال رفرم میباشد.
در این نقطه از زمان است که جامعه به این نتیجه میرسد که اعتراضات سالم و یا خشونت آمیز، ریسک کمتری به همراه دارد و این امر میتواند به شورش و انقلاب بیانجامد.

گورباچف میگوید:"رژیمی که بر اثر یک انقلاب و شورش از بین میرود، همیشه بهتر از رژیمی بوده که بعد از انقلاب به قدرت رسیده است. تجربه نشان میدهد که در چنین شرایطی، یک رژیم وقتی تبدیل به یک رژیم نالایق تبدیل میشود که شروع به انجام رفرم مینماید..."!

پارادوکس توکویل چیست؟
این نظریه تعریف میکند که هرچه یک رژیم بیعدالتیهای اجتماعی را از سر راه بر میدارد، حساسیت جامعه نسبت به بیعدالتیهایی که هنوز از بین نرفته اند، بیشتر میشود.
در عین حال هرچقدر برابری بیشتر و بیعدالتی کمتر میگردد، جامعه ناراضی تر میشود.

چرا ساسانیان و پهلوی به دام توکویل افتادند؟
چه در زمان ساسانی و چه در زمان پهلوی، اقتدار نظامی ایران به حدی رسید که هر دو سلسله در سایۀ امنیت خارجی و داخلی، به فکر هنر و علم و شکوفایی اقتصادی افتادند. در هر دو دوره ملت ثروتمند تر شدند و از آنجایی که ثروت با خود مجال آگاهی را میآورد، ملت تازه درک کردند که کمبودها چیست.
در هر دو دوره، این رژیمها مجبور به اعمال رفرمهایی گشتند که به آزادیهای بیشتری میانجامید. هرچه آزادی بیشتر میشد، نه تنها ملت، بلکه گروههای ارتجاعی مانند مزدکیان و اسلامیون 15 خرداد هم پر رو تر میشدند. این استهلاک چندین سالۀ داخلی، اجازۀ حملۀ رومیان را به ایران میداد و یک استهلاک خارجی را نیز به آن میافزود. این فرسایش قوا، سرانجام اجازه و فرصت حملۀ اعراب به ایران را فراهم ساخت.

محمد رضا شاه واقعا خیال میکرد که با فرستادن دانشجویان چپ به اروپای غربی و آشنایی ایشان با دموکراسی غرب، ایشان آگاه میشود. ولی انتخاب  زمان اعزام دانشجویان بسیار اشتباه بود. در آن زمان، حتی دانشجویان غربی نیز جامعه ای مانند ویتنام و کرۀ شمالی را برای آلمان و غرب آرزو میکردند که خود نتیجۀ پارادوکس توکویل بود. این تیری بود که محمد رضا شاه به شست پای خود زد.

چرا چین به به دام توکویل نیافتاد؟
چینیان بعد از سقوط امپراطوری شوروی دقیقا میدانستند که این کشور باید با رفرم اداره شود. کمیسیونی ایجاد شد تا رفرمها، چین را در تام پارادوکس توکویل نیاندازد. با اینکه این کمیسیون تمام جوانب امر را در نظر داشت، ولی حوادث میدان "تیان آ من" اتفاق افتاد. "کمیسیون توکویل" توصیه کرد که برخلاف انتظار تجربۀ کشورهای دیگر مانند شوروی و ایران، ارتش به شدید ترین نحو ممکن این شورش را سرکوب و قلع و قمع نماید ولی به رفرمها ادامه دهد. امروزه چین نمونۀ یک کشور پیروز در رفرم به همراه دیکتاتوری میباشد که به دام توکویل نیافتاد. 

و حالا ایران؟
تجربۀ سال 1357 ثابت کرد که ملت ایران نیز مستعد پارادوکس توکویل است. با فقر توأم با فشار میتوان اقشار ایران را سر جایشان نشاند. از طرفی پدیده ای در ایران وجود دارد که در طول تاریخ کمتر به چشم آمده است: مزدوران خارجی.
حتی اگر به طور نامحتمل، 100درصد ملت ایران به پا خیزد، ملایان از مزدوران لبنانی، فلسطینی، سوری و عراقی خود برای قلع و قمع ملت ایران استفاده خواهد نمود. 
پس میتوان نتیجه گرفت که رژیم ملایی ایران با بهره برداری از نیروی کارشناس، بسیار به پارادوکس توکویل آشنا میباشد.

تجربِۀ اسپانیا
ژنرال فرانکو میدانست که بقای رژیم او با مرگ او به پایان میرسد. در ضمن همیشه فعالیت ارتجاعی کمونیستهای وابسته به شوروی و جدایی طلبان باسک و کاتالان را رصد میکرد.
رفرمهای کوچک او داشت به فاجعه تبدیل میشد و موقع مرگ او نیز داشت فرا میرسید.
او با ابتکار برقراری دوبارۀ پادشاهی مشروطه، پس از مذاکرات پنهانی با تمامی طیفهای سیاسی، کشور اسپانیا را نجات داد.
این عمل، درایت این دیکتاتور را در نهایت نشان میدهد.
این مثال کوچک میتواند آلترناتیوی برای آیندۀ ایران نیز باشد تا از خونریزی و انتقامجویی پرهیز نمود.

۱۳۹۶ مهر ۳۰, یکشنبه

چرا اپوزیسیون ایرانی در آلمان، کوچکترین شانسی نداشته و نخواهد داشت


از زمان حضور ایرانیان در بطن کنفدراسیون دانشجویی در آلمان، چپ ایرانی قادر به تأثیرگذاری در سیاستهای آلمان شد. گرچه این تأثیرگذاری در روابط بین المللی آلمان با دیگر کشورها محسوس نبود، ولی در رابطه با ایران تأیین کننده بوده است. این افراد با توجه به سابقۀ ملادوستی خود نمیگذارند که کشورهای غربی به ملایان آخ بگویند.
غم انگیز و تعجب آور اینکه این تأثیرگذاریها بیشتر غیر مستقیم و از طرقهای غیر متعارف بوده اند.

1- همسر آقای یوشکا فیشر، وزیر امورخارجۀ آلمان در کابینۀ گرهارد شرودر، خانم مینو براتی میباشد. ایشان در زمان وزیر بودن یوشکا فیشر با او نامزد شد و بعدا با هم ازدواج کردند. در زمان ازدواج، خانم مینو براتی 29 ساله بوده و آقای یوشکا فیشر 57 سال داشته است. این خانم پنجمین همسر یوشکا فیشر است. مینو براتی در مجلات زرد آلمان ملقب به "Luxusweibchen" میباشد.
جالب است بدانید که پدر خانم مینو براتی ، آقای نصرت الله براتی نوبری از توده ایهای قدیمی ساکن آلمان میباشد. مخوفتر اینکه، این آقای براتی در روز ترور رستوران میکونوس، به آن رستوران دعوت داشته که به دلایل خصوصی موفق به حضور در رستوران میکونوس نمیشود.
عجیب اینکه آقای براتی در هر مصاحبۀ خود تأکید میورزد که در سیاستهای خارجی یوشکا فیشر در قبال ایران تأثیری نداشته است. حتی اگر خبرنگار در این مورد سئوالی نکرده باشد.
در ضمن آقای براتی به عنوان کارشناس با صدای آمریکا همکاری کرده و عضو هیئت اجرایی "اتحاد جمهوری خواهان ایران" است.


2- خانم صحرا واگن کنشت  قبل از رسیدن به مقام و شهرت به کمک آقای Oscar Lafontain به این درجه رسید. ایشان زن چهارم این سیاستمدار آلمانی شد. پدر او از کمونیستها قدیمی بود که در آلمان شرقی با مادر وی ازدواج کرد. ازدواج با آقای لافونتین که کاندیدای صدر اعظمی آلمان، وزیر امور خارجه و مدتی هم وزیر دارایی آلمان بود، تختۀ پرش مناسبی برای صعود شغلی او گردید.
در انتخابات اخیر به خانم صحرا دائما اتهام زده میشد که با روشهای "استالینیستی"، رقبای خود را از صحنه به دور میکند.
خود خانم صحرا در مقاله ای به طور صریح از استالین و افکار و اعمال او دفاع جانانه ای کرده بود که با انتقاد شدید سیاستمداران آلمانی مواجه گشت.(مقالۀ مربوطه).
او از استالین به عنوان یک "آدم خوب" یاد میکند.

Die Fraktionsvorsitzende der Linkspartei im Bundestag, Sahra Wagenknecht

3- نوید کرمانی از پدر و مادری ایرانی در شهر Siegen آلمان زاده شد. پدر او تاجر فرش و از هواداران چپ ایرانی میباشد.(پیتزای قرمه سبزی).
خود نوید کرمانی در رشته های شرقشناسی، تئاتر و فلسفه درس خوانده و موضوع دکترای او "خدا زیبا میباشد" است!
او خود را از چپهای آلمان میداند ولی نوشتارهای او در مورد "قرآن شناسی" و "اسلام شناسی" هستند.
در یک سخنرانی در "کلیسای صلح" در برلین، پس از سخنرانی همگی را به دعا برای صلح فراخواند و هنجارشکنی کرد. در این کلیسا به دلایل سیاسی، کسی دعا نمیخواند!
زمانی هم به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری مطرح شد. او با لابی بازی کردن، تا به حال موفق شده تا بسیاری از جنایات و فعالیتهای تروریستی جمهوری اسلامی در مجامع آلمانی محکوم نگردند.

NavidKermani864.JPG

4- امید نوری پور از ایران به آلمان مهاجرت کرده و در طیف چپ حزب سبز آلمان قرار دارد. همانقدر کافیست بدانید که این آقا به هنگام اعتراض ایرانیان وطندوست به فیلم 300، به ایشان تاخته و اعتراض ایرانیان به فیلم 300 را محکوم کرده بود.
خانوادۀ او پناهنده بوده ولی وی به ایران سفرهایی داشته است. گرچه انتقاداتی بر علیه جمهوری اسلامی هم بیان کرده است.


5- نیما مواسات  خود را از طرفداران بی چون و چرای کارل مارکس و چگوارا میداند. او از طرف حزب چپ افراطی آلمان وارد پارلمان آلمان شده است.
او در گردهماییهای "چریکهای فدایی خلق" شرکت کرده و از مواضع ایشان پشتیبانی میکند. ژورنالیستهای زیادی او را متهم به لابیگری برای جمهوری اسلامی کرده اند.
ایشان با آقای فرخ نگهدار رایزنی دارد.


غیر از این چند مثال، چندین مثال دیگر را هم میتوان نام برد که توده ای زاده و یا از طیف چپ ایرانی هستند و در احزاب آلمانی فعال میباشند ولی به مقامهای بالاتر دست نیافته اند.
تمام این افراد چتری را بر سر جمهوری اسلامی گشوده اند که تا به امروز مانع گزند به ملایان شده است.
وجه مشترک دیگر این افراد، اجازه ندادن رسیدن صدای دیگر طیفهای ایرانی به مجمع سیاسی آلمان میباشد.
با این اوصاف، باید منصانه آلمان را از دور گفتمان بر علیه ملایان کنار گذاشته و بیشتر بر روی فرانسه، اسپانیا، سوئد، آمریکا و بریتانیا سرمایه گذاری سیاسی کرد.
در ضمن میتوانید در اینجا به گفتگوی حسن داعی با علیرضا میبدی در مورد نفوذ چپ ایرانی در محافل سیاسی خارج از کشور مراجعه کنید.

۱۳۹۶ فروردین ۲۸, دوشنبه

افسانۀ تجارت اسلحه


مردم کشورهای جهان سوم چند خصوصیت دارند که ناآگاهی یکی از این خصوصیتهاست.
خصوصیت دیگر مردم جهان سوم همانا پافشاری بر ناآگاهی خود است.
مثلا این ملل قویا اعتقاد دارند که صدور اسلحه از سوی دولتهای اروپایی و یا آمریکا، به این علت است که این دولتها مایل به کسب پول و یا تثبیت بازار کار برای کارگران خود هستند.

1- نکتۀ بسیار مهم در در مسائل صدور در آلمان و کشورهای اروپایی این است که اجناس صادراتی شامل مالیات نمیشوند. یعنی از طریق صدور، چیزی عاید دولت آلمان نمیگردد.
تنها اجناسی که در داخل کشور مصرف میگردند، مشمول مالیات از نوع غیر مستقیم میگردند.
همین و بس!

2- تولید اسلحه در آلمان و یا اروپا باعث کارآفرینی نمیشود.
تمامی اسلحه سازیهای آلمان، اروپا و آمریکا با روبات و اتوماتیک تولید میگردند و نیاز به کارگر چندانی نیست. به طور مثال کارخانۀ Heckelr und Kock که سازندۀ ژ3 و دیگر تیربارها میباشد، چیزی حدود 200 کارگر دارد.


کارخانۀ Krauss Maffei که سازندۀ جنگ افزارهای سنگین مانند تانک Leopard بوده، در مجموع به تعداد 20000 نفر کارگر در سراسر دنیا دارد. به طور مثال، کارخانۀ ابزارسازی Bosch چیزی حدود 2800 هزار کارگر دارد.


3- فحش دادن به کشورهای غربی جهت فرستادن اسلحه به مناطق جنگی عبث است. اسلحه هایی که در اختیار داعش، القائده و چریکهای ارتجاعی سرخ و سیاه میباشند، همگی ساخت روسیه میباشند. این را در فیلمهای خبری هم میتوان دید. چند تفنگ M16 که در فیلمها دیده میشوند، از زمان جنگ ویتنام و لبنان هستند و نه به روز بوده و نه تولید میشوند.
اگرچه صادرات اسلحۀ کشورهای غربی بیشتر از روسیه است، ولی بیشترین خریداران اسلحه های کشورهای غربی، دیگر کشورهای غربی میباشند!

۱۳۹۵ اسفند ۲۲, یکشنبه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (8)


"این اسلام، آن اسلام نیست"

نزدیک به 30 سال است که دوست افغان دارم که آرزوی تسلط اسلام ناب را در افغانستان دارد. برخلاف 99 درصد مسلمانان، فرد طرفدار خشونت نیست. ولی به طرز عجیبی مسلمان است. گاهی همدیگر را به خانۀ خود دعوت میکنیم. باید اذعان کنم که آشپزخانۀ افغان از لذیذترین آشپزخانه هاست که آن را به همۀ ایرانیان توصیه میکنم.
گاهی او را به خاطر اسلامدوستی اش دست میاندازم.
او هم 30 سال است که از عقاید اسلامی خود دفاع میکند.
بعد از سقوط "نجیب الله" او خوشحال بود که "مجاهدین" افغانستان را به اسلام "واقعی میرسانند.
ولی پس از آنهمه خونریزی او دلیل آورد که "این اسلام، آن اسلام نیست".
گفتیم باشد.
حکومت گلبدین حکمتیار بدتر از قبلی بود. آن را هم قبول نداشت.
"مجددی" را قبول نداشت چرا که او هم اسلام واقعی را نیاورد.
"ربانی" را هم رد کرد که او هم اسلام واقعی را نیاورد.
از آمدن "طالبان" بسیار خوشحال بود. ولی بعدا گفت ایشان نیز مسلمان واقعی نیستند.
و الی آخر.
من در طرز حکومت تمامی اینها کوچکترین تفاوتی ندیدم. همگی هم خود را "اسلامی" میدانستند.
حالا این شده مثال چپهای ایرانی.
کرۀ شمالی، کمونیست واقعی نیست. گرچه برای سالروز تولد رهبرش، هر ساله شادباش میفرستند.
کوبا هم کمونیست نبود.
شوروی هم کمونیست واقعی نبود.
بلوک شرق هم همینطور.
نمیدانم  چه کسی را میخواهند گول بزنند.
ذات اسلام و کمونیسم همین است.
از کوزه طراود که در اوست.
همین.

۱۳۹۵ اسفند ۱۵, یکشنبه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (7)


"دشمنی مارکس با طبقۀ متوسط"

تمامی حکومتهای ایدئولژیکی، چه مارکسیست و چه اسلامیست، بزرگترین دشمن خود را در طبقۀ متوسط میدانند.
طبقۀ پایین و کارگری به علت ناآگاهی و بیسوادی، بسیار تأثیرپذیر و انعطاف پذیر است. این طبقه با تو سری زدن قابل مهار است.
طبقۀ بالای یک جامعه نیز در موازات جامعه زندگی میکند و نیازی به یک جامعۀ خاصی ندارد. این طبقه میتواند به هنگام احساس خطر، بار و بندیل خود را ببند و مهاجرت کند و از همه بدتر پول خود را با خود ببرد. البته مارکس و لنین به علت اُمُل بودن و سر رشته نداشتن "عملی" از اقتصاد کشوری و جهانی، متوجه جلب اعتماد طبقۀ بالا نشدند. "پرودون" که از فرضیه پردازان آنارشیسم بود، این موارد را دائما به مارکس گوشزد میکرد، ولی مارکس فقط او را در مقالات خود مورد استهزا قرار داده و تحقیر میکرد. تاریخ نشان داد که پرودون نسبت به بضاعت فکری خود، حق داشته است.

 و حالا طبقۀ متوسط:

تمامی ارزشهای فرهنگی و سنتی جامعه، در قلب طبقۀ متوسط پاسداری میشود. پزشک،معلم، دانشمند، استاد دانشگاه و نظامی از این طبقه هستند. ایشان هستند که "وطندوستی" و "فرهنگ" را پاسداری میکنند.
در وحلۀ اول، این طبقۀ متوسط است که به خطر پی میبرد. این طبقه است که شعور ارائۀ راه حلهای متفاوت را دارد.
در ضمن مارکس میدانست که طبقۀ متوسط باج نمیدهد و مستقل است.
طبقۀ بالا ممکن است که به علت از دست دادن کاپیتال و یا ابزار کار، باج بدهد.
طبقۀ پایین هم که بسیار وابسته به کارفرما و دولت میباشد و ابزار کارش متعلق به او نیست، ضربه پذیر است.
ولی طبقۀ متوسط برای خودش کار میکند و ابزار کارش متعلق به خودش است. این ابزار کار میتواند مادی و یا معنوی باشد. در ضمن طبقۀ متوسط مورد احترام طبقۀ بالا و پایین است.
تمامی حکومتهای ایدئولژی باید در وحلۀ اول طبقۀ متوسط را نابود کرده و یا حد اقل مهار نماید.
مارکس میدانست که برای تحقق کمونیسم، باید طبقۀ متوسط نابود شود. بنابراین نیاز به یک ابزار سرکوب داشت. این وسیلۀ ابزار در هر جامعه ای همیشه یکسان است: کارگر و دانشجو.
از آنجایی که کارگر و دانشجو به علت نداشتن بضاعت فکری، تحریک پذیرند، از ایشان برای سرکوب جامعه استفادۀ ابزاری میشود.
به محض رسیدن به اهداف انقلاب کذایی که تیپ کمونیست را جایگزین نظام گذشته میکند، نوبت سرکوب خود دانشجو و کارگر میشود.
چه در نظامهای اسلامی و چه کمونیستی، سعی در نابودی قشر متوسط شده است. از آنجایی که فقط در کامبوج نابودی این قشر با اعدامهای دسته جمعی میسر بود، سعی در تضعیف این قشر شد.
بزرگترین اشتباه دو سلسلۀ ساسانی و پهلوی هم همین بود. با بال و پر دادن به طبقۀ متوسط و مرفه نمودن و بزرگ کردن این قشر، تیشه به ریشۀ خود زدند.

۱۳۹۵ اسفند ۱۳, جمعه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (6)


"درسهایی از پرفسور روانپزشکی"

اولین روز کلاس "روانکاوی اجتماعی" را در دانشگاه آلمان هرگز فراموش نمیکنم.
پرفسور ما بدون کوچکترین مقدمه ای و حتی بدون معرفی خودش، ما را به سه گروه تقسیم کرد. به هر گروه، 10 برگ A4 و یک قیچی داد. او از ما خواست که بدون استفاده از چسب و به کمک کاغذ، یک برج بسازیم. هر گروهی که برجش از بقیه طولانی تر بود، برنده میشد.
شرط دوم این بود که ما باید از برگهای کاغذ با قیچی، رشته های 1 در 10 سانت را ببریم و با آن رشته ها آن برج کذایی را  بسازیم.
شرط سوم آن بود که هر گروه باید نمایندۀ یک سیستم جاری بر روی زمین باشد.

1- گروه اول یک پادشاه داشت که او را خود پرفسور تأیین کرد.
2- گروه دوم باید خودش یک رهبر را انتخاب میکرد و بنا به فرمان او برج را میساخت.
3- گروه سوم هم بدون قرار قبلی و نسبت به علاقه و خلاقیتش میباید در کار ساخت برج کمک و مشارکت کند.

بعد به ما گفت که نتیجۀ این مسابقه را از قبل به روی کاغذ نوشته است و آن کاغذ را به دست یک دانشجو داد و به ما 10 دقیقه وقت داده و از کلاس خارج شد.

با اینکه "پادشاه" گروه اول در عمرش "برج" نساخته بود، با هماهنگ کردن همه و با تشویق و گاهی فریاد، موفق شد که برج را در 9 دقیقه بسازد.

در گروه دوم ولی حرکتی در کار نبود، از همان لحظۀ اول دو تا خروس جنگی با هم برای به دست گرفتن رهبری دعوا را شروع کردند. بقیه هم نشسته بودند و نگاه میکردند. آخر سر دو نفر ناظر شروع به فشار آوردن کردند که وقت دارد میگذرد و ما هنوز شروع نکرده ایم. خروس کوچکتر به ناچار تسلیم شد ولی به خاطر کمبود وقت، گروه موفق به ساختن برج قابل قبولی نشد.

ولی گروه سوم بسیار جالب بود. ایشان از همان لحظۀ اول و با سرعت زیادی شروع به کار کردند. اگر آنها را میدیدی، فکر میکردی که در نصف وقت، یک برج طولانی میسازند. ولی از آنجایی که هماهنگ نبودند و هرکس بنا به ذوق و سلیقۀ خود میساخت، دائما برجشان فرو میریخت. دست آخر هم موفق به ساختن هیچ چیز نشدند. فقط انرژی و وقتشان تلف شد.

پس از 10 دقیقه پرفسور آمد و نتیجۀ از پیش نوشته شده را به همه نشان داد. همۀ خوانندگان ما میدانند که پیش بینی پرفسور ما چه بود.
پیام رسید!
یک جامعه پیچیده تر از آن است که هرکس ساز خود را بزند...

۱۳۹۵ اسفند ۱۱, چهارشنبه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (5)


"هر کشوری خمینی خود را دارد"

ولادیمیر ایلیچ اولیانوف ملقب به "لنین" اولین رهبر سوسیالیستی- کمونیستی کشور نو بنیاد شوروی بود. پدربزرگ لنین رعیت و بندۀ یک خان بود. پدر لنین در دانشگاه قازان درس خواند و مدت زیادی دبیر ریاضیات و فیزیک بود و بعدها بازرس دولتی شد. در سال 1882 تزار روسیه، پدر لنین را جزو اشراف روسیه کرد. او لقب Dworjanin  را گرفت. بنا به قوانین اشرافی دوران تزار، لنین جزو اشراف زادگان محسوب میشد ولی از نوع دون پایه تر ایشان. این امر لنین را بسیار عصبانی میکرد چرا که او را به میهمانیهای سطح بالای اشرافی دعوت نمیکردند. ولی ایشان چون از خوانین بودند، پول خوبی از دهات عایدشان میشد. مادر لنین از آلمانیهای مهاجر روسیه بود.
در اینجا در میابیم که ادعای کمونیستها در مورد اجحاف طبقاتی در روسیه دروغ است. حتی فقیرترین افراد نیز میتوانستند در صورت شایستگی به دانشگاه راه پیدا کرده و ترقی کنند.
پس از اعدام برادرش به علت پیوستن به عوامل مخالف و نپذیرفتن لنین به عنوان اشرافی طبقۀ بالا، او مخالف سیستم شده و شروع با مبارزه با آن کرد. سلسله مراتب مبارزات لنین بسیار طولانیست و از حوصلۀ این بحث خارج.
او گاهی موفق و گاهی ناموفق بود. با اینکه شهرتی نسبی پیدا کرده بود، ولی تایین کننده نبود.
مدتی را هم در اتریش به سر برد تا اینکه توجه آلمانیها به او جلب شد. آلمانها که نزدیک بود جنگ جهانی اول را ببازند، سعی کردند که در دو جبهه نجنگند. موقعیت داخلی روسیه ضعیف و متزلزل بود و فقط نیاز به یک جرقه داشت. آلمانها با لنین تماس گرفته و به او نقدا پنجاه هزار مارک سکۀ طلا دادند و با قطاری شخصی، او را به روسیه رسانیدند. از ترس اینکه او مبادا از وحشت و دودلی از قطار پیاده شود، درهای قطار را مهر و موم کرده و قطار بدون توقف تا روسیه در راه بود. طبق سندهای موجود، آلمانیها به او دو میلیون مارک به صورت سکۀ طلا بعدها دادند که از سرنوشت آن پولها خبری در دست نیست.
عربده کشیهای لنین در مورد جامعۀ بدون طبقاتی به یک طرف و داستانهای بعدی او به طرف دیگر.
از آنجایی که خزانۀ دولتی خالی بود و لنین از چیزهای لوکس خوشش میآمد ولی آدم املی بود، گنجینه های هنری روسیه را به گوز غازی حراج کرد تا برای خودش یک رولزرویس بخرد.


او دستور داد که جواهرات Faberge که در میان آنان تخم مرغانی از جواهر بودند را بفروشند. فقط قیمت 9 عدد از این تخم مرغها حدود صدمیلیون دلار  در نیویورک تخمین زده میشوند.
او هر کدام از این تخم مرغها را به قیمت 5 دلار فروخت....
لنین برای خود در مدت حکومتش 9 عدد رولزرویس خرید.
با اختراع "وحشت سرخ" شروع به قتل عام مخالفین خود کرد. از آنجایی که ملت روسیه کم کم آرزوی بازگشت به دوران پادشاهی را داشت، لنین دستور قتل تزار و خانواده اش را داد. بلشویکها، خانوادۀ تزار را بدون محاکمه به داخل یک زیر زمین برده و بدون هدف قرار دادن خاصی، به میان ایشان تیراندازی کردند. پس از اینکه اسلحه ها خالی شده بودند، قاتلین دریافتند که اعضای این خانواده همگی زخمی، ولی کشته نشده اند. پس تا زمانی با آنان تیراندازی کردند که به خیال خودشان کشته شدند. شاهدین سالها بعد اعتراف کردند که در حین دفن کردن خانوادۀ تزار، برخی از دختران تزار هنوز نفس میکشیدند.
به هنگام مرگ، لنین از چندین بیماری رنج میبرده. او گویا سکتۀ مغزی کرده و شریانهای او بسته بوده اند. بسیاری میگویند که سفلیس داشته و دلیل میآورند که در خون او ارسنیک که دوای رایج آن زمان برای سفلیس بوده پیدا کرده اند.
عاقبت پوست او را کنده و مومیایی نمودند و مانند عروسکی تا به امروز در معرض نمایش گذاشتند.

۱۳۹۵ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (4)


"نواقصی در کتاب مقدس آسمانی"

کمونیستها و به خصوص چپ های وطنی، کتاب "کاپیتال" مارکس را تنها کتاب ارزشمند بشری و فاقد اشتباه معرفی مینمایند. سوای اینکه ترجمۀ ناقص فارسی این کتاب دچار سوء تفاهمات بسیاری میان چپ ایرانی شده است، این کتاب مانند هر کتاب آسمانی و مقدس، از نظر اجتماعی و تاریخی نیز دارای تناقضات و اشتباهاتی میباشد.
اولا باید در نظر داشت که کارل مارکس موفق به پایان کتاب نشد و پیش از آن ریق رحمت را به سر کشید. آقای فریدریش انگلس بنا به بضاعت و سلیقۀ فکری خود این کتاب را به پایان رسانید. خود کمونیستها هم اذعان میکنند که مارکس و انگلس در مورد همۀ موارد "مارکسیسم" در توافق کامل نبودند.
برجسته ترین اشتباهات مارکس آن بود که تعریف مطلق او از پرولتاریا، فقط و فقط طبقۀ کارگر بود. او بقیه را لمپن میدانست. از آنجایی که با اجتماع در تماس نبود، قادر به درک این مطلب نشد که کشاورز نیز "کار" میکند.
این لنین بود که واژۀ پرولتاریا را به کشاورزان بسط داد. (1918)
بنا به این طرز تفکر، تجسم کنید که یک کمونیست در مورد یک شاعر، کارمند، نظامی، معلم، مخترع، دانشمند و از این قبیل فکر میکرد.
صادقانه ترین تعامل در مورد شغلهای بالا را "پل پت" در کامبوج انجام داد. او تمامی افرادی که از نظر مارکسیسم در صنف پرولتاریا نمیگنجیدند را قتل عام کرد و جای شک و شبهه باقی نگذاشت.
البته اشخاصی مانند Proudhon که مارکس با او دشمنی خصوصی داشتند، سعی میکردند به مارکس بفهمانند که معلم، استاد دانشگاه ، کارمند و نظامی از ارکان مهم جامعه هستند و همان مقدار زحمتکش که یک کارگر. ولی بااینکه کارل مارکس خودش حتی یک روز هم کار بدنی انجام نداده بود، به انتقادات پرودون عکس العملی منطقی نشان نداد.

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (3)


"کار، عملی متعالی و فراسوی تقدس"

از آنجایی که مالکیت در تعالیم کمونیسم نهی و حتی تقبیح میشود، عمل کار به عملی تعریف میگردد که به خاطر خودش انجام میشود. کار را به خاطر خودش انجام میدهید. کار تو را آزاد میکند. کار تو را ارضاء میکند. در حقیقت کار تمامی آمالهای روحی تو را برآورده میکند. همین و بس.
پس اگر کار کنی، راضی و تأمین هستی و تقبیح خواهی شد اگر کار را برای مادیات سوء استفاده کنی.
مارکس در مورد پول نیز چنین فکر میکند:" پول وفاداری را به خیانت تبدیل میکند. عشق را به نفرت. نفرت را به عشق. تقوا را به فساد و فساد را به تقوا. خان را به بنده و بنده را به خان. دیوانگی را به عقلانیت و بالعکس...".(کتاب کاپیتال)
کارل مارکس در خانوادۀ پولداری به دنیا آمد. پدرش وکیل بود و پس از مرگش برای او ارثی به جای گذاشته بود. او مدتی پس از اتمام تحصیلاتش با دختری به نام Johannah von Westphalen ازدواج کرد. این خانم، دختر یکی از پولدارهای شهر خودشان بود. این زوج خوشبخت، پس از فشارهای وارده از آلمان خارج و به فرانسه رفتند. از فرانسه اخراج و به کشور پادشاهی انگلستان رفته و تا آخر عمر در آنجا ماندند. جالب اینجاست که مارکس تا آخر عمر حتی یک بار دست به کار فیزیکی نزد. او تا پایان عمرش از ارث خود  و از ثروت همسرش ارتزاق نمود.
در ضمن هیچ وقت به فکر این نیافتاد که پولهای خود را به پرولتاریا ببخشد و یا کارهای مددکاری انجام دهد. ایشان حتی یک کلفت هم به نام Helena Demuth داشتند که مبادا در خانۀ خودشان هم دست به "کار" بزنند. به یاد داشته باشید که کمونیسم تا چه مقدار واژۀ "کلفت" یا "نوکر" را تقبیح میکند. چرا که آن را استثمار فیزیکی انسان از انسان میداند.
توجه داشته باشید که بنا به تعالیم مارکس و انگلس، تا آن زمان کسانی به عنوان پرولتاریا شناخته میشدند که کار فیزیکی انجا میدادند و به طبقۀ کارگر تعلق داشتند.
در مورد فریدریش انگلس هم همین بود.
او نه فقط از خانواده ای پولدار و اشرافی بود، بلکه یک کارخانۀ نساجی داشت و بسیار متمول شناخته میشد.
او هم نه کارگران خود را در سهام کارخانۀ خود سهیم ساخت و نه کارخانۀ خود را به ایشان واگذار کرد. تا پایان عمر، زندگی راحتی را در کشور پادشاهی انگلستان گذراند.
روایت و نوشته ای از او وجود ندارد که او حتی یک بار کار بدنی انجام داده باشد.
قصۀ چپ ایرانی هم چنین است.
همگی از خوانین و اشراف زادگان قاجار هستند.
هیچکدامشان کار نکرده و نخواهند کرد. وگرنه به من بگویید که شغل آقای فرخ نگهدار و یا ناصر کاخساز و یا خانبابا تهرانی چه بوده است؟
به علت انتقال پادشاهی از قاجار به پهلوی و نابودی فئودالیسم در ایران، کینۀ عجیبی از پهلویها دارند. عموما هم ترکزبان هستند.
بله هموطن. مرگ خوبه ولی برای همسایه!

۱۳۹۵ اسفند ۹, دوشنبه

کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (2)


"جامعۀ بی طبقاتی"

کتاب "مزرعۀ حیوانات" نوشته جورج ارول از شاهکارهای نقد کمونیسم میباشد. حیوانات یک مزرعه که احساس میکنند توسط دهقانی استثمار شده اند، شورش کرده و او را فراری میدهند. در این جریان، خوکها با وجود ذات تنبلشان، نیروی محرک و اصلی محسوب میشوند. پس از پیروزی حیوانات، همگی یک قانون اساسی مشترک را مینویسند و به توافق میرسند. یکی از قوانین قانون اساسی حیوانات میگوید که هیچ حیوانی حق خوابیدن در تختخواب را ندارد. و قانون دیگر میگوید که همگی باید به مقدار مساوی و عادلانه کار کنند. البته خوکهای تنبل، اولین و تنها گروهی هستند که تختخواب دهقان را تصاحب کرده و کار هم نمیکنند. وقتی دیگر حیوانات به این عمل خوکها اعتراض کردند، خوکها گفتند: "درست است که ما همه با هم برابریم، ولی بعضی از ما از دیگران برابرترند".

کمونیستها اصولا یک جامعۀ بی طبقاتی را تبلیغ میکنند که در آن همگی با هم در همه چیز مساوی هستند. نوعی اوتوپیا از نوع فیلمهای ارزان قیمت تخیلی.
گرچه این گروه جامعه را بدون طبقه میبیند، ولی این جرأت را به خودش میدهد که همان جامعه را به چند "گروه" تقسیم کند:

1- پرولتاریا که همان زحمتکشان میباشند. البته کمونیستها خود را از پرولتاریا و از دستۀ زحمتکشان میدانند. با این فرق که:

2- راهبران. کمونیستها خود را راهبر و پیشکسوت پروتاریا میخوانند. ایشان استدلال میکنند که پرولتاریا سواد کافی ندارد و بظاعت افکار و توان انجام کارهای پیچیده را هم ندارد.
پس پرولتاریا نیاز به کسانی دارد که جامعه را هدایت کرده و تصمیمات فراسوی "شوراها" را از آن خود کنند. چرا که ایشان از هرچیزی سردرآورده و شعورشان بیشتر از دیگران است. پرولتاریا کار بدنی میکند و کمونیستها هم از سر ناچاری رهبری را به عهده میگیرند. ایشان از روی کمبود وقت، ناچارا موفق به انجام کار فیزیکی نمیشوند!

3- لمپن ها. به عقیدۀ کمونیستها، فقط کمونیسم میتواند کارگران و زحمتکشان را به سعادت برساند. همین و بس. پس هر عقیدۀ دیگری چیزی نمیتواند باشد جز مانعی برای به سعادت رسیدن طبقۀ کارگر. این افراد دگراندیش را لمپن مینامند.
کارل مارکس و فریدریش انگلس در کتاب مشترک خود به نام "ایدئولژی آلمانی"، سابقا فقط به گدایان، واسطه ها و کلاهبردارها لمپن میگفتند. ولی در نوشته ها و سخنرانیهای بعدی خود، معنی این واژه را بسط دادند. ایشان بعدها به کسانی که به هرج و مرج دست زده و به جنبش چپ ضربه زده و خواستگاه ایدئولژی ندارند نیز لمپن گفتند. ایشان حتی به کسانی که خود را آرایش کرده و پوشاکی نامتعارف جامعۀ مورد نظر آنها را میپوشیدند را لمپن گفتند.
بعدها مارکس و انگلس، اشراف زادگان و پادشاهان را نیز لمپن نامیدند. از نظر ایشان پادشاهان از لحاظ اینکه کار فیزیکی انجام نمیدهند، لمپن هستند. از دید مارکس، زندگی در یک کشور پادشاهی غیر ممکن است. به یاد داشته باشیم که مارکس و انگلس هر دو در لندن و در کشور پادشاهی انگلستان پناه گرفته بودند.
توجه داشته باشید که تا زمان لنین، حتی کشاورزان نیز جزو پرولتاریا حساب نمیشدند. چه برسد به معلم، دانشجو، دانشمند، مخترع، کارمند و نظامی. در این مورد هم نوشتاری حاضر کرده ام.
در نوشتار بعدی در مورد شغل و کارهای فیزیکی مارکس و انگلس مینویسم.



کمونیسم، بچه ای که ناقص زاده شد (1)


"موسی، پیامبری که شاخ داشت"

دوستان هنر و هنرهای باستانی، گاهی با تعجب به مجسمه های پیامبر موسی نگاه کرده و در عجبند که چرا هنرمندان قرون وسطی، موسی را با "شاخ" به نمایش گذاشته اند.






تجسمی که هنرمندان از موسی داشتند، به دوران اوایل قرون وسطی بازمیگردد. بسیاری از اسناد مذهبی به دست کسانی ترجمه میشد که به زبان عبری و لاتین و یونانی تسلط کافی نداشتند. از آنجایی که متون مذهبی فقط به این سه زبان نوشته میشدند، کوچک ترین اشتباه لپی سرنوشت ساز میشد.
"میکل آنژ" که اولین مجسمه از موسی را ساخت، به یک متن از عهد عتیق متوسل شد. (سورۀ 34، آیۀ 29)
در این آیات آمده است که:" ... و وقتی موسی از کوه سینا به پایین آمد، شاخ داشت".
منظور آیه به جای شاخ، هالۀ نور بوده است. ولی مترجم بیسواد، به جای واژۀ Keren عبری، واژه ای با آوای مشابه لاتین Cornu را ترجمه کرده که به معنی "شاخ" میباشد.
پس از این اشتباه کوچک میکل آنژ، تمامی هنرمندان مابعد او نیز مجسمه ها و تصاویر موسی را با شاخ ترسیم کردند.

پس از گذشت 30 سال در آلمان و تسلط کامل زبان آلمانی، متوجه شدم که تمامی متون و کتب برگردانده شده از آلمانی به فارسی، اشتباهاتی فاحش و در مواردی غم انگیز دارند.
در مورد کتاب "کاپیتال" مارکس هم همین است. آدمی کاملا متوجه میشود که مترجم این کتاب، از دیکشنری زمان جنگ جهانی دوم  "حییم" کمک گرفته است. این دیکشنری اشتباهات تأیین کننده ای دارد. چنان که در زمان فارسی، بسیاری از واژه ها در جای جای یک جمله معانی مختلفی پیدا میکنند، در زبان آلمانی نیز چنین است. لطفا به این شعر فارسی توجه کنید:
آن یکی شیر است کادَم میخورد
وان دگر شیر که آدم میخورد
آن یکی شیر است اندر بادیه
وان دگر شیر است اندر بادیه

واژه شیر دومعنی دارد: یکی شیر درنده و دیگری شیر گاو
واژه بادیه نیز دو معنی دارد: ظرف و یا بیابان
اگر این نوع واژگان را از کانتکس آن بیرون آوریم، معنی واژه کاملا عوض میشود.

در زبان آلمانی نیز چنین است.
 در ضمن نمیتوان واژه گان را یک به یک ترجمه کرد. اگر شما واژۀ "کله پا شدن" را یک به یک ترجمه کنید، برای یک آلمانی کاملا بدون مفهوم میشود. شما باید معادل آن را بیابید تا طرف مخاطب، شما را درک کند.

به طور مثال:
آنچه که در ایران "مالیات غیرمستقیم" خوانده میشود، مترجم کتاب کاپیتال، آن را "ارزش اضافی" ترجمه کرده است. ولی مترجم، این واژه را یک به یک ترجمه کرده است. مسلما "ارزش اضافی" در کانتکس خود به زبان آلمانی معنی خود را دارد. ولی در زبان فارسی باید برای معنی کردن آن از جمله ای نسبتا طولانی استفاده کرد تا مفهوم این واژه در زبان فارسی کاملا درک شود.
کتاب مارکس و نامه های او پر است از چنین ترجمه های احمقانه.
حالا فکر کنید که یک چپ ایرانی بر مبنای ذات مذهبی-شیعه  و با گذشتۀ فئودالی-اشرافی خود با اتکا به یک ترجمۀ ناقص، دست به ترویج ایدئولژی مارکسیسم در ایران بزند.
نتیجه اش همان شد که شد...
این سلسله نوشتار ادامه خواهد داشت.

۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

چرا از او متنفر بودم


پیتر شولاتور Peter Scholl-Latour از خبرنگاران و شرقشناسان متبحر زمان خود بود.
هم او بود که در هواپیمای ایرفرانس، خمینی را تا تهران همراهی کرد. بهترین خبرها را از زمان گروگانگیری در بیروت ارسال کرد و از بهترین مفسرین انقلاب اسلامی بود. از او بیش از 40 کتاب باقی مانده است.
یکی از خصلتهای جالب او، گفتن حقایق، باصراحت و بدون لفاظی بود. چنان که خبرنگاران زبده ای مانند Udo Steinbach و Ulrike Herrmann از او انتقاد میکردند که او کلیشه ای صحبت کرده و باعث وحشت اروپاییان از دولتهای خاورمیانه میشود. ولی تاریخ نشان داد که او حق داشته است.
من مدت مدیدی از او به خاطر دیدگاهش در مورد مردم خاور میانه و خصوصا ملت ایران "نفرت" داشتم. او ملت ایران را ملتی مذهبی تا خرافاتی میدید. انسانهایی که خرافه را دوست دارند و از حقیقت بیزارند. مردمی که مذهب را جزو لاینفک زندگی خود میدانند. ملتی که زور شنیدن را نشانۀ قضا و قدر میداند. مردمی که عملا میل ندارند از یک دور باطل خارج شوند، چرا که این را جزو سرنوشت میدانند و عقیده دارند "که این هم بگذرد".
البته باید گفت که این عقیده را در مورد کلیۀ مردم خاورمیانه داشت.
من دیدگاههای او را توهین به خود و ملتم میدانستم. من میپنداشتم که ملت ایران، مذهب و خرافات را پشت سر گذاشته است. ما که حداقل در شهر بودیم با دهاتیها صددرصد فرق داریم. ما که به زیارت امامزاده نمیرویم. ما اگر به زیارت مشهد برویم، لابد بیشتر جهت تفنن است تا خرافه پرستی و از این قبیل.
چند سال است که دیگر خودم را گول نمیزنم. وقتی عمۀ من که زمان آن خدابیامرز با درجۀ سرهنگی، امروز افتخار میکند که چندین بار برای زیارت به سوریه رفته و چندین بار در عربستان بوده، دیگر چه جای شبهه باقی میماند؟
وقتی ملت ایران جلوی ساختمان پلاسکو از خود سلفی میگیرند و دائما "یا ابوالفضل" و "یا حسین" میگویند، چه جوابی دارم؟
وقتی فک و فامیل من که با عرق سگی و ودکای ناب روسی و کتاب کاپیتال بزرگ شده اند، دائما برای خواندن دعای کمیل و نماز نافله به مسجد میروند، دیگر چه برهانی دارم؟
وقتی بچه پولدارهای شمال شهر تهران با پورشه و مازراتی خود که بر روی آن "یاحسین" منقوش شده، به سینه زنی میروند، دیگر چه بگویم؟
وقتی دکترها و تحصیل کرده ها، نامه داخل چاه جمکران میاندازند چه؟
وقتی زنان ما در انتخابات ضد زن شرکت میکنند و بر روی آن صحه میگذارند، اصلا چه میتوان گفت؟
آقای پیتر شولاتور حقیقت را مانند آینه ای جلوی صورت من میگرفت و من از دیدن "آن" حقیقت متنفر بودم. من از تصویری که در آن آینه میدیدم عصبانی بودم. نه از آقای پیترشولاتور. من که نمایندۀ ملتم در چهار دیواری خانه ام هستم، در حقیقت از خودم متنفر بودم.
بهترین جمله ای که از پیترشولاتور شنیدم این بود:
" مردم خاورمیانه اصولا قادر به درک وضعیت زندگی خود نیستند. این وضع ادامه خواهد داشت. کشورهای خاورمیانه نیاز به "دیکتاتورهای عاقلی" دارند که زندگی خوب را "به زور" به ایشان اهدا کنند. وگرنه این ملتها درک رسیدن به یک زندگی شرافتمندانه را ندارند. توصیۀ من این است که اگر ملتی در خاور میانه، چنین دیکتاتوری را پیدا کرد، با چنگ و دندان از او نگهداری کند..."




۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

کدام بیشتر خرج بر میدارند: پادشاه یا رئیس جمهور



از قدیم گفته اند که دروغ حناق نیست. خصوصا برای کسانی که با هر دلیل آبکی، میخواهند مخالفت خود را با مقام پادشاهی نشان دهند.
یکی از دلایل مخالفین پادشاهی، خرج بیشتر یک پادشاه از یک رئیس جمهور میباشد. ولی آیا این ادعا درست است؟
در این نوشتار با آوردن مدارک از جرائد معتبر آلمانی و اروپایی، نشان میدهیم که این دوستان از قصد، حقیقت را وارونه جلوه میدهند. یعنی اینکه: دروغ میگویند!
1- توجه داشته باشید که همیشه فقط یک پادشاه برای مملکتش خرج برمیدارد. یعنی اینکه اگر پادشاهی ریق رحمت را به سر میکشد، پادشاه بعدی به تخت پادشاهی مینشیند.
در مورد رئیس جمهور ولی این دیگر صدق نمیکند. مثلا در آلمان که سیستم جمهوری میباشد، رئیس جمهورهای قبلی هنوز در قید حیات هستند و حقوق میگیرند. در آلمان هنوز این رئیس جمهورها در قید حیات هستند و سالیانه هرکدامشان چیزی حدود 200000 یورو حقوق میگیرند.

- Horst Köhler
- Christian Wulff
-Joachim Gauck
- Frank Steinmeier

البته این فقط حقوق ایشان است. بنا به تحقیق روزنامۀ اینترنتی NEWS، هر رئیس جمهور آلمان سالیانه معدل 4.6 میلیون خرج دارد. این خرجها جهت محافظت، ایاب و ذهاب و میهمانیهای او نیز میشود.

2- در اروپا، پادشاهان فقط حق دریافت حقوق دولتی خود را دارند. رئیس جمهورها ولی اجازه دارند منابع مالی دیگری را هم داشته باشند. مثلا اگر ایشان کفالت یک موسسه را به عهده داشته باشند و یا اخیرا وکیل مجلس بوده باشند، حقوق وکالت و کفالت خود را نیز تا آخر عمر دریافت میکنند.

3- بعضیها بهانه میگیرند که پادشاهان "مالیات" نمیدهند. این در مورد همۀ پادشاهان صدق نمیکند. مثلا ملکۀ انگلستان مالیات میدهد. از آنجایی که ملکۀ انگلیس از اجداد خود زمین و ملک به ارث برده است، گاهی مالیات او از حقوق دولتیش بیشتر است.
در آلمان، بنا به قانون مالیاتی، رئیس جمهور از پرداخت مالیات معاف است.

4- بعضیها دلیل میآورند که خرجهای جانبی پادشاه از یک رئیس جمهور بیشتر است. توجه داشته باشید که فقط خرج  3 سفر همسر دونالد ترامپ 10 میلیون دلار بود.

5- از طرف دیگر، موافقان پادشاهی به یک نکتۀ اساسی دیگر اشاره میکنند. پادشاهان فقط برای مالیات دهندگان خرج ندارند. ایشان برای مملکت توریست و ارز آورده و به طور غیر مستقیم کارآفرینی میکنند.
فقط ملکۀ انگلیس برای کشورش سالیانه 500 میلیون پوند پول تولید میکند!

6- خرج سالیانۀ خانوادۀ رئیس جمهور آمریکا (نه خود رئیس جمهور) روزی 500000 دلار میباشد.

بنابراین از دوستان جمهوری پرست خواهشمندم دلایل مستدل تری را برای رد پادشاهی بیاورند.

۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

امیدوارم که هرگز...


دوستداران نظام پادشاهی کلاه خود را قاضی فرمایند و به این سئوال، پاسخی منطقی دهند: آیا خواهان بازگشت نظام پادشاهی و پادشاه شدن شاهزاده رضا پهلوی هستید؟


قبل از پاسخ دادن به این سئوال، خواهشمندم چند سطر زیر را بخوانید:
- در 4 دهه گذشته، چپ ایرانی برای کوبیدن ایران دوستی و وطندوستی از کوششی دریغ نکرده است. اقلا از این طیف برای نجات ایران نه تنها کمکی نخواهد رسید، بلکه این طیف آبش با قومگرایان در یک جوب است.
- ملایان نیز که ایران دوستی را نابود کردند. از ملت ایران، امت ساختند. چیز کمی از ایراندوستی در کشورمان باقی مانده است.
- از ملیگرایان هم که عددی باقی نمانده که بشود به روی کمک ایشان حساب کرد. اگر هم مانده، پیر پاتالهایی هستند که شلوار خود را هم به زور بالا نگه میدارند.
- سازمان مجاهدین هم که قابل سنجش نیست و هر لحظه میتواند از تقیه سیاسی خود برون رود و راه و مشی قدیمی را به پیش گیرد.
- به کوشش کشورهای عربی، تجزیه گرایان هر روز قدرتمندتر و مسلح تر میشوند. آیا گمان میکنید که اینان در یک آیندۀ دموکراتیک، با حرف خوش تن به خواستۀ اکثریت میدهند؟
شاهزاده رضا پهلوی بارها نشان داده که به چه میزان به ارزشهای دموکراسی پایبند است. اگر در زمان او مجبور شوند که با خشونت جلوی جدایی طلبان را بگیرند، تاریخ در مورد او چه قضاوت خواهد کرد؟ نخواهند گفت که به قولهای خود پایبند نبود؟
نخواهند گفت که پادشاهی همین است و خشونت طلب؟ نخواهند گفت که پهلویها چنین و چنان کردند؟
اگر شاهزاده رضا پهلوی توان جلوگیری از تجزیه ایران را نداشته باشد، آیا او را با شاه سلطان حسین بینوا مقایسه نخواهند کرد؟ به عنوان کسی که ایران را از بین برد؟
ملت ما درگیر گرسنگی و بیکاریست. چندین ملیون معتاد داریم. مقدار زیادی آدم الکی خوش و خیالباف مذهبی داریم. تعداد کثیری از هموطنان ما از بیماریهای روانی رنج میبرند.
برای جلوگیری از یک جنگ تمام عیار داخلی، به کدام یک از نامبردگان بالا دست کمک دراز میکنید؟

آیا از او کمک خواهی گرفت؟

 یا از اینان؟


یا از اینان؟


اینان هموطنان مایند. ولی آیا در دنیای ما زندگی میکنند؟
کسانی که ایران را نجات دادند و میشد روی آنان حساب کرد، چنین بودند:


و یا چنین:


من که برای سئوالات خود پاسخی ندارم.

۱۳۹۴ دی ۱۸, جمعه

سیر نمادهای آلت پرستان قومهای ترک، از شرق تا غرب


قسمت بزرگی از اقوام ترک تا زمان آشنایی به اسلام، به شامانیسم  عقیده داشته و نمادهای صبیعت، از جمله آلت تناسلی را پرستش میکردند.
سفرنامه ابن فضلان (ترجمه سید ابوالفضل طباطبائی، انتشارات شرق): «چون راه مزبور طی شد به قبیله ای از ترك ها به نام غزها (الغزیه) رسیدیم. آنان مردمی صحرانشین هستند و خانه موئی یا سیاه چادر دارند و همیشه در حركت اند... این مردم زندگی صحرایی دارند و در رنج و مشقت به سر می برند.در عین حال مانند الاغ گمراه اند، به خدا ایمان ندارند و فاقد عقل و شعورند و هیچ چیز را نمی پرستند. فقط بزرگان خود را ارباب می خوانند. وقتی یكی از ایشان بخواهد با رییس خود در كاری مشورت كند می گوید:«ای خدا، در فلان كار چه كنم؟» ایشان در كار خویش با یكدیگر مشورت می كنند اما وقتی در امری اتفاق نمودند و روی آن تصمیم گرفتند، یكی از پست ترین و فرومایه ترین آنان از میان شان برخاسته، قرارشان را بر هم می زند!
موضوع لواط نزد ایشان بسیار مهم است. مردی از اهل خوارزم به منطقه «گوذركین» كه جانشین پادشاه ترك است، وارد شد و چندی برای خرید گوسفند نزد دوست خود اقامت نمود. میزبان ترك پسر بی ریشی داشت. مرد خوارزمی همچنان به او اظهار علاقه می نمود تا او را به میل خود حاضر و تسلیم ساخت.
... فردای آن روز با مردی از ترك ها كه بسیار زشت و بدقیافه و رذل و پلید بود و لباس ژنده ای را در بر داشت برخوردیم. آن روز باران سختی ما را گرفته بود.آن مرد گفت:«بایستید.» تمام قافله كه شامل قریب سه هزار چهارپا و پنج هزار مرد بود از حركت ایستاد.آن گاه گفت:«هیچ یك از شما حركت نكند». همگی دستور او را اطاعت نموده ایستادیم و به او گفتیم: «ما دوستان گوذركین هستیم.» او پیش آمده خنده ای كرد و گفت: «گوذركین كیست! ........ گوذركین.» سپس گفت: «پكند». به زبان خوارزمی یعنی نان. من چند گرده نان به او دادم و آن ها را گرفت وگفت: «بروید به شما رحم كردم» ...
نزد قبیله باشقرد: این جماعت شرورترین و كثیف‌ترین ترك‌ها و سخت‌ترین ایشان در آدم‌كشی می‌باشند. [ناگهان می‌بینید] مردی مرد دیگر را به زمین انداخته سر او را می‌بُرد و آن را برمی‌دارد و بدن‌اش را رها می‌كند. آن‌ها ریش خود را می‌تراشند و شپش می‌خورند. بدین شكل كه درزهای نیم‌تنه‌ی خود را جست‌وجو كرده، شپش‌ها را با دندان جویده، می‌خورند ….......

مایلم در چند عکس زیر، سیر تکامل سنگهای قبر به شکل آلت تناسلی از مبدأ ترکان در مغولستان تا ترکیه کنونی را تشریح نمایم. شما میتوانید جهت کسب مأخذ این عکسها، بر روی آن کلیک کنید:

[​IMG]
مغولستان

صحرای ترکنشین تاکلاماکان

گورستان خالد نبی، ایران

گورستان دهکده اُنار، مشکین شهر، استان اردبیل ایران

روستای پینه شلوار در نزدیکی تبریز

گورستان عثمانی در ترکیه

 گورستان ایوب در ترکیه

Turkish-Cemetery
گورستانی دیگر در استانبول

در تصاویر کاملا معلوم است که سنگهای قبر، به تدریج از سیر تکاملی خود را از "آلت تناسلی" به "عمامه" طی کرده اند. علت آن هم گروش ترکان به اسلام بوده است. ولی فرم و شکل این سنگهای قبر به جای خود باقی مانده است.

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (26)

"کشف حجاب"



من به عنوان یک انسان لیبرال، همیشه مخالف اجبارها در جامعه بوده و هستم. مدتی هم مخالف کشف حجاب بودم. تا زمانی که به خارج آمدم و عکس این امر بر من ثابت شد. خوانندگان این سطور لابد پیش خود خیال میکنند که انتخاب لباس در اروپا و آمریکا که کاملاً اختیاری میباشد. البته که چنین است.
چشمانم وقتی کاملاً باز شدند که با جماعت مسلمان این ولایت آشنایی بیشتری پیدا کردم.
در اوایل سکونتم در اروپا، واقعاً فکر میکردم زنانی که روسری به سر  اینجا زندگی میکنند، باید بسیار به حجاب خود ایمان داشته باشند که از اختیارات اجتماعی خود داوطلبانه دوری کرده و نوع پوشش خود را محدود میکنند. چرا که نهادهای دولتی و قانون اروپا، از حقوق اجتماعی فرد در جامعه، به معنای واقعی کلمه دفاع میکنند. پس دولت طرف شما را میگیرد.
با آشنایی بیشتر جماعت مسلمان، خصوصاً ترکان آلمان، متوجه شدم که حجاب، بسیار بسیار هم اجباریست. در فرانسه هم همین است. یعنی مهم نیست که دولت از حق اختیاری شما دفاع بکند یا خیر.
ترکان آلمان سعی دارند که بیشتر کنار هم زندگی کرده و غالباً هم فقط از مغازه های ترکی خرید کرده و زبان آلمانی را هم به طور بسیار محدودی یاد میگیرند. ترکان و عموماً مسلمانان، سعی میکنند که با مردم آلمان کمتر معاشرت کنند.
در عین حال میبینید که چگونه مواظب هم هستند. اگر کسی کار بخصوصی را انجام دهد، در کمتر مدتی همه اعضای این قوم به آن پی میبرند. اگر فلان پسرک فلان کار را کرده باشد و اگر فلان دخترک به فلان جا رفته باشد، درجا همگی به آن پی میبرند.
این موضوع در مورد حجاب بسیار شدید تر است. اگر دختری جرأت کند که حتی با اجازه والدینش بدون حجاب به بیرون بیاید، مسلمانان به والدین دخترک با متلکهای خود فشار میآورند. به دختر نیز دیر یا زود لقب فاحشه داده و برایش داستانها در میآورند. در قرن بیست و یکم، به مراتب کمتر دختر بی حجاب در خیابانهای آلمان میبینید تا قرن بیستم!
دخترهای مسلمانی که بدون دغدغۀ انگ فاحشگی میخواهند زندگی کنند، به یک زوری تحصیل کرده و به شهر دیگری و بدون خانواده خود کوچ میکنند.
اگر یک دختر مسلمان در قلب اروپا و قرن 21  قادر به انتخاب پوشش خود نباشد، چه انتظاری میتوان از یک جامعه ایرانی قاجار زده داشته باشیم؟
چه فرق فاحشی میان درجه مسلمانی جامعه ایران زمان قاجار با جامعه قلمرو "داعش" در عراق امروزی هست؟ آیا میتوان انتظار داشت که روزی زنان در قلمرو داعش، لباس اختیاری به تن کنند؟ به یاد داشته باشید که بسیاری از خانوده های داعشی زمان قاجار، پس از کشف حجاب، زنان و دختران خود را تا زمان مرگشان اجازه ندادند که از خانه خارج شوند. این هم نوعی زنده به گوریست.
باید نیرویی پیشرو، این حق را به زور به زنان ایرانی میداد که این نیروی پیشرو، رضا شاه بود. وگرنه داعشیان زمان قاجار محال بود که داوطلبانه به زن ایرانی اجازه زندگی بدهند.
ولی دیدیم که چگونه زن ایرانی در زمستان 1357 تیشه به ریشه خود زد. کسانی مانند "سیمین بهبهانی" چنین جمله هایی از خود ترشح میکردند:" حاضرم تا آخر عمرم لچک به سر کنم ولی شاه از این مملکت برود". که چنین هم شد.
یادمان نرود که چگونه چپهای وطنی از پروژه حجاب اجباری دفاع کرده و به جایگاه زن در ایران ضربه های مرگباری وارد کردند.


و حتی زنی مانند شیرین عبادی که جایزه صلح نوبل را از آن خود کرده، اجباری بودن حجاب را منوط به قوانین ایران دانسته و آن را فقط در کنفرانسهای خود در خارج از کشور انتقاد میکند.
هموطن حالا فهمیدی که چرا گاهی آزادی "دادنیست" و نه گرفتنی؟


۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (25)

"شاه ترسو"

به هنگام یک براندازی، همیشه گروههای خشن و کم شعور، برندۀ فعل و انفعالات جامعه خواهند بود. انقلاب فرانسه و انقلاب روسیه از بهترین مثالهای این نوشتار هستند. یادمان باشد که چگونه ژاکوبین ها به رهبری روبسپیر تصفیه های خونین و چندصدهزار نفره در فرانسه راه انداخته و دوران ترور را اداره میکردند.  و یادمان نرود که چگونه بلشویکهای کمونیست شوروی، ملت را به بهانه های واهی قتل عام مینمودند. در آن زمان حتی اگر کسی پیراهنی پاکیزه و نو داشت، محکوم به مرگ بود. در ضمن انقلاب خودمان را هم فراموش نکنیم.
این امر کاملاً منطقیست. نیروهای مدنی و صلح گرا که اصولاً در اکثریت هستند، از آنجایی که از خشونت سررشته ای ندارند، موفق نمیشوند به کمک دلیل و منطق، به هدف خود برسند.
همیشه خشونت بر منطق پیروز است. سئوال این است که چگونه میتوان میزان خسارت را محدود کرد.
زمانی که شاه با خشونت های صحنه سازی شده سال 57 مواجه شد، بهترین کاری را که یک دولتمرد باتجربه میتواند بکند را انجام داد: او ایران را ترک کرد.
حتی تاریخ معاصر به عینه تصدیق میکند، تمامی اشخاصی که مورد غضب ملت خود قرار گرفته و حاضر به ترک کشور نشدند، نه تنها نتوانستند قدرت خود را تثبیت کنند، بلکه شیرازه کشور را از هم پاشیدند و ملت را نابود کردند.
اشخاصی مانند صدام حسین، معمر قذافی و بشار اسد کشورهای خود را به معنای واقعی کلمه نابود کردند، چرا که نشانه های تغییر در کشور را نادیده گرفتند.
ولی افرادی مانند حسنی مبارک و زین العابدین بن علی، با کنار رفتن، کشورهای خود را از ورطه سقوط نگاهداشتند.
تلخ تر از این نمیتواند باشد که نجات ایران را با خروج شاه، به ترسو بودن او نسبت بدهیم. من در صحبتهای خود با کمونیستهای وطنی، هنوز انگ ترسو بودن شاه را از ایشان میشنوم. پس باید شاه چه کار میکرد؟ مانند بشار اسد 200000 نفر از ملت را میکشت تا بر خرابه های ایران حکومت کند؟
با همه ضعفهای "انسانی" خود، انسان با درایتی بود.

۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من(24)

"نسل مصرف کننده من"

ارتجاع سرخ و سیاه در سالهای انقلاب 57 به خدمات رژیم و بخصوص دستاوردهای امیرعباس هویدا، انگهایی مسخره میزد که با نوع فکر و سطح دانش ایشان تطابق کامل داشت.


ایشان اقتصاد ایران را "وابسته" مینامیدند و جامعه ایرانی را "مصرفی" میدانستند. چرا که به عقیده ایشان، صنعتی در ایران وجود نداشت تا "تولیدی" در کار باشد و کشور ایران به خارج "وابسته" بود.
متأسفانه اینگونه ادعاهای بی اساس بدون کوچکترین اصطکاکی به داخل مغز مردم لیز میخورد و در همانجا میچرخید.
بسیاری از هموطنان من که این سطور را میخوانند، شاید جنگ ایران و عراق را با گوشت و پوست خود تجربه نکرده باشند. در آن زمان به دلیل ماجراجویی ملایان و با تأیید ارتجاع سرخ، تمامی دنیا ما را محاصره اقتصادی کرده بود. مطلقاً چیزی وارد کشور نمیشد.


آنچه ملت ما را را از گرسنگی نجات داد، پایه های کشاورزی در ایران بود که رژیم پهلوی گذاشته بود.
ما با مهماتی میجنگیدیم که در ایران تولید میشد.
ما با لوازم التحریری به مدرسه و دانشگاه میرفتیم که در ایران ساخته میشد.
ما با لوازم یدکی ماشینهای خود را تعمیر میکردیم که "ساخت ایران" بودند.
از کاسه و لیوان و قاشق و چنگالی و آفتابه پلاستیکی و لوازم جراحی استفاده میکردیم که از نظر کمونیستهای وطنی محال بود که در ایران ساخته شده باشند. مگر ایران چیزی میساخت؟
آن روزها بود که Made in Iran کشور را 8 سال از سقوط واقعی نجات داد. نه شعارهای صدمن یه غاز "دیکتاتوری پرولتاریا" و "ماتریالیسم دیالکتیک".


زندگی واقعی، لابلای کتاب "کاپیتال" مارکس نیست. این تئوریها را فقط چند تا دانشجوی بیسواد باور میکنند که تازه از خانه مامان جونشان پای به بیرون گذاشته اند و باورشان شده که ترم اول را تمام نکرده، باید به ایشان دکتر و مهندس گفت. اگر به کمونیسم اعتقاد دارید، اذعان کنید که مارکسیسم به "جبرتاریخی" پیوست!
ایشان با این گندکاریهایشان هیچکدام به مقام صدارت و وزارت نرسیدند که هیچ، همگی هنوز که هنوز است در خیابانهای برلین و فرانکفورت به شغل شریف رانندگی تاکسی میپردازند.
اگر جامعه ما مصرفی بود و ما وابسته، کدام کالا نیازهای ما را برطرف کرد و کدام کارخانه به کارگران ما کماکان کار میداد؟
8 سال جنگ و محاصره اقتصادی شعار نیست. واقعیت است.

عجب انقلاب شکوهمندی کردم من (23)

"فقط یک قدم تا خودباوری"

گرچه ایرانیان در مجموع انسانهایی مذهبی هستند که حتی فرق خرافات و اخلاق را نمیدانند، ولی در عمل واژه "خودباوری" برای ایشان مفهومی ندارد. آنهایی هم که کمی عقل در بدن دارند، از این جامعه بریده اند و دارند به خارج کوچ میکنند.
کشور ژاپن که در دهه 50 میلادی در تلاش برای تکان دادن به جامعه خود بود.، با ایران آن موقع تفاوت کمی داشت. گرچه ژاپن از نظر تکنولژی از ایران یک سر و گردن جلوتر بود، ولی جنگ دوم، این کشور را به ویرانه ای تبدیل کرده بود و اقتصاد این کشور را به زانو درآورده بود.
خودباوری آلمانها و ژاپنیها، به ایشان چنان قدرت معنوی داد که به ایشان نیرویی بخشید تا سر از زیر خاکستر بردارند و کشور خود را بسازند. ایشان بر پایه توان و بنیه فرهنگی خویش، و با استفاده از تاریخ خود، بر مشکلات فائق آمدند. بخصوص ژاپنیها چنان برای فرهنگ و تاریخ خود ارزش قائل شدند که این حتی ابعادی افسانه ای به خود گرفت. حتی اروپاییان و آمریکاییها نیز این غلوّ ها را باور کردند. یکی از این غلو های خنده دار که مبنای علمی و تاریخی ندارد، شمشیرهای "سامورایی" ژاپنیها میباشد. 
همه ما داستانهای شگفت انگیزی در مورد شمشیر سامورایی خوانده و شنیده ایم. میگفتند که آهن این شمشیر را 2 سال زیر خاک دفن میکنند که البته معلوم شده که این کوچکترین تأثیری در بافت این شمشیر ندارد.
میگفتند که آهنگر این شمشیر باید استاد باشد و دهه ها تعلیم دیده باشد. در اروپا آهنگرانی هستند که به مراتب شمشیرهای بهتری از آهنگران ژاپنی میسازند.
موضوع دیگر اینکه ادعا میکردند این شمشیر، گلوله شلیک شده یک تفنگ را به دو نیم تقسیم میکند و خود شمشیر صدمه نمیبیند.
این آخری حقیقت دارد. دو شومن آمریکایی این امر را در فیلمی به اثبات رسانیدند. ولی این دو شومن در عین حال به اثبات رسانیدند که حتی یک "چاقوی میوه خوری" هم چنین توانایی را دارد! لطفاً به فیلم زیر توجه کرده و خودتان نظر دهید:


در ضمن ادعا میشد که یک شمشیر "خوب" سامورایی قادر به نصف کردن یک تشک تاتامی، که از خیزران درست شده است با یک حرکت را دارد.
فیلم زیر را در مورد "شمشیر ایرانی" ملاحظه فرمایید. شمشیر ایرانی به لحاظ خمی که دارد، به مراتب راحتتر میتواند این تشک را به دو نیم تقسیم کند. چرا که شمشیر ایرانی دائماً با تشک، یک تانژانت برقرار کرده و کار را راحت تر مینماید. شمشیر سامورایی را باید با دو دست گرفت. شمشیر ایرانی با یک دست کارآرایی لازم را دارد.  درضمن نباید شمشیر ایرانی را با شمشیر عربی اشتباه گرفت. شمشیر ایرانی، هم برای ضربه زدن و هم برای فرو کردن مناسب است. شمشیر عربی ولی بیشتر در ضربه زدن به کار میآید:


ما ایرانیان باید بیشتر به تواناییهای خود ایمان داشته باشیم و باید بیشتر به تاریخ خود اطمینان کنیم. فرهنگ ما بسیار غنیست. شاید تاریخمان فراز و نشیب زیادی داشته باشد. ولی کارنامه تاریخی خوبی به دنیا ارائه داده ایم.