۱۳۹۷ مرداد ۱۴, یکشنبه

نفت ایران هیچگاه ملی نشد

بیسوادان دنیا متحد شوید.
ملتی که اشتباهات خود را تکرار کنند و از آن درس نگیرند، مستحق سرنوشت خود هست.
نفت ایران در روز 29 اسفند هیچگاه ملی نشد.
در چنین روزی نفت ایران "دولتی" شد.
مگر اوراق سهام نفت را به بخش خصوصی و یا ملت ایران واگذار کردند که ملت ایران، اعم از بیسواد و دانشگاهی، فکر میکند که نفت ایران ملی شد؟
چرا هر سال چنین طرز فکر اشتباهی را جشن میگیریم؟
در چنین روزی، منابع طبیعی نفت ایران زیر قیمومیت دولت ایران رفت.
همین و بس.

درسهایی از تجزیه طلبی در اسپانیا

میهن دوستان ایرانی به درست دغدغۀ تمامیت ارضی ایران را دارند. ولی ما باید بدانیم که تجزیه طلبی نه پدیده ای تازه و نه محدود به خاورمیانه است.
همین چندی پیش بود که در ایالت کاتالانیای اسپانیا، رفراندومی برقرار شد که اکثریت مردم آن ناحیه به استقلال این منطقه رأی دادند.
برخلاف ادعای چند آدم بدون صلاحیت، تقلبی هم در این انتخابات صورت نگرفت.
عکس العمل دولت اسپانیا و جملۀ معروف نخست وزیر این کشور فقط همین بود:
" از آنجایی که تجزیه طلبی مغایر قانون اساسی این کشور میباشد، این رفراندوم فاقد ارزش است. برای رسیدن به استقلال این ناحیه باید قانون اساسی را با کسب دوسوم آرا در مجلس اسپانیا تغییر داد و سلسله مراحل قانونی را طی نمود. بنابراین توصیه میکنم که تجزیه طلبان اول قانون اساسی را تغییر دهند و بعد رفراندوم برقرار کنند".
دیدید که تجزیه طلبان به جایی نرسیدند و کلی هم خیط شدند.
بنابراین هموطنان ما باید سوای آنکه هشیار باشند، باید به اعصاب خود تسلط داشته باشند.
هرگونه رفراندوم یکجانبه، بدون تغییر و یا تأیید قانون اساسی، فاقد پایه های قانونی میباشد و از طرف هیچ کشور و یا سازمان ملل مورد تأیید واقع نخواهد گشت.

اگر رضا پهلوی:

اگر رضا پهلوی:
1- فعالیت سیاسی داشته باشه، میگن که او به مشروطه اعتقاد نداره، چون یک شاه مشروطه حق دخالت در سیاست را نداره. پس دیدید داره دروغ میگه! پس اگه شاه بشه، دیکتاتور میشه!
2- اگر فعالیت سیاسی نداشته باشه، پس آدم تنبلیه و یا کار بلد نیست. دیدید چقدر بی عرضه هست. پس به درد پادشاهی نمیخوره.
3- اگه یک تنه بیاد جلو، میگن میخواد همه را کنار بذاره و بساط حکومت تک نفره به پا کنه.
4- اگه با دیگران از چپ چپ تا راست راست وارد گفتمان و مذاکره بشه، میگن که با جدایی طلبها و خائنین دست در دست گذاشته تا ایران را خراب کنه.
5- اگر دولت سایه تشکیل بده، میگن تیرش را زود شلیک کرد و هدر داد. و یا اصلا از ملت ایران مگر اجازه گرفته بود که چنین کاری کرد؟
6- اگر دولت سایه تشکیل نده، میگن عرضه و جربزۀ حرکت سیاسی را نداره.
7- میگن چرا اعلام نمیکنه که میخواد شاه بشه. تا تکلیف پادشاهی خواهان و جمهوری خواهان مشخص بشه.
8- اگر اعلام کنه که میخواد شاه بشه، میگن: دیدی! از اولش هم میخواست شاه بشه! ای کلک. ولی یکی دیگه میگه: ای بابا! دروغ میگه. اصلا نمیخواد شاه بشه.
9- یکی میگه چرا از رژیم گذشته انتقاد نمیکنه. پس ذاتش دیکتاتوریه!
10- همون شخص در جای دیگه میگه: دیدی از رژیم گذشته انتقاد کرد؟ پس از کوزه همان طراود که در اوست! مثل باباش میشه.
11- اگر طلب رفراندم کنه، میگن اصولا رفراندم چیزی را حل نمیکنه.
12- اگر فعالیتش را زیاد کنه، میگن دیدی به رفراندم اعتقاد نداره. میخواد رفراندم را دور بزنه.
من میگم شما ها و امثال شما بروید به نزد دکتر و از او بخواهید که نوع داروهای شما را عوض کند بلکه بهتر جواب داد....

آیا ایرانیان در هیچ دوره ای روشنفکر داشته اند؟

روشنفکر بودن آن نیست که شخصی بنا به ذوق و سلیقۀ خود، خودش را روشنفکر بنامد. کاری که در ایران متداول است.
روشنفکر بودن، نیاز به پیش شرطها و لازمه هایی دارد که در ذیل به آن اشاره میشود.
1-نگاه یک ایرانی به خوب و بد، کمابیش و شاید مطلقا مذهبی میباشد. حتی چپهای ایرانی، سرمشقشان امام حسین و علی و غیره میباشد. سخنرانی گلسرخی در دادگاه، مصداق همین مثال است. این امر او را درجا بی اعتبار میکند. 
2- نظریه های یک به اصطلاح روشنفکر ایرانی، فرا مسلکی و پوشش دهندۀ همه و یا اکثریت جامعۀ ایران نیست. او هرگز حتی سعی نمیکند که به نظرات بقیه احترام بگذارد. او همیشه سعی دارد با برهان زاویه دار خود، بقیه را نفی کند. جالب اینجاست که او سعی بر روشن کردن اذهان عمومی برای عقیدۀ خودش ندارد. برای او، نفی افکار دیگران اولویت دارد.
3- بنا به تربیت ایدئولژی و مذهبی خود، یک به اصطلاح روشنفکر ایرانی از آشنا شدن با تفکرات مختلف سرباز میزند. اگر هم نیمچه نگاهی به اطراف خود کند، این کار را مغرضانه و با دشمنی انجام میدهد.
4-به اصطلاح روشنفکر ایرانی، از خود چیزی تولید نمیکند. او طوطی وار مقلد است. او مولد نیست. این هم ریشه در تربیت مذهبی او دارد. او دائما دنبال مرجع تقلید است. این مرجع تقلید میتواند استالین و مارکس باشد و یا حسین و علی و غیره. او متوجه آن نیست که راه حلهای سیاسی و فلسفی، نیاز به سازگاری با زمان خود را دارند. 
5- به اصطلاح روشنفکر ایرانی در همۀ ابعاد، نقیض خودش است! او استانداردهای دوگانه دارد. به طور مثال دادگاههای چند دقیقه ای افسران ارتش و رجال سیاسی زمان پهلوی و اعدام ایشان را لازمۀ روند سیاسی آن زمان میداند ولی از طرف دیگر خود را مخالف اعدام معرفی میکند. یعنی یا حق را آن طور تعریف میکند که به دلش مینشیند و یا اینکه درکی از حق و ناحق ندارد.
6- در آخر و از همه مهمتر آنکه: به اصطلاح روشنفکر ایرانی فقط انتقاد میکند ولی در ازایش گزینه ای ندارد. این هم دلیل بر بی بضاعتی او در بینش و علم رایج میباشد.
چگونه میتوان از چیزی انتقاد کرد ولی مقابل آن، راهکار دیگر نتوان ارائه داد؟ اگر روشنایی را نمیشناسیم، چگونه از ماهیت منفی تیرگی و تاریکی مطلعیم؟ در اینجاست که فقط سلیقۀ شخصی خود را ارائه داده ایم.

آیا کار اشتباه، خوب است یا بد است؟

سئوالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است:
آیا تجاوز به یک پسر بچۀ صغیر خوب است یا بد است؟ و یا در موارد بخصوصی خوب است و بقیه صحت میگذارند؟
آیا دزدی خوب است یا بد است؟شاید دزدی در کُنه خود خوب است و فقط گاهگاهی بد است؟
اختلاس چی؟ خوب است و یا بد است؟ و یا اینکه بستگی دارد که چه کسی اختلاس میکند؟
راستی کتک زدن همسر خود ذاتا خوب است و یا مواردی استثایی وجود دارد که نباید کتک زد؟
ازدواج یک دختر 9 ساله با یک پیرمرد نرخر 60 ساله هم لابد لب مرزی میباشد. 
میگویند که نباید سیاه و سفید فکر کرد!
قتل ناموسی چطور؟ مگر نباید سیاه و سفید فکر نکرد؟ پس آیا نتیجه میگیریم که قتل ناموسی "بستگی" به اوضاع قاتل دارد؟
خب قاچاق چی؟ قاچاق از روی تپه ها و کوهها؟ جرم است یا نیست؟ لابد بستگی دارد که چه کسی آن را انجام میدهد؟
سعی کردم در اینترنت مواردی را در کشورهای مختلف پیدا کنم که قاچاق را دولت مذکور "مثبت" ارزیابی میکند. موردی پیدا نکردم. بنا به تعریف تمامی قوانین هر کشوری، قاچاق جرم است چرا که بر ضد قانون و قانون شکنی میباشد. چه آن کشور مرفه باشد و چه نباشد. در اروپا قاچاق جرم است. همانطور که در اوگاندا و بورکینافاسو نیز جرم بوده و برایش مجازاتی تأیین شده است.
پس چرا اگر یک کولبر کُرد قاچاق کرد و به فرمان ایست مرزبان توجه نکرده و تیر خورد، چرا عمل او جرم نیست؟
شاید مجازات قاچاق تیر خوردن نباشد، ولی چرا در همه جا چنان از کولبرهای قاچاقچی صحبت میشود که انگار فرشته ای را از آسمان تیر زده و به زمین انداخته اند؟
فکر میکنم که در جوامع غیر مدنی فقط میتوان مجرمان را تطهیر و تقدیس کرده و قانون را تکفیر.
این جوامع هرگز به مدنیت نخواهند رسید چرا که تعریف دقیقی از خوب و بد، قانون و جرم ... ندارند.
این جوامع راه درازی تا تمدن دارند.

۱۳۹۷ تیر ۳۰, شنبه

نیروهای خارجی مستقر در افغانستان و کشت تریاک و تولید مواد مخدر

افراد بسیاری از خود سئوال میکنند که چرا نیروهای خارجی مستقر در افغانستان به دهقانان اجازۀ کشت تریاک را میدهند و یا حداقل آن را زیر سبیلی رد میکنند.
افغانستان کشوری بسیار فقیر و از هر نظر سیاسی، اجتماعی و ساختاری عقب افتاده است. در افغانستان دهه هاست که جنگ برقرار است و این کشور روی آرامش به خود ندیده است. به علت مذهبی بودن این ملت، زنان در سطح گسترده قادر به تحصیل نبوده اند و به دلایل مذهبی و سیاسی، الیت و نخبه های این کشور دهه هاست که در خارج زندگی میکنند.
حتی کشاورزان خوب این کشور هم به هندوستان و پاکستان کوچ کرده اند.
یعنی فقط قدری تفالۀ اجتماعی در افغانستان به جای مانده است.
اگر این اتفاق در ایران هم میافتاد، وضع ایران از افغانستان بهتر نبود.
از آنجایی که در افغانستان کشاورز هم وجود ندارد، آنچه که از دهات نشینان باقی مانده است، مشتی انسان ماقبل تاریخ است که حتی توان کاشتن خربزه را هم ندارند.
تنها گیاهی که مانند علف هرز میروید و نیاز به مراقبت و آب و کود و خرجهای جانبی ندارد همانا خشخاش است.
نیروهای خارجی هم که در چاه پرخرج افغانستان افتاده اند، کشت تریاک را زیر سبیلی در میکنند تا این ملت اقلا از قبال آن، خرج خود را درآورد.
برای یادگیری و تحصیل و فراگیری فنون نیاز به تمرکز حواس است. دستیابی به تمرکز حواس فقط در مدرسه و طی سالیان دراز میسر میشود. از آنجایی که افراد باقی مانده در افغانستان چندین نسل دسترسی به مدرسه نداشته اند، قادر به تمرکز حواس نبوده و سطح یادگیری ایشان بسیار محدود است.
در حال حاضر در آلمان یک سرجوخۀ آلمانی به نام Johannes Clair در سمینارهای پر بازدیدی از تجربۀ چندین سالۀ خود به عنوان ارتشی در افغانستان صحبت میکند. او انسان بسیار دوست داشتنی میباشد که در کلام و رفتار بسیار متین است. کاش 
همۀ خوانندگان این سطور قادر به فهم زبان آلمانی بودند. ویدئوهای ایشان در مورد افغانستان بیانگر بسیاری از واقعیتهای اجتماعی در افغانستان میباشد.  او هم نبود تمرکز حواس و امکان یادگیری افغانهای باقی مانده در افغانستان را در ویدئوهای خود صریحا بیان میکند. به عقیدۀ او افغانهایی که او با آنها سر و کار داشت حداکثر 10 دقیقه قادر به تمرکز حواس بودند و بعد از آن نیاز به زمان زیادی استراحت داشتند.
فقدان Hand-Eye Coordination نیز یکی از بزرگ ترین معضلات ساکنان باقی مانده در افغانستان است.
ویدئوی زیر نشان میدهد چه چالشهایی تعلیم دهندگان خارجی جهت تعلیم افغانها در پیش روی خود دارند. این افراد حتی قادر نیستند دست، پا و چشم خود را هماهنگ سازند.

به طور مثال یک سرباز آمریکایی سعی میکند که به یک درجه دار افغان چند کلمه انگلیسی یاد بدهد.


آن زمان که این ویدئو تهیه شد، این بابا در اینترنت بسیار معروف گردیده و مایه مسرت و خندۀ یوتوب نشینها گردید. البته شنیده ام که پس از گذشت سالها، چند کلمه انگلیسی یاد گرفته است.
بنابراین میبینیم که در پی کشت خشخاش در افغانستان توطئه ای نهفته نیست و تا اطلاع ثانوی هم این جریان برقرار خواهد ماند!



چه کسانی به بیماری توطئه دچار میشوند؟ نتیجۀ بررسیهای یک کمیسیون در آلمان

عصر اینترنت به همۀ انسانها نوید رشد و بلوغ فکری و خلاصی از خرافات و کژراهیها را میداد که در حال حاضر عکس آن حاکم است.
اگر کسانی پس از جنگ جهانی دوم "هولوکاست" را افسانه و نوعی توطئه میدانستند،  این امر شاید به این موضوع خاتمه پیدا میکرد. در حال حاضر ولی ما با ده  ها تئوری توطئه سر و کار داریم که که دود را از سر فرهیختگان به پرواز درمیآورد.
بیاید با چند تئوری رایج فعلی و پر طرفدار آشنا شویم:
1- AIDS وجود ندارد و افسانه ای ساخته و پرداختۀ شرکتهای داروسازی جهت فروش محصولات تقلبی خود است.
2- آمریکا ابرهای کشورهای دنیا را میدزدد تا به علت خشکسالی آنها را به زانو درآورد.
3- سرطان وجود ندارد تا بتوان به مردم بدبخت دارو فروخت.
4- زمین صاف است و گرد نیست و ناسا میخواهد به ما کلک بزند.
6- آمریکاییها هرگز بر سطح ماه نبودند.
7- ...
جالب اینکه بزرگترین مقصر از دید ایشان آمریکا میباشد و روسها و چینیها نقشی در توطئه ها  ندارند!
کمیسیونی در آلمان با شرکت اساتید دانشگاههای مختلف مامور شد که علل باور تعدادی از مردم به تئوریهای توطئه را بررسی کند. نتایج این بررسیها حدود چند هفته پیش اعلام گردید و برای مقابله با آن راههایی پیشنهاد شد. 
کمیسیون به این نتیجه رسید که عموم کسانی که به توطئه باور داند، الزاما بیسواد نیستند. گرچه بسیاری از ایشان اکثرا کم سواد میباشند. در ضمن هوش این افراد الزاما کم نیست.  علاوه بر آن، این افراد به کتابخانه و اینترنت دسترسی دارند. گرچه این افراد به معنای واقعی کلمه "کتابخوان" هم نیستند. ایشان کتابهای گلچین شده را میخوانند و عمدا از خواندن کتابهای دیگر سرباز میزنند چرا که نیازی به خواندن این کتابهای "اشتباه" نمیبینند. این کتابهای گلچین به طرز عجیبی عامیانه و ساده نوشته شده اند.
حالا خود را محکم بگیرید تا از صندلی نیافتید!
کمیسیون دلیل اصلی افراد معتقد به توطئه را "نفهمیدن" متون علمی و نتوانستن تجزیه تحلیل این متون دانست. از دلایل آن میتوان از عوامل ارثی و عصبی و یا عدم تمرکز حواس و یا عدم توانایی ایشان به تجزیه تحلیل متون در مراحل ابتدایی مدرسه بوده است.
معنی دیگر نتیجه گیری این کمیسیون این است که این افراد با اینکه قادر به خواندن کلمات هستند، ولی معنی کلمات را نمیفهمند. از آنجایی که این کلمات را در جایی شنیده اند، فقط گمان میکنند که معنی آن را میدانند و این امر برای ایشان کافیست.
در ضمن فقط دانستن معنی یک کلمه کافی نیست. هر کلمه در جای جای جمله معنی خود را دارد. در ضمن این افراد قابل به درک کانتکس کلمات در جمله ها نیستند. و معنی جملات و کانتکس این جملات در یک متن را نمیفهمند.
نتیجه اینکه اگر این افراد از نظریه ای خوششان بیاید، توضیح رد این نظریه را نفهمیده و آن توضیح را در بخش "دروغ" و توطئۀ مغز خود بایگانی میکنند. این هم نوعی اختلال روانی میباشد.
نتیجه گیریهای این کمیسیون، یک آمارگیری در سال 2007 را کاملا تایید کرد. در این آمارگیری به این نتیجه رسیده شده بود که در مجموع 90 درصد از شنوندگان اخبار، آن را نمیفهمند. آن هم در آلمان و در قلب اروپا. حالا این آمار را با آمار کشورهای خرافاتی-اسلامی و جهان سومی مقایسه کنید.
این کمیسیون پیشنهاداتی نمود که به طور مثال رادیوی Deutschland Funk سریعا به آن جامۀ عمل پوشانید: اخبار آلمان و جهان به زبان ساده!
اولین بار که این اخبار را شنیده بودم، داشتم از خنده میمردم. این اخبار انگار برای یک کودک 5 ساله هستند. مثال آن را برایتان میآورم:
- "... امروز خانم آنگلا مرکل، صدر اعظم آلمان از یک بیمارستان دیدار کرد. آنگلا مرکل رئیس آلمان است و آدم مهمی میباشد..."!!!!
- "... هم اکنون نتایج فوتبال را اعلام میکنیم. فوتبال یک نوع بازی با توپ میباشد که میان دو تیم برقرار میشود..." !!!!
و به این ترتیب.
ولی در یک لحظه دیگر نخندیدم. در همان لحظه متوجه شدم که دولت آلمان مراقب و محافظ ملت خود است و مشکلات ملت را جدی میگیرد.
حالا گاهی در رفع مشکلات موفق است و گاهی ناموفق. مهم این است که خود را مسئول میداند.
درضمن تحقیقاتی در سال 2017 نشان میدهند که انسانهای تنها و غیر اجتماعی بیشتر به باور توطئه گرایش دارند تا انسانهایی با روابط سالم اجتماعی. ضمیر ناخودآگاه ایشان به دنبال اشتراک با یک گروه میباشد تا تنهایی ایشان برطرف گردد.

اهمیت "حافظۀ عضلانی" و رابطۀ خطرناک آن با بازیهای کامپیوتری خشن

نبرد جزیرۀ Iwo Jima  در اقیانوس آرام در خلال جنگ جهانی دوم میان آمریکا و ژاپن، از خشن ترین و  با تلفات ترین نبردها برای دو جناح در یک نبرد بود.


این جزیرۀ کلیدی، ارزش استراتژیکی زیادی برای آمریکاییها برای پیشروی در منطقۀ اقیانوس آرام داشت و باید به هر قیمت فتح میشد. پس از کشته شدن حدود 6800 سرباز آمریکایی و کشته شد 21000 سرباز ژاپنی، این جزیره فتح شد.
نکتۀ جالب فتح این جزیره در متفاوت بودن آن در مقایسه با نبردهای دیگر بود. در این جنگ چندین روانپزشک و متخصص تاکتیکهای جنگی، لحظه به لحظه و گام به گام با دوربین فیلمبرداری و قلم و کاغذ نحوۀ جنگیدن سربازان را تا آنجا که میشد یادداشت میکردند. 
هدف این بود که تشخیص داده شود چگونه میتوان راندمان و اثرگذاری یک سرباز در صحنۀ جنگ را افزایش داد.
نتایج یادداشتهای متخصصین پس از نبرد، بسیار شگفت انگیز بود. با اینکه نیروهای آمریکایی فقط یک سوم ژاپنی ها تلفات داده بودند و نبرد را برنده هم شده بودند، مشاهده شده بود که فقط یک دهم سربازان آمریکایی به طور فعال در جنگ اثر گذار بوده اند!
نه دهم بقیه یا پنهان شده بودند و یا از وحشت به سوی دشمن شلیک نمیکرده اند. تعداد قلیلی هم قادر به تأیین هدف نبوده و درهم و برهم و یا به سوی آسمان شلیک میکرده اند. (این را در فیلمهای باقیمانده در جنگ ایران با عراق هم میبنیم).
سپس علل این ناکارآمدی سربازان را جستجو کردند. یکی از بزرگ ترین علل، نحوۀ انتخاب هدف زنی به هنگام تربیت و یاد دادن شلیک با تفنگ بود.
تا آن زمان، هدفهای دورۀ آموزشی به صورت دایره های رنگی میبود.

Fita Auflage Spot 80 cm
از آن پس  از سوی کمیسیون پیشنهاد شد که هدفهای تیراندازی به صورت انسان باشند تا سربازان به هنگام تیراندازی، اهداف خود را بهتر پیدا کرده و با عکس العمل بالاتری تیراندازی کنند.

Bildergebnis für schießscheibe

همین ترفند ساده باعث شد که راندمان سربازان به مقدار 30 درصد بالاتر رود.
توضیح این پیشنهاد بسیار ساده بود: به هنگام تمرین با اهدافی شبیه به انسان، قدرت تصمیم گیری سربازان و نحوۀ عکس العمل ایشان از جایگاه خودآگاه به جایگاه ناخودآگاه منتقل میشد و یک سرباز با دیدن هدف، به طور اوتوماتیک از خود عکس العمل نشان میداد. روانشناسان نام این پدیده را "حافظۀ عضلانی" گذاشتند. (شبیه چنین واژه ای در Bodybuilding هم وجود دارد که لطفا اشتباه نشود.)
وضعیت روحی یک نوجوان گرچه تا سن 6 سالگی تثبیت شده است، ولی آمادگیهای جذب اطلاعات و عادتهای او از بزرگسالان بسیار بیشتر میباشد.
بازیهای خشن مانند بوکس زدن در صورت و یا تیراندازیهای خشن در بازیهای خشن، سریعا وارد حوزۀ "حافظۀ عضلانی" میشوند.
این امر خصوصا در پسران در حال بلوغ بیشتر مشاهده میشود. ایشان به هنگام مشاجرۀ لفظی، سریعا از مشتهای خود استفاده کرده تا دلیل آوردن و راه حل مسالمت آمیز پیدا کردن.
تحقیقات در مورد نوجوانانی که اخیرا در مدارس تیراندازی کرده اند نشان میدهد تا چه اندازه ایشان مجذوب بازیهای خشن کامپیوتری بوده اند. 
بنابراین بسیار مهم میباشد که به هنگام خریدن بازیهای کامپیوتری، به حداقل سن پیشنهاد شده از سوی فروشندگان توجه شود. 

۱۳۹۷ تیر ۲۸, پنجشنبه

علل بیشتر بودن نژادپرستی و جرائم مربوط به آن در کشورهای کمونیستی

در اروپا و در محافل روشنفکری و سیاسی همیشه سئوال جالبی مطرح میشد :"چرا شدت نژادپرستی در شرق آلمان و بلوک کمونیستی سابق بسیار بیشتر از غرب اروپا و مناطق بازار مشترک اروپاست؟
گرچه هیچ سیاستمدار و جامعه شناسی در غرب، وجود نژادپرستی در غرب را تکذیب نمیکند، ولی نژادپرستی و جرائم مربوط به آن در شرق اروپا همیشه به طرز عجیبی بالاتر بوده است.
جواب به این سئوال در وحلۀ اول در حالی پیچیده تر میشود که بدانیم در شرق اروپا، تنوع نژادها و حضور اتباع خارجی به دلایل "امنیتی" همیشه به مقدار فاحشی کمتر از غرب اروپا میبوده و میباشد. 
بعد از وقایع شهرهای Hoyerswerda و Rostock و حملات وحشیانۀ مردم در 1991 و 1992 به خارجیان، کمیسیونی در آلمان و بعدا در چند کشور بلوک شرق تشکیل شد که حزب من هم ناظرینی در این کمیسیون داشت. ما چند استاد جامعه شناس دانشگاه، خبرنگار پیشکسوت و فعالین مناطق شرقی را مأموریت دادیم که در این مورد تحقیق کنند. نتایج تحقیق گرچه برایمان جالب بودند، ولی توضیح آن منطقی و ساده بودند.
برای طولانی نشدن مطلب، فقط به صورت اجمالی نتایج کمیسیون تحقیق را برایتان مینویسم. کمیسیون توضیح داد که:
1- تبلیغات کمونیستی و ضد غربی، احساسات ملتهای شرق اروپا را ضد خارجی میکرد. در مکتب کمونیسم، جوامع سوسیالیستی و کمونیستی هستند که به نهایت کمالات میرسند. به زعم ایشان، جوامع غربی و جوامع عروسک خیمه شب بازی جهان سومی "وابسته" به غرب، از نظر فرهنگی منحط بوده و یک زندگی پوچ دارند. 
2- در بلوک شرق به ملتها تفهیم میکردند که اگر مصیبت و کمبودی وجود دارد، تقصیر غرب و مردم آنجاست. ادعای نقیض آن هم برایشان مشکلی نداشت. این جوامع غرب هستند که فقیر دارند و برابری در این کشورها ممکن نیست. آنها انسانهای فرومایه ای هستند که وقت خود را با پورنوگرافی و مواد مخدر تلف میکنند.
3- اگر ما کمبودی داریم، به علت همبستگی ما با پرولتاریای جهان سوم است. غربیها آنجا را چپاول و فقیر میکنند و ما ملتهای جوامع سوسیالیستی باید با کمک به این ملل، جور این اعمال را بکشیم. این نوع تلقین باعث میشد که یک انسان بیخبر بلوک شرقی از دو طریق از خارجیان متنفر شود. 1- از جهان سومیها متنفر میشد که به زعم خود پول او را میخورند. 2- از غربیها متنفر میشد که به زعم او این بحران را رغم زده اند.
4- نداشتن تماس با خارجیان. همۀ ما خیال میکردیم که مردم غرب باید بیشتر ضد خارجی باشند تا شرقیها، چرا که به علت حضور شدید خارجیها و برخورد فرهنگی شدید با این اقوام، باید نفرتها در غرب بیشتر باشد. ولی اینطور نبود. بلکه برعکس! آلمان غربیها از غذای خارجی خوششان میآمد. با خارجیان ازدواج میکردند. برای سفر به خارج میرفتند و تجربه جمع میکردند. اسمهای خارجی برای فرزندانشان میگذاشتند و دوستان خارجی داشتند.
ولی مردم بلوک شرق از آن محروم بودند. تعداد محدودی از مردم ویتنام و آنگولا که در آلمان شرقی کار میکردند، در مناطق محدودی ساکن بودند و دولت تا آنجا که میشد مانع تماس بومیان آلمانی با خارجیان میشد.
5- نفرت پراکنی از کودکستان تا دانشگاه. شعارهای مرگ بر این و مرگ بر آن از کودکستان تا دانشگاه، در مغز یک انسان بلوک شرقی نهادینه میشد. از آنجایی که شخصیت یک انسان از 6 سالگی به بعد تثبیت شده و فقط به طور جزئی در دوران جوانی قابل انعطاف است، این نوع نفرت در ذات این انسانها برای چند نسل ذخیره شده است. 
باید بگویم که فرهنگ سازی در آلمان به نحوی احسنت در آلمان اجرا میشود، ولی در شرق آلمان بیشتر با مشکل مواجه است تا غرب آلمان.
در گزارش که چندی قبل تهیه شد، نژادپرستی و جرائم مربوط به آن در آلمان به حداقل خود رسیده و بسیار کمتر شده است. ولی در حال حاضر، هنوز که هنوز است در شرق آلمان بیشتر وجود دارد تا غرب آلمان.

۱۳۹۷ تیر ۲۵, دوشنبه

مرگ تدریجی نفت و هشدار به آیندگان در ایران

نفت را متاسفانه لولو برد!
اگر خوانندگان این سطور به سیر پیشرفت تکنولوژی توجه کرده باشند، میدانند که دنیا در حال تحول میباشد. 
حفظ محیط زیست از اولویتها گشته است. پلاستیک دارد مطرود میگردد. تکنیک باطریهای شارژ پذیر به  حدی بالا رفته است که یک انقلاب جدید در اتومبیل سازی در پیش رو داریم. در اروپا و آمریکا، مشتریان در انتظار اتومبیلهای برقی با قیمت مناسب هستند. در کشورهای اروپایی، ملتها نفت و مشتقات آن را عامل آلودگی هوا میدانند.
آمریکا به کمک Fraccing چاههای مردۀ نفت خود را احیا کرده و دیگر از خارج نفت وارد نمیکنند. 
ارزش مادی نفت دارد از بین میرود. به نفت کمتر نیاز احساس میگردد. نفت دارد از زمرۀ مواد استراتژیکی خارج میگردد.
مشکل کشورهای تک محصولی و مصرف کننده مانند ایران هم همین است. 
در حالی که اعراب با وجود اختلاس در کشورهایشان برای آینده سرمایه گذاری میکنند، کشور ایران با تحریمها دست و پنجه نرم کرده و به جای سرمایه گذاری برای آینده، پول ناچیزی که در اختیار دارد را به عنوان سوبسید به دیار مستراح میفرستد.
کشورمان فقط همین نفت را دارد و بس. همین نفت هم در آینده، نه نان بیار ایران خواهد بود و نه نقشی در جهان ایفا خواهد کرد.
آب که نداریم. توهم مذهبی، رشد بیمارگونۀ فرقه های مذهبی، اعتیاد، بیماریهای حجیم روانی، فقر اقشار ملت و جدایی طلبی همواره بیشتر میشوند.
فردا دیر است. 
فاجعه ای در راه است که حملۀ مغول و اعراب را زیر سایۀ خود قرار خواهد داد.

تمامیت ارضی کشور بلژیک و نقش سامانۀ پادشاهی

کشور بلژیک از دو قوم عمدۀ فلاندرها در شمال بلژیک با زبان فلامانی 60% و در جنوب از قوم والون با زبان والونی (فرانسوی) 40% تشکیل شده اند.
فلاندرها به علت هم قوم و همزبان بودن با هلندیها و گرایشان ناسیونالیستی، تمایلات جدایی از کشور بلژیک را دارند و والونها با گرایشات سوسیال دموکراسی، خواهان تمامیت ارضی بلژیک میباشند. در این میان اقوام کوچکی مانند آلمانها، مانوشها و غیره هم وجود دارند که عملا نقشی را بازی نمیکنند.
این کشور به صورت فدرال اداره میشود. از زمانی که فدرالیسم در بلژیک پای جا باز کرد، حرکتهای جدایی طلبی شروع شد.
چنین پدیده ای را ما هم اکنون در کانادا نیز ناظر هستیم.
فعلا پادشاهی مشروطه به عنوان یک نهاد فرا سیاسی، تنها ضامن اتحاد بلژیک میباشد. بسیاری از مردم بلژیک، خصوصا نسل جوان، خواهان بیشتر در صحنه بودن پادشاه هستند. اما قانون اساسی بلژیک، حتی حضور پادشاه در انظار را محدود کرده است. روزها پادشاه بلژیک فرزندان خود را به مدرسه میبرد و عصرها ملکه بچه ها را از مدرسه به خانه بازمیگرداند. ایشان بنا به پروتکل قانونی، در تشکلات و برنامه های اجتماعی نیز ظاهر میشوند.
کسانی که در اروپا زندگی میکنند و هنوز نقش یک پادشاه مشروطه را نمیفهمند، بد نیست نگاهی به جایگاه متزلزل بلژیک و نقش  نهاد پادشاهی در این کشور بیاندازند.

چرا یهودیان در دنیا چهرۀ متناقضی از خود نشان میدهند

تا حدود 25 سال پیش بر این گمان بودم که یهودیان مانند مسلمانان به چند کیش تقسیم میگردند و ماجرا به همین سادگی خاتمه میبابد. 
همانطور که مسلمانان شیعه، سنی، اسماعیلی و غیره دارند، یهودیان نیز فرقه های مختلف دارند. علاوه بر آن برای یهودیان بسیار مهم است که یک هم کیش ایشان سفاردی و یا اشکنازی و یا مزراحی  و خزر میباشد. یعنی از کجای دنیا میباشد. این امر برای من حاشیه ای بود.
30 سال پیش به دعوت یک دوست یهودی دندانپزشک به کنیسۀ یهودیان به مناسبت سال نو یهودی در فرانکفورت دعوت شدم.
دربان آنجا که همۀ یهودیان را عینا میشناخت، به آنی فهمید که من شناس نیستم. چهرۀ غیر آلمانی من، او را واداشت که از ورود من ممانعت به عمل آورد. از من پرسید که چه کسی هستم. دوستم جواب داد که من میهمان و همراه او میباشم. از من کارت هویت خواست. سپس از من پرسید که نام من برخواسته از کجاست. به محض اینکه فهمید من ایرانیم، چهره اش متغیر شد و نوع حرف زدنش خصمانه و بی ادبانه. سپس با قلم و کاغذ شروع کرد مشخصات من را یادداشت کردن!
کارت هویت من را که پس داد، به من گفت که مشخصات من را در اختیار پلیس قرار خواهد داد. تمام جریان جلوی در پایان یافت. دوست من نیز بسیار ناراحت بود و شروع کرد به داد و فریاد که:" از وقتی که شما دهاتیان پایتان به اینجا باز شده، دارید آبروی ما را میبرید..."
سپس برای نشان دادن اتحاد با من، خودش هم از ورود به کنیسه سر باز زد.
با هم به قهوه خانه ای رفتیم و او به من چند توضیح داد که بسیار برایم جالب بود.
او توضیح داد که از وقتی که دیوار کمونیسم فرو ریخته است، سیل یهودیان از اروپای شرقی به اروپا و خصوصا آلمان و آمریکا سرازیر شده. گرچه یهودیان آلمان مانند یهودیان روسیه و لهستان از نوع اشکنازی میباشند، ولی لهستانیها از فرقه های رادیکال و خر مذهب هستند تا فرقه های معتدل و اجتماعی.
آنها همانانی هستند که لباسهای عجیب و غریب میپوشند و مواظبند که بدنشان با بدن زن تماس پیدا نکند.

Bildergebnis für Ultraorthodoxer JudeBildergebnis für Ultra-orthodoxer Jude

حین صحبت کردن با زنان، به پایین نگاه میکنند تا به جهنم نروند. حتی برای اینکه نجس نشوند، در هواپیما چیزی شبیه کاندوم میپوشند تا بدنشان با تماس با بدن کافران و یا زنان، نجس نشود.


بعضیها ادعا میکنند که این افراد "کوهن" هستند و به دلایل مذهبی اجازه ندارند که پا در یک گورستان گذاشته و یا بر فراز یک گورستان پرواز کنند. که بسیاری از یهودیان به این ادعا نیشخندی میزنند.
در ضمن ایشان شنبه ها بیرون نمیروند و از وسایل خاصی مانند تلفن و اتومبیل استفاده نمیکنند. افرادی از آنان، کسانی را که در شهرکهای ایشان شنبه ها حرکت کنند و یا از موبایل استفاده کنند را با سنگ و یا با مواردی با چاقو میزنند.
اینها دقیقا کسانی هستند که از روسیه و لهستان پایشان به اروپا باز شده است. دوستم تعریف کرد که این موجودات با حیله و خشونت، یهودیان بومی آلمان را از کنیسه ها فراری داده و افراد خود را جایگزین میکنند. همین افراد هستند که به علت تعداد زیاد خود، یهودیان قدیمی در اسرائیل را خانه نشین کرده و سیاست را به دست گرفته اند. بسیاری از یهودیان غربی، دوباره به آمریکا بازگشته اند. همینها هستند که آبروی یهودیان قدیمی را هر روز میبرند.
دوستم تعریف کرد که اورشلیم یکی از بزرگترین جوامع همجنسگرا در خاورمیانه را دارد و بیشتر یهودیان صلحجو با فلسطینیان توسط همین یهودیان روس و لهستانی به حاشیه رانده شده اند.
ولی از وقت ورود این "دهاتیها" روند صلح با اعراب کند شده و همینان هستند که در مناطق فلسطینی شهرک میسازند و نه یهودیان قدیمی.
به نظر او این وضع ادامه خواهد یافت اگر تعداد این "دهاتیها" از بلوک سابق شرق ادامه یابد.

کم ارزش شدن پول ملی، یک فرصت طلایی تاریخی

چرا کاهش ارزش پول ملی، میتواند یک شانس باشد تا یک فاجعه؟ البته شرطهایی وجود دارند که باید به وقوع بپیوندند.

شرط اول: ایران باید یک کشور صادراتی تبدیل شود
هرچقدر که یک کشور صادراتش بیشتر شود، بی ارزشی پول آن کشور به صادراتش کمک بیشتری میکند. کشورهایی با ارزش پول بالاتر، قدرت خرید بیشتری برای تصاحب کالای ما خواهند داشت و این به تولید شغل و رونق اقتصادی میافزاید. صادراتی شدن ایران دهه هاست که شدنیست. ولی شرط آن داشتن روابط خوب با دنیای خارج و خروج ایران از حاشیه نشینی خود خواسته و خود ساخته میباشد. با رژیم کنونی ایران که به عمد خود را منزوی کرده و به عمد دشمن تراشی میکند تا با خیال راحت بر سر ملت خود بزند، امری محال است.

شرط دوم: ایران باید به یک کشور توریستی تبدیل شود
ترکیه مثال بارز این روند است. طی 25 سال کشور ترکیه توانست از حاشیه نشینی، به کشوری مرفه با زیرساختهای مناسبی تبدیل گردد. البته به دلایل اسلامدوستی و تنشی زایی دولت اردوغان، از تعداد توریستهای خارجی در ترکیه بسیار کاسته شده است. نتیجۀ آن بیکاری و تورم است.
ایران مستعد توریسم و جهانگردیست. این کشور همه چیز دارد که ترکیه کمتر صاحب آن میباشد. تاریخ، فرهنگ، سواحل بی انتهای آفتابی و مناطق گوناگون و زیبا.
فقط در طی  یک روز میتوان در شمال ایران اسکی کرده و در همان روز در سواحل گرم خلیج پارس شنا نمود. این رویای یک توریست اروپاییست. ولی یک توریست مدرن میخواهد راحت و لخت کنار ساحل بگردد و با مقداری الکل تا صبح برقصد و جشن بگیرد. از سکس هم بدش نمیآید.
ولی با قوانین ملایی-اسلامی در ایران فقط میتوان چند پیرمرد و پیرزن پولدار آمریکایی را به ایران کشانید که در نهایت نیاز به چند اتاق محدود هتل دارند و بس. نه صنعت هتل سازی رشد میکند و نه زیرساختها مربوط به توریسم و جهانگردی توسعه میابند.
صنعت توریسم بینهایت سرمایه آفرین و اشتغال زا میباشد. 
بی ارزش بودن پول ملی، ایران را بهشتی توریستی برای اروپاییان تشنۀ آفتاب میکند.

شرط سوم: صنعت به جای کشاورزی
90 درصد آب مملکت صرف کشاورزی میشود. کشاورزان ناآگاه هم چندین برابر کشاورزان کشورهای دیگر برای یک کیلو غله آب مصرف میکنند. دهقانان ایران با برداشت غیر قانونی از آبهای چندین هزار سالۀ زیر زمینی، بیشترین صدمه را به طبیعت ایران زده اند. ایران مشکل آب دارد. ولی انزوای خود خواستۀ ملایان، دهقانان را تشویق به کشت گندم میکند تا با پر کردن سطحی شکم مردم ایران، با خیال راحت در ایران حکومت کنند.
اگر کشاورزی، پس فقط کشت گیاهانی مانند سیب زمینی که نیاز به آب زیادی ندارند و ارزش غذایی آن به مراتب بیشتر از گندم است. یک کیلو گندم نیاز به 2500 لیتر آب دارد. یک کشاورز مصری برای تولید یک کیلو سیب زمینی به طور متوسط 21 لیتر آب مصرف میکند.
کشور چین ثابت کرد که با تعامل و دوست تراشی میتوان سرمایه را جذب کشور نموده و با صادرات صنعتی ثروتمند شد. صنعت به مراتب کمتر نیاز به آب دارد.
مرکبات و خشکبار هم میتوانند آلترناتیو خوبی در برابر گندم باشند. از زمانی که دولت آمریکا آبیاری باغات مرکبات در کالیفرنیا را حمایت نمیکند، میلیونها درخت از بین رفته اند. اثرات آن را ما در آلمان میبینیم. 100 گرم گردوی معمولی به قیمت 4 یورو فروخته میشود. ایران نیز به دلایل انزوای اقتصادی، سالهاست که از گردونۀ معاملات خشکبار خارج شده که تاثیر و کیفیت آن را در اروپا بدتر نموده است.
ما باید در آینده دوست پرور باشیم و نه دشمن تراش. این نیاز به یک حکومت غیر ایدئولژی دارد.
اینگونه صادرات میتوانند به کمک بی ارزش بودن پول ملی، به حجم صادرات کمک کرده و ایران را به یک قیمت گذار موثر در سطح بین المللی تبدیل نمایند. 
نخست وزیری که بعداز اعدامش اموالی برای مصادره کردن نداشت
#هویدا
زنده یاد امیر عباس هویدا با هوش خاصی در 50 سال پیش پی به ارزش آب و جایگزینی کشاورزی با صنعت شده بود. کشور ما نیاز به چنین افرادی در آینده دارد.

۱۳۹۷ خرداد ۱۸, جمعه

برداشت از ابرها (دوشیدن ابرها)

ارزان ترین راه برای دسترسی به آب در مناطق خشک و کویری، دوشیدن ابرها به کمک بادبان میباشد. این روش در عین داشتن راندمان نسبتا خوب در مقایسه با هزینۀ آن، یکی از ناشناخته ترین روشها درکشورهای خشک میباشد. چنانکه در ویکیپدیا، مقاله ای در این مورد به زبان پارسی یافت نمیشود.
این روش "برداشت" آب، یک پیش شرط دارد و آن هم داشتن کوهای بلند در نواحی کویری و خشک میباشد. با این ترتیب، ایران مستعد ترین کشور برای راه انداختن این نوع برداشت آب از ابرهاست.
در انگلیسی به این روش Fog Collection میگویند. در کشورهای اسپانیایی زبان به این امر Atrapaniebla گفته میشود.
من به هنگام خدمت در کشور پرو، شخصا با این نوع روش دوشیدن ابرها آشنا شدم. این روش در کشورهای شیلی(با کوههای بلند)، قطر،یمن، گواتمالا، هائیتی و نپال نیز مورد استفاده قرار میگیرد. ایین کشورها همگی دارای ارتفاعات و کوههای بلند هستند.
این سیستم میان ارتفاعات 400 تا 100 متر نیز جواب میدهد. چه برسد به ارتفاعات البرز و زاگرس.
برای این کار نیاز به بادبانهایی از جنس "نایلون" و یا "پلی پروپیلن" با ضخامت الیافی 1 میلیمتر و سوراخهایی به قطر یک میلیمتر میباشد. تهیۀ این پارچه های بادبانی در ایران ساده و اشتغال زا میباشد.

مقدار برداشت

در سال 1987 به کمک اتحادیۀ اروپا و کانادا در شهر کوچکی در کشور شیلی به نام Chungungo، هفتاد و پنج قطعه بادبان به ابعاد 2 در 4 متر نصب شدند که این تعداد نسبتا کم بادبان، روزانه به طور متوسط حدود 10 تا 100 متر مکعب آب نوشیدنی تولید میکنند. این یعنی 35 لیتر آب نوشیدنی برای تک تک افراد ساکن این شهر کوچک در روز!
فکرش را بکنید که اگر چندین هزار از این بادبانها در نقاط مختلف کشور نصب شوند، بازدهی این بادبانها چقدر خواهد بود.

Bildergebnis für Atrapaniebla

Bildergebnis für atrapaniebla chile

Imagen

Bildergebnis für fog collection
مسلم است که هر جای ایران مستعد نصب چنین سیستمی نیست. ولی هزینۀ کم و تکنیک سادۀ این روش، بسیار جذاب است. خصوصا با این وضع اقتصادی ایران و شرایط صعب خشکسالی کشورمان.
امیدوارم که این نوشتار، مسئولان  وزارت آب را تکانی داده و به فکر وادارد. 

                                                     فیلمی 8 دقیقه در مورد این بادبانها در پرو

۱۳۹۷ خرداد ۵, شنبه

گندم، بزرگترین معضل تاریخی جهان سوم و ایران

در این نوشتار سعی میشود توضیح داده شود که چرا گندم در جهان سوم و به خصوص خاور میانه، بلای جان ملل شده و مانع رشد و شکوفایی اقتصادی و اجتماعی این ملل میگردد.
خواستگاه گندم

گویا خواستگاه گندم جایی میان مثلث عراق، لبنان و سوریه بوده است. آن زمان گندم قابل خوردن نبوده و بیشتر شبیه علف هرز رشد میکرده است. ایرانیان که از نوابغ کشاورزی بوده اند، به استعدادهای این گیاه پی برده و با تصحیح این گیاه در طی دهه ها، از این گیاه هرزه روی، یک گیاه قابل کشت و مصرف ساختند.

معضل اول: خشکسالی و مصرف آب

در کشور خشکی مانند ایران که سِیر بیشتر خشک شدن را میپیماید، کشت گندم یک فاجعه است. برای تولید یک کیلو گرم گندم در ایران، نیاز به 2363 لیتر آب میباشد. برای نمونه: برای کشت یک کیلوگرم سیب زمینی، نیاز به 160 تا 500 لیتر آب است. در کشور مصر برای تولید یک کیلو سیب زمینی از 21 لیتر آب استفاده میشود.


 استفادۀ خودسرانه و بدون نظارت کشاورزان بیسواد از آبهای فسیلی کشور به کمک چاههای عمیق، حتی به عمق فاجعه کمک بیشتری کرده که برای جبران آن به چند هزار سال وقت نیاز است.

از آنجایی که در ذات حکومت فعلی ایران، شایسته سالاری جای خود را به اعتقاد به اسلام داده است، هنوز برای تربیت فرهنگی ملت ایران جهت صرفه جویی در آب و راههای علمی برای مقابله با کم آبی، تصمیمی اتخاذ نشده است. و از طرفی دیگر، به دلایل سیاسی، کشاورز جهان سومی تشویق به کشت گندم میشود.

معضل دوم: گندم، یک سلاح ایدئولوژیکی

تمامی رژیمهای ایدئولوژیکی و سرکوبگر،فقط یک هدف دارند: منزوی کردن به عمد کشور خود، جهت چاپیدن کشور و سرکوب دگر اندیشان بدون مزاحمت و دخالت خارجیان.
در اینجا گندم بزرگترین نقش را بازی میکند.
چه در شوروی سابق و چه در زمان ملایان، همیشه با جنجال تبلیغاتی سعی بر این میشده (و میشود) که از لحاظ کشت گندم، خودکفا شد. یک انسان سالم باید با شنیدن واژۀ "خودکفایی" تنش بلرزد و نگران آیندۀ سیاسی کشورش باشد. خودکفایی در کشورهای مکتبی چیزی جز  هدف عمدی ایزوله کردن و منزوی نمودن کشور نیست. 
جهان امروزه به یک دهکده میماند. به علت رشد بیشمار جمعیت، همیشه کوچکترین تنش به جنگ منتهی میشود. هدف کشورهای متمدن همواره داشتن رابطه حسنه نه تنها با همسایه های خود، بلکه با همۀ جهان است.
در هیچ کشور اروپایی و آمریکا، هیچوقت کسی صحبت است خودکفایی نمیکند چرا که عبث است. همه به هم احتیاج دارند و نیازهای یک انسان مدرن از یک تکه نان که تنها هدف کشورهای مکتبی میباشد، بیشتر است!
ولی کشورهای مکتبی، نیاز ملتهای خود را به حداقل سیر شدن شکم تقلیل میدهند و این در طی زمان برای ملل جهان سومی کافیست.
در اینجاست که گندم، یکی از بزرگترین عامل نگهداری رژیم میشود و تبدیل به یک سلاح استراتژیکی میگردد.
 ولی به دلایل یاد شده، گندم منابع طبیعی و انسانی را غارت میکند و به اقتصاد هم صدمه میزند. یک انسان جهان سومی با دید روستایی خود از جهان، قادر به درک مضرات گندم نیست.

معضل سوم: بیماری

گندم به دلیل جوان بودن در سفرۀ انسانها، دارای مضرات زیادیست. 
۱- گندم قند خون را بالا میبرد و با "شیرین" کردن سلولهای بدن، به پیر شدن تسریع میبخشد. گندم یکی از بزرگترین عوامل مرض قند است.
۲- گندم حاوی گلوتن بوده و عامل بیماریهای روده میباشد. گلوتن در ضمن باعث آلرژی میشود.
۳- گندم مانع جذب آهن، منگنز و روی میشود که برای دفع بیماریها و تقویت دستگاه ایمنی بدن ضروری میباشند.
۴- گندم عامل شماره یک چاقی و بیماریهای عروقی و قلبی در جهان سوم است.

معضل چهارم: ضررهای اقتصادی

برای ساکت نگه داشتن ملت گرسنه، قیمت گندم و نان به کمک سوبسید و به طور مصنوعی پایین نگاه داشته میشود. این همان پولیست که به جای سرمایه گذاری در پروژه های زیربنایی برای آیندۀ کشور، پس از گذشت دستگاه گوارشی مصرف کننده، مستقیما به مستراح فرستاده میشود.
در یک اقتصاد سالم و اجتماعی، سوبسید به حداقل خود میرسد که آن پول در انسانها و آیندۀ ایشان سرمایه گذاری میگردد.

متاسفانه گندم از دید جهان سومی چند نکتۀ مثبت هم دارد:
۱- نان انسان (فقیر) را سیر میکند.
۲- برای خوردن نان، نیاز به وسایل دیگر مانند وسایل آشپزی نیست. پس خوردن نان، خرج جانبی ندارد. یک کپر نشین بلوچستانی که به خاطر فقر حتی یک قاشق در اختیار ندارد، میتواند یک نان به دستش بگیرد و سق بزند.
۳- نان به دلایل سوبسید عامدانه، (نسبتا) ارزان است.

دلایل تاریخی ارجحیت سیب زمینی بر گندم

1- آلمان

سیب زمینی تا زمان فریدریش کبیر در آلمان مطرود و کمابیش ناشناخته بود. پس از پیروزی قاطعانۀ فریدریش کبیر بر دشمنان خود، او سعی در نوسازی آلمان (پروس) نمود. او متوجه شد که دو عامل جلوی پیشرفت کشور را میگیرند: مذهب و فئودالیسم. متاسفانه به دلایل سیاسی، او نمیتوانست به مقابلۀ با این دو عامل برود. ولی از آنجایی که نظامی بود و برای خود اقتداری کسب کرده بود، راه سومی که راه خودش بود را در موازات این دو عامل برگزید. او متوجه فقر و گرسنگی ملت خود بود و دقیقا میدانست که "سیب زمینی" تنها راه مبارزه با گرسنگی ملتش میباشد. کشت سیب زمینی و نگهداری از آن حتی برای کشاورزان نادان نیز ساده بود و بازدۀ سیب زمینی از هر نوع گیاه خوردنی بیشتر. ولی بزرگترین دشمن سیب زمینی کلیسا و مذهب بودند. روحانیون مسیحی به دو دلیل با سیب زمینی مخالف بودند: 1- نام سیب زمینی در انجیل ذکر نشده بوده 2- به زعم روحانیون، سیب زمینی زیر زمین عمل میآید و از آنجایی که شیطان زیر زمین است، پس سیب زمینی میتواند شیطانی باشد.
پس فریدریش کبیر مجبور شد راه خود را برود. او با پول خود و دولت، زمینهای کشاورزی زیادی را خرید و با خرج خود بر روی این زمینها سیب زمینی کاشت. از آنجایی که قدرتمند بود، روحانیون جرأت اعتراض به او را نداشتند. درضمن او گفته بود که سیب زمینی ها را در اختیار مردم قرار نخواهد داد و به این ترتیب دهان مذهبیون را بست. درضمن او خاطر نشان کرده بود که قراول و نگهبان بر سر زمینهای کشت سیب زمینی کشیک خواهند داد.
پس از مدت کوتاهی، او قراولان را شبها به خانه میفرستاد و به ملت اجازه میداد که شبها، از سیب زمینیها "بدزدند".
به این ترتیب پای سیب زمینی کم کم سر سفرۀ آلمانیها باز شد و ملت از گرسنگی نجات یافتند. امروزه سیب زمینی را نمیتوان از آشپزخانۀ آلمانی دور نگاهداشت.

2- ایرلند
ایرلند به دلایل مذهبی همیشه از فقیرترین کشورهای اروپا بود تا پایش به اتحادیۀ اروپا باز شد. ملت ایرلند همیشه با گرسنگی دست و پنجه نرم میکرد. ورود سیب زمینی به ایرلند، وضعیت خورد و خوراک این کشور را دگرگون کرد. نگهداری سیب زمینی آسان و بازده آن بالا بود. سیب زمینی علاوه بر اینکه سیر میکند، برخلاف گندم، در معده و روده به نوعی تخمیر میشود و باعث چاق شدن نمیگردد. در ضمن سیب زمینی دارای مقدار زیادی ویتامین C میباشد که آنتی اکسیدان بوده و دستگاه ایمنی را تقویت میکند. سیب زمینی به رشد عضلات کمک میکند.
به همین علت کشور ایرلند خاستگاه بوکسورهای معروف بوده است. معروف است که یک ایرلندی تا زمان آمدن "آفت سیب زمینی" روزی تا حتی 3 کیلوگرم سیب زمینی به طور متوسط مصرف میکرده است!
انگلیسیها بیشتر از کارگران ایرلندی استقبال میکرده اند تا کارگران انگلیسی، چرا که این کارگران قویتر، سالمتر و عضلانی تر از کارگران دیگر بوده اند. با اینکه کارگران ایرلندی همیشه فقیرتر از دیگران بوده اند.
متاسفانه با آمدن "آفت سیب زمینی" به ایرلند و نبود داروی موثر بر علیه این بیماری به سالهای 1845 و 1852 ، از 9 میلیون ایرلند، 1 میلیون از گرسنگی مردند و در مجموع سه چهارم ایرلندیها به آمریکا مهاجرت کردند.
این آفت در کشور های خشکی مانند ایران کمتر مشاهده میشود. علت بوجود آمدن آفت این است که در اروپا پس از بارندگی، آفتابی نمیشود. پس قارچها مهلت دارند که در پناه بی آفتابی و نمناک بودن محیط پس از بارندگی، رشد و نمو نمایند. ولی در ایران، پس از بارندگی، بلافاصله آفتاب میشود و نم حاصل از باران تبخیر میگردد و مجال رشد قارچها را نمیدهد.

به نظر من باید از کشت گندم دوری جست. گندم بازده کمی دارد و آب زیادی مصرف میکند که در ایران مقرون به صرفه نیست. درضمن کشاورزان ایرانی که در کار کشاورزی ناآگاه میباشند، میتوانند آسانتر سیب زمینی کشت دهند تا گندم.
در ضمن باید به جای سیفی جات، کشاورزان و سرمایه داران را تشویق به کاشت درختان میوه کرد. درختان محیط را مرطوب نگاه میدارند و نیاز کمی به آب دارند. درختان میتوانند حتی از آب موجود در هوا استفاده کنند و بر روی زمین خشک سایه بیاندازند. از طرفی درختان مانع فرسایش خاک میشوند و جلوی بیابانی شدن کشورمان را میگیرند.
از خوانندگان تقاضا میکنم که در صورت موافق بودن با این بیانات، این نوع طرز فکر را در ایران و میان هموطنان گسترش دهند چرا که برای کشورمان مهلت زیادی باقی نمانده است. 

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۱, دوشنبه

Clausewitz که بود؟ سرلشگر؟ فیلسوف؟ تاریخدان؟ اندیشمند نظامی؟



به نظر من از میان اینهمه نظامی حرفه ای،  تاریخدان و فیلسوف، جملات کسی تا این حد تحریف نگردیده و خودش مورد بی توجهی قرار نگرفته  تا بزرگمردی همچون Clausewitz. 
Clausewitz در سال 1780 در خانواده ای از پروس شرقی در شهر Breslau به دنیا آمد. پدرش مأمور مالیات بود. هر دو برادر  او نیز از افسران عالیرتبۀ ارتش بودند.
او اولین تجربۀ جنگی خود را بر علیه نیروهای ناپلئون در نبرد حصر شهر ماینس به دست آورد. پس از این پیروزی کوچک، او مدتی را صرف تحقیقات خود نمود. او چندین سال را صرف مطالعۀ انقلاب فرانسه، اخلاق و فلسفه، منطق، تاکتیکهای جنگی و منطق کرد.
در نبرد Jena از نیروهای ناپلئون شکست خورد و تسلیم گردید. حدود یک سال هم در اسارت به سر برد. در حین اسارت، در نامه های خود علل شکست پروس ها را تجزیه و تحلیل کرد.
پس از آزادی و ارتقای درجه، مامور بازسازی و رفرم در ارتش پروس گردید. از آنجایی که پروس از فرانسه شکست خورده بود، او نمیتوانست به دلایل اخلاقی با ناپلئون همکاری نماید. بنابراین از ارتش پروس جدا شده و به ارتش روسیه پیوست.
پس از پایان قائلۀ ناپلئون، پادشاه پروس فریدریش ویلهم سوم از استخدام مجدد او در ارتش پروس سر باز زد و علت آن را خیانت وی به ارتش نامید.
شکوفایی و الحاق مجدد او به ارتش و طی کردن مراحل نظامی وی تا رسیدن به مقام سرلشگری، بسیار طولانی میباشد که از حوصلۀ من و این نوشتار خارج است.

تئوریهای Clausewitz  کدامین بودند؟

او سعی میکرد که به افسران بفهماند که تاکتیکهای نظامی، سیستماتیک نیستند. یک نظامی باید یاد بگیرد که تصمیماتش "منطقی" و مطابق با "واقع گرایی" همراه باشند. به طور مثال او بر این امر پافشاری میکرد که یک لشگرکشی فقط تا حد پایینی پیرو آماده بودن و برنامه ریزی میباشد چرا که کوچکترین عامل غیرمترقبه میتواند تمامی نقشه ها را نقش بر آب کند. یک افسر باید قابلیت این را داشته باشد که در صحنۀ نبرد برپایۀ اطلاعات نادرست و عوامل نامترقبه، تصمیمات قاطع و صریح بگیرد و آن را مورد اجرا قرار دهد.
به نظر Clausewitz ، جنگ والاترین فرم ابراز وجود یک ملت است. در اینجاست که او جنگ و رابطۀ آن با ملت را از دید فلسفۀ وجودی مینگرد. چرا که جنگ، ابزاری برای ادامۀ وجود ملت به هنگام شکست سیاست میباشد.
در کتاب "در باب جنگ" مینویسد:"جنگ خشونتی میباشد تا به کمک آن بتوان حریف را وادار به پذیرفتن ارادۀ خود نمود".
به عقیدۀ Clausewitz  جنگ با حملۀ دشمن شروع نمیشود. او عقیده دارد که جنگ با شروع دفاع از خود آغاز میگردد.
بدون دفاع ، جنگ مسلحانه ای در کار نیست. این را نطفۀ شروع جنگ میداند.
بنابر این برای اینکه کار به جنگ نرسد، باید  یک ارتش نهایتا بزرگ، مطابق با امکانات کشور بنا نهاد تا دشمن از حمله به کشور بترسد.

محورِ هدف و وسیله 
Clausewitz  جنگها و نبردهای بسیاری را بررسی میکند. او سابقا هدف جنگ را تحمیل ارادۀ خودی به حریف تعریف کرده بود.
 سپس او این جمله را چنین تکمیل میکند:"هدف جنگ را سیاست تعیین میکند. جنگ، دشمن را بیدفاع میکند. بیدفاع کردن دشمن، راههای مختلف دارد. یکی از این راهها، خنثی کردن ارتش دشمن است. راههای دیگری غیر از نابودی ارتش دشمن هم وجود دارد. نابودی ارادۀ نبرد به کمک  نبرد تبلیغاتی (پروپاگاندا) و تحریم و انزوای دشمن به کمک همپیمانان خارجی هم به همین هدف، یعنی به زانو درآوردن دشمن میانجامد. برای رسیدن به این هدف باید از تمامی نیروی خلاقیت، اخلاقی و فیزیکی خود برعلیه دشمن یاری جست..."

در اینجاست که او جملۀ معروف خود را بیان میکند:" در حقیقت جنگ، ادامۀ سیاست ولی با ابزار دیگر است..."
هیچ جمله ای مانند این جمله توسط افراد ناآگاه تا چنین حد از کانتکس خود خارج نشده و تا این حد مورد جعل واقع نگردیده است.
فقط ماکیاولی بینوا بعد از Clausewitz  چنان مورد بیمهری ضد روشنفکران بیسواد قرار گرفته است.

ولی در همینجا Clausewitz  تاکید میکند که جنگ و ارتش وسیله ای بیش نیستند و باید پیرو سیاست باشند و هرگز نباید جانشین سیاست باشند.

جنگ واقعی و جنگ تمام عیار

آنطور که Clausewitz برای پیروزی در جنگ، استفادۀ کامل از نیروهای اخلاقی و فیزیکی را توصیه میکند، این جنگ  به جنگ تمام عیار ختم میشود. در اینجا او سعی میکند که جنگ تمام عیار را تعریف نماید:

1- کسی که با بیرحمی کامل از تمامی ابزارهای مادی و معنوی استفاده میکند، باید موفق شود که کفۀ ترازو را به نفع خود سنگین کند. البته باید مواظب باشد که دشمن نیز به این فکر نیافتاده باشد. وگرنه هر دو جناح از مرزهای متعارف نبرد خارج میشوند.
2- تا زمانی که حریف کاملا به زانو نیافتاده باشد، این خطر وجود دارد که دوباره به پا خیزد و اینبار تو را مغلوب نماید.
3- از آنجایی که هیچکس از حد و حدود قاطعیت حریف خود باخبر نیست، باید سعی داشت که همیشه بیشترین قاطعیت را از خود نشان داد.
برای رسیدن به 3 نکتۀ بالا، سیاست باید از تمامی امکانات ملی خود حد اکثر استفاده را نماید که او آن را "جنگ تمام عیار" مینامد.

برای پیروزی در نبرد، او 3 نکتۀ بالا را را منطقی دانسته که تا آخر فکر آن را کرده است که (به گفتۀ خودش) در واقعیت امکان پذیر نیست!
چرا امکان پذیر و غیر واقعیست؟ او دلایل آن را برمیشمارد:

1- نبرد میان دو حریف میباید بدون دخالت نفر سوم انجام پذیرد. ولی چنین چیزی در تاریخ پیش نیامده است.
2- هدف دو حریف باید یا صلح باشد و یا جنگ. ولی پروسۀ رسیدن به این دو هدف در هر دو حالت یکی میباشد.
3- نتایج فرضی جنگ (زمان بعد از جنگ، فرمهای صلح) نباید تاثیری بر روی نحوۀ پیشبرد جنگ داشته باشند.

به خاطر همین Clausewitz توصیه میکند که اگر جنگ شد، به همان جنگ متعارف باید بسنده کرد. وگرنه ابعاد آن از کنترل خارج خواهد شد. ابعادی که به خودی خود هم قابل کنترل نیستند. این از اشتباهات هیتلر در قرن بعدی بود.
کسانی به خاطر تعاریف او از جنگ تمام عیار، او را از طرفداران جنگ تمام عیار معرفی کرده اند که این کمبود آشنایی آنان را از افکار Clausewitz میرساند.

 تعریف تاکتیک و استراتژی

برای Clausewitz پایه و اساس شروع یک جنگ، آمادگی ارتش برای جنگ میباشد.
برای او "تاکتیک"، نحوۀ استفادۀ از ارتش در یک نبرد میباشد.
ولی "استراتژی" برایش نحوۀ بهره برداری از یک نبرد برای پیشبردن جنگ است.(به عمد باختن در یک نبرد، میتواند به پیروزی در جنگ بیانجامد. به طور مثال: اجازه دادن شوروی به پیشرفت در اعماق خاک شوروی و در نهایت قطع ارتباط ارتش آلمان در صحنۀ نبرد با سرزمین پدری)

حمله و دفاع

Clausewitz دفاع را بر حمله ارجحیت میدهد چرا که نیاز به منابع کمتری دارد. ولی او دفاع را یک جا نشستن و منتظر دشمن شدن را تعریف نمیکند. او دفاع را در مانور دادن با انعطاف کامل میداند. او میداند که یک مدافع از لحاظ استراتژیکی میتواند مدام در حال حمله باشد. بهترین مثال برای این گفته، نحوۀ نبرد ژنرال Robert E. Lee میباشد.
به عقیدۀ Clausewitz، مدافعین باید تا زمانی به این تاکتیک ادامه دهند که دشمن به رخوت آمده و فلج شود. آنجاست که باید مدافعین رل خود را عوض کرده و با مهاجم تبدیل گردند  و پیروز جنگ گردند.
بارزترین نمونه های تاریخی را میتوان در نحوۀ دفاعی و جنگی روسها در جنگ با ناپلئون و هیتلر یافت. ولی این شیوۀ جنگی فقط در صورتی انجام پذیر است که کشور مورد هجوم قرار گرفته، از وسعت کافی مانند روسیه برخوردار باشد.

جنگ، آری یا نه؟

Clausewitz بدون شک از مخالفین جنگ است. همانطور که توضیح داده شد، او شروع جنگ را با آغاز دفاع از خود تعریف میکند.
او اکیدا توصیه میکند که اگر سیاست به نفع جنگ رأی داد، جنگ باید تمام عیار باشد. از آنجایی که جنگ تمام عیار شدنی نیست، شکست هر دو طرفین در جنگ حتمیست.
او میداند که چه مدافع و چه مهاجم، دچار خسارات فراوان بدون بازگشت جانی و مالی میشوند. در ضمن متذکر میشود که هر جنگ پایانی دارد و باید به مابعد جنگ هم فکر کرد، اگر جنگ تمام عیار نباشد.
ولی او در عین حال تأکید میکند که  جنگ شوخی نیست و از آنجایی که یک تصمیم نهایی در پی ادامۀ سیاست میباشد، باید جنگ شروع شده را "تمام عیار" ادامه داد تا لا اقل یک شانس نامحتمل برای پیروزی در جنگ باشد.
وگرنه بزرگترین راه پیروزی در جنگ را در صلح و انجام ندادن جنگ میداند....

زمانی که کتاب Clausewitz "در باب جنگ" چاپ شد، مورد توجه خاصی قرار نگرفت. دهه ها گذشت تا اندیشمندان به ارزش واقعی این کتاب پی بردند.
چنانکه تئوریهای او نه تنها در آکادمیهای نظامی، بلکه در رشته های مدیریت و کسب و کار دانشگاههایی مانند هاروارد تدریس میشوند.

به قول ژنرال Sherman:
"War is Hell"

۱۳۹۷ اردیبهشت ۳۰, یکشنبه

چگونه ساسانیان و پهلوی به دام Tocqueville افتادند


آلکسیس توکویل(Alexis de Tocqueville) متولد 1805، یک روزنامه نگار، تاریخ نگار و سیاستمدار فرانسوی بود. او کتابهای مختلفی در این مباحث نوشته است و تئوریهای فراوانی به او نسبت داده میشود. به زعم بعضیها، پیشبینیهای سیاسی بسیاری از او از جمله  در مورد جایگاه آیندۀ آمریکا و روسیه به تحقق پیوسته است.
او در تحقیقات خود نشان داد که دموکراسی میتواند در آینده، تبدیل به دیکتاتوری اکثریت بر اقلیت تبدیل شود. بنابراین دید 100 درصد مثبتی به دموکراسی ندارد.
او با مسافرتهایی به آمریکا و آلمان و مقایسۀ انقلابهای این کشورها، آنان را با انقلاب فرانسه مقایسه نمود. 
بررسی این انقلابها، توکوویل را به این نتیجه رسانید که دموکراسی و برابری، ضامن "آزادی" بیشتر نیستند. در نقد  افکار مونتسکیو نوشت:" نه نهادهای دموکراسی، بلکه طرز فکر، طرز گفتار و درک ملت از آزادی، شیرمایۀ دموکراسی در هر کشور میباشند."
این میتواند جواب سوالهایی باشد که چرا انقلاب ایران به دموکراسی منجر نشد. چرا که ذات تک تک جریانات و گروههای مربوطه، دموکرات نبود و ملت ایران بیشتر به اسلام تمایل داشتند تا دموکراسی.

پدیدۀ توکویل چیست؟
پدیدۀ توکویل، پدیده ای مربوط به جامعه شناسی و روانشناسی جامعه میباشد. او توضیح میدهد که یک انقلاب دقیقا آن زمان رخ نمیدهد که فشارها و سرکوبها در اوج خود هستند. انقلابها وقتی رخ میدهند که رژیم از فشارها کاسته  و حاضر به اعمال رفرم میباشد.
در این نقطه از زمان است که جامعه به این نتیجه میرسد که اعتراضات سالم و یا خشونت آمیز، ریسک کمتری به همراه دارد و این امر میتواند به شورش و انقلاب بیانجامد.

گورباچف میگوید:"رژیمی که بر اثر یک انقلاب و شورش از بین میرود، همیشه بهتر از رژیمی بوده که بعد از انقلاب به قدرت رسیده است. تجربه نشان میدهد که در چنین شرایطی، یک رژیم وقتی تبدیل به یک رژیم نالایق تبدیل میشود که شروع به انجام رفرم مینماید..."!

پارادوکس توکویل چیست؟
این نظریه تعریف میکند که هرچه یک رژیم بیعدالتیهای اجتماعی را از سر راه بر میدارد، حساسیت جامعه نسبت به بیعدالتیهایی که هنوز از بین نرفته اند، بیشتر میشود.
در عین حال هرچقدر برابری بیشتر و بیعدالتی کمتر میگردد، جامعه ناراضی تر میشود.

چرا ساسانیان و پهلوی به دام توکویل افتادند؟
چه در زمان ساسانی و چه در زمان پهلوی، اقتدار نظامی ایران به حدی رسید که هر دو سلسله در سایۀ امنیت خارجی و داخلی، به فکر هنر و علم و شکوفایی اقتصادی افتادند. در هر دو دوره ملت ثروتمند تر شدند و از آنجایی که ثروت با خود مجال آگاهی را میآورد، ملت تازه درک کردند که کمبودها چیست.
در هر دو دوره، این رژیمها مجبور به اعمال رفرمهایی گشتند که به آزادیهای بیشتری میانجامید. هرچه آزادی بیشتر میشد، نه تنها ملت، بلکه گروههای ارتجاعی مانند مزدکیان و اسلامیون 15 خرداد هم پر رو تر میشدند. این استهلاک چندین سالۀ داخلی، اجازۀ حملۀ رومیان را به ایران میداد و یک استهلاک خارجی را نیز به آن میافزود. این فرسایش قوا، سرانجام اجازه و فرصت حملۀ اعراب به ایران را فراهم ساخت.

محمد رضا شاه واقعا خیال میکرد که با فرستادن دانشجویان چپ به اروپای غربی و آشنایی ایشان با دموکراسی غرب، ایشان آگاه میشود. ولی انتخاب  زمان اعزام دانشجویان بسیار اشتباه بود. در آن زمان، حتی دانشجویان غربی نیز جامعه ای مانند ویتنام و کرۀ شمالی را برای آلمان و غرب آرزو میکردند که خود نتیجۀ پارادوکس توکویل بود. این تیری بود که محمد رضا شاه به شست پای خود زد.

چرا چین به به دام توکویل نیافتاد؟
چینیان بعد از سقوط امپراطوری شوروی دقیقا میدانستند که این کشور باید با رفرم اداره شود. کمیسیونی ایجاد شد تا رفرمها، چین را در تام پارادوکس توکویل نیاندازد. با اینکه این کمیسیون تمام جوانب امر را در نظر داشت، ولی حوادث میدان "تیان آ من" اتفاق افتاد. "کمیسیون توکویل" توصیه کرد که برخلاف انتظار تجربۀ کشورهای دیگر مانند شوروی و ایران، ارتش به شدید ترین نحو ممکن این شورش را سرکوب و قلع و قمع نماید ولی به رفرمها ادامه دهد. امروزه چین نمونۀ یک کشور پیروز در رفرم به همراه دیکتاتوری میباشد که به دام توکویل نیافتاد. 

و حالا ایران؟
تجربۀ سال 1357 ثابت کرد که ملت ایران نیز مستعد پارادوکس توکویل است. با فقر توأم با فشار میتوان اقشار ایران را سر جایشان نشاند. از طرفی پدیده ای در ایران وجود دارد که در طول تاریخ کمتر به چشم آمده است: مزدوران خارجی.
حتی اگر به طور نامحتمل، 100درصد ملت ایران به پا خیزد، ملایان از مزدوران لبنانی، فلسطینی، سوری و عراقی خود برای قلع و قمع ملت ایران استفاده خواهد نمود. 
پس میتوان نتیجه گرفت که رژیم ملایی ایران با بهره برداری از نیروی کارشناس، بسیار به پارادوکس توکویل آشنا میباشد.

تجربِۀ اسپانیا
ژنرال فرانکو میدانست که بقای رژیم او با مرگ او به پایان میرسد. در ضمن همیشه فعالیت ارتجاعی کمونیستهای وابسته به شوروی و جدایی طلبان باسک و کاتالان را رصد میکرد.
رفرمهای کوچک او داشت به فاجعه تبدیل میشد و موقع مرگ او نیز داشت فرا میرسید.
او با ابتکار برقراری دوبارۀ پادشاهی مشروطه، پس از مذاکرات پنهانی با تمامی طیفهای سیاسی، کشور اسپانیا را نجات داد.
این عمل، درایت این دیکتاتور را در نهایت نشان میدهد.
این مثال کوچک میتواند آلترناتیوی برای آیندۀ ایران نیز باشد تا از خونریزی و انتقامجویی پرهیز نمود.