۱۳۹۷ مرداد ۱۴, یکشنبه

آلزهایمر، بیماری مزمن 57 تیها. این بیماری را دست کم نگیرید.

غم انگیز تر و مفتضح تر از همه، بیماری فراموشی بخشی از ایرانیان است.
ملت ایران در یک همه پرسی در 12 فروردین سال 1358 به یک "جمهوری اسلامی" رأی مثبت دادند.
نه یک جمهوری کمونیستی و یا جمهوری مریخی.
چون به یک جمهوری "اسلامی" رأی دادند، پس از شمارش آرا، نتیجه یک جمهوری "اسلامی " شد!
بنابراین از صندوق رأی نمیتوانست یک نتیجۀ دیگر بیرون آید.
چرا که ملت ایران به یک جمهوری "اسلامی" رأی داده بودند.
اسلامی قربونت...... اسلامی.
یعنی اسلامی.
بازم بگم؟
چون به یک جمهوری اسلامی رأی دادند، پس آن جمهوری "اسلامی" شد.
چون از طریق رأی آن شد که شد.
یعنی "اسلامی"!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
جای شک مانده که برطرف کنم؟

منطق جمهوریخواه ایرانی

میگه ایران که سوئد و انگلستان و دانمارک و هلند نیست که یک پادشاهی، حتی از نوع مشروطه، دوباره به دیکتاتوری تبدیل نشه. با این وضع مردم، حتما میشه. ولی فکر میکنه که یک جمهوری دیگه، با همین مردم، مثل سوئیس میشه! به این میگن منطق جمهوریخواهان ایرانی...

خانواۀ ما و برده داری در زمان قاجار

ایرانیان خیلی به خودشان افتخار میکنند که کورش بزرگ، بساط برده داری در منطقه را برافکند و همگی را آزاد نموده و به خانۀ خود بازگرداند.
ولی با آمدن اسلام، این پدیدۀ رذل تا پایان زمان قاجار در کشورمان ادامه داشت.
حتی ما که از خوانین همدان بودیم، برده داشتیم. البته من این را خودم ندیدم، ولی حتی مادرم برده های خانواده را با اینکه بسیار کوچک بود، هنوز به یاد داشت.
از بس این خانواده چغندری بود که حتی نمیدانست این نگونبختان از کدام کشور آفریقایی بودند. این برده ها را جدم از سفر مکه به عنوان سوغات با خودش آورده بود.
یکی را "یاقوت" و دیگری را به علت رنگ پوستش "مخمل" نام نهاده بودند. هر دو هم زن بودند.
اگر بزمی در کار بود، مردان مهمان گاهی دستی بر سر روی ایشان میکشیدند و زنانشان از این موضوع باخبر بودند و آن را به مانند "تفریحات مردانه" میپنداشتند و چیزی نمیگفتند.
روزی در سن 10 سالگی، همسر دختر دایی مادرم با تفنگ شکاری به سوی "مخمل" نشانه رفت تا او را بترساند. از قضا تفنگ پر بود و آنچه میباید میشد، شد. به گفتۀ مادربزرگم، چندین و چند روز تکه های مغز و لکه های خون این نگون بخت را از در و دیوار اتاق پاک میکردند. این فحشها را هم که این بچه خورد، فقط به خاطر کثافتکاری ایجاد شده بود. بیچاره "یاقوت" که میبایست در پارتیهای بعدی، شیفت "مخمل" را به عهده میگرفت.
برای اینکه پول قبر و کفن ندهند، مخمل بیچاره (یا آنچه که از مخمل به جای مانده بود) را به دستور "آقا" داخل گونی انداخته و آخر باغ چال کردند. و برای اینکه "هدر" نرود، یک درخت زرد آلو هم روی آن کاشتند. الحق همدان زردآلوهای خوبی داشت...
خب البته پهلوی آمد و بساط اینها را جمع کرد که خیلی به ایشان بر خورد. حتی بعضی از ایشان در یوستون آمریکا از این شوک معالجه نشده اند و ناراحتی خود را در برنامۀ تلویزیون فکسنی خود هرچه داغتر ابراز میکنند.

خاطراتی از زمان قاجار که در هر کتابی نخوانده اید

مادر بزرگم تعریف میکرد که در آن زمان واژه ای به نام "تفریح" به معنای امروزی وجود خارجی نداشت. خانها و مفتخورهای همدانی مربوطه که خانوادۀ من از ایشان هستند، گاهگاهی به زحمت میرفتند به صحرا پیک نیک.
تفنگدار هم همیشه داشتند. چون هنوز آن قلدر قزاق نیامده بود تا امنیت را با خودش بیاورد.
تفریح ارازل و اوباش مسلح در این بود که کشیک بکشند و اگر زن و یا پسربچۀ چوپانی را گیر میآوردند و چند ساعتی با او "تفریح" میکردند.
ولی از معدود تفریحهای عجیب شهر را برایتان تعریف میکنم تا درکی از سطح اجتماعی و فرهنگی آن دوره داشته باشید.
شخصی بود که در خانه ها را میزد و با گرفتن سکۀ سیاهی، یک گوز میداد و اسباب خندۀ صاحب خانه میشد.
چند وقت بعد هم ملت ریختند به خیابانها و نه شیر میخواستند و نه موز رایگان که داستان دیگریست.

پس از چهل سال: چرا هنوز فقط حمله به پهلوی و مشروطه خواهان؟

سوای اینکه 3 همه پرسی اینترنتی مهم، همگی دال بر محبوبیت قاطع شاهزاده رضا پهلوی و مشروطۀ پادشاهی بود، فعالیت سیاسی دیگر اپوزیسیون ایرانی در خارج چیست؟
واقعا غم انگیز است ولی اینجا باید به نکاتی اشاره نمایم تا به عمق فاجعۀ سیاسی اپوزیسیون پی ببرید.
با اینکه نوع فعالیتهای سیاسی مشروطه خواهان در ایران بازتابی ندارد، ولی مشروطه خواهان از فعالترین گروههای خارج نشین هستند.
ما هفته ای یکبار در فرانکفورت جلسۀ بحث و گفتگو داریم. در آغاز همگی ایستاده و سرود ملی را میخوانیم. سپس از یک سخنران دعوت به عمل آورده میشود تا از گذشته و یا از موضوع روز سخن بگوید. اغلب هم از گروههای دیگر مانند چریکهای فدایی خلق، حزب دموکرات کردستان و حزب کمونیست کارگری میهمان و یا ناظر داریم.
در چندی از موارد، یک نفر از سازمان امنیت آلمان که به زبان فارسی تسلط دارد میآید و گوش میکند که مبادا کسی سخنی خارج از قانون اساسی آلمان بزند. او ناظر است و چیزی نمیگوید و معمولا هم پیش از پایان برنامه، پس از یادداشت از جلسه، میرود.
پس از این مقدمۀ کوچک مایلم به چند مورد عجیب و غم انگیز اشاره کنم.
بدون استثناء ما هر سال سالروز ترور سیاسی رستوران میکونوس را گرامی میداریم. با تهیۀ اتوبوس به برلین رفته و چندین ساعت تحصن کرده و گاهی سخنرانی به زبان فارسی و آلمانی میشود. ولی هیچگاه شما یک فرد کرد در آنجا نمیبینید. ایشان حتی دعوت ما در مشارکت هماهنگ در این سالروز را رد میکنند. تنها کسانی که برای کشته شدگان حزب دموکرات کردستان سالروز میگیرند، مشروطه خواهان به زعم آنها مخالف ایشان هستند!
روز زن را هر ساله جشن میگیریم و به تبعیض زنان در ایران اشاره میکنیم. ولی 99 درصد شرکت کنندگان مرد هستند.
اغلب سالروزهای قتل فریدون فرخزاد را جلوی کنسولگری ملایی در فرانکفورت تحصن میکنیم. آیا حتی یکبار یک چپ ایرانی را در آنجا دیده اید؟ ملی مذهبی چی؟ مصدقی؟
به هنگام قتل ستار بهشتی، تظاهراتی جلوی کنسولگری ملایی با پرچم شیر و خورشید در فرانکفورت داشتیم. 
سه چپ ایرانی که از قبل میشناختیم، برای بر هم زدن تظاهرات به آنجا آمده بودند. یکی از ایشان به یک پسر بچۀ دوازده ساله که پرچم ایران را در دست داشت با گفتن این جمله که:" این کثافت چیه که دستت گرفتی؟"، چنان چکی به گوش بچه زد که بدبخت نقش زمین شد.
شاید و باید در مورد این موارد نیز گفتمانی انجام شود.
ما که به کار خود ادامه میدهیم.

یادی از گذشته: ما دانشجویان 57 تی چه میخواستیم؟

شاید برای برخی خوانندگان، مخصوصا خوانندگان جوان، خواندن این سطور قدری غریب و غیر قابل درک باشد. ولی چه باک!
اینجا فقط بحث بر سر دانشجوی "ایرانی" نیست. اصولا در آن سالها طرز فکر دانشجوی "معمولی" در اروپای غربی و کشورهای در فرآیند توسعه در یک سطح بود.
به علت موقعیت خاصم، هم در ایران با دانشجویان تماس داشتم و هم در آلمان.
دانشجو، گل سرسبد هر خانواده و کشور بود. تمامی خود را الیت جامعه میشمردیم. همگی در عین اینکه خود را مدافع پرولتاریا میخواندیم، مطلقا با این قشر تماس نداشتیم. به قول یکی از بچه ها، کاش اینها (کارگران) بیشتر عطر مصرف میکردند و کمتر بوی گند میدادند.
ما از بس که به پندار خودمان هشیار و باهوش بودیم، به پشتمان میگفتیم با ما نیا که بو میدی.
پس از معرفی جسته و گریخته از خودمان، آیا حدس میزنید که اهداف و آلام و آرزویمان در آن سالها چه بود تا به رستگاری ابدی برسیم؟
یک دانشجوی آلمانی با اینکه اصلا نمیدانست در آلمان شرقی چه میگذرد، آرزو داشت که که آلمان غربی مانند آلمان شرقی شود! آن هم آلمان شرقی آن زمان.
یک دانشجوی ایرانی مانند من، آرزو داشت که کشورش مانند آلبانی و ویتنام شود. آن هم یک آلبانی و ویتنام آن زمان.
یک دانشجوی آمریکایی میخواست که کشورش مانند چین بشود. مانند چین آن سالها.
یک دانشجوی کرۀ جنوبی تا اواخر دهۀ 90 به خیابانها میرفت، ماشین آتش میزد، پلیس میکشت و سنگ پرتاب میکرد تا کشورش بشود مانند کرۀ شمالی. آن هم کرۀ شمالی آن زمان!
نگاهی به عکسهای آن زمان و مقایسۀ کشورهای بلوک شرق با کشورهای غربی نشان میدهد که مردگان متحرک دهۀ پنجاه شمسی، عقل و آیندۀ خود را به چه کسی عاریه داده بودند تا آن انقلاب کذایی را به ثمره برسانند.
به ما!

از عجایب روزگار ما: Wikileaks

میلیون‌ها انسان به ظاهر باسواد و همه چیزدان با مراجعه به سایت Wikileaks از رمز راز پنهانی دنیا سیاست باخبر میشوند.
ولی حتی یکبار، از خود چند سئوال اساسی را نکرده‌اند:
۱- چرا جولیان آسانژ فقط از ناتو و آمریکا افشاگری میکند؟ مگر روسیه و چین رازهای قابل گفتن ندارند؟
۲- چرا بعد از تهمت تجاوز جنسی، آقای آسانژ از خود دفاع نکرده و به سفارت کشوری پناهنده میشود که سابقهٔ سوسیالیستی دارد؟
۳- چرا آقای اسنودن که به ادعای خود به خاطر حفظ دموکراسی و دفاع از حریم خصوصی، اطلاعات CIA را به Wikileaks داده است، به کشوری پناهنده میشود که بدترین سابقه را در نابودی دموکراسی و حریم خصوصی دارد(روسیه).
۴- چرا بسیاری از خبرچینهای Wikileaks از بیماری‌های روحی رنج میبرند؟ 
به طور مثال آقای Menning از خبر
چینهای Wikileaks که به موقع دستگیری یک مرد بود، خواستار آن شد که با خرج ارتش آمریکا به زن تبدیل شود؟(که شد!)
از آن موقع نیز در کمال رضایت و بدون جنجال زندگی میکند.

نفت ایران هیچگاه ملی نشد

بیسوادان دنیا متحد شوید.
ملتی که اشتباهات خود را تکرار کنند و از آن درس نگیرند، مستحق سرنوشت خود هست.
نفت ایران در روز 29 اسفند هیچگاه ملی نشد.
در چنین روزی نفت ایران "دولتی" شد.
مگر اوراق سهام نفت را به بخش خصوصی و یا ملت ایران واگذار کردند که ملت ایران، اعم از بیسواد و دانشگاهی، فکر میکند که نفت ایران ملی شد؟
چرا هر سال چنین طرز فکر اشتباهی را جشن میگیریم؟
در چنین روزی، منابع طبیعی نفت ایران زیر قیمومیت دولت ایران رفت.
همین و بس.

درسهایی از تجزیه طلبی در اسپانیا

میهن دوستان ایرانی به درست دغدغۀ تمامیت ارضی ایران را دارند. ولی ما باید بدانیم که تجزیه طلبی نه پدیده ای تازه و نه محدود به خاورمیانه است.
همین چندی پیش بود که در ایالت کاتالانیای اسپانیا، رفراندومی برقرار شد که اکثریت مردم آن ناحیه به استقلال این منطقه رأی دادند.
برخلاف ادعای چند آدم بدون صلاحیت، تقلبی هم در این انتخابات صورت نگرفت.
عکس العمل دولت اسپانیا و جملۀ معروف نخست وزیر این کشور فقط همین بود:
" از آنجایی که تجزیه طلبی مغایر قانون اساسی این کشور میباشد، این رفراندوم فاقد ارزش است. برای رسیدن به استقلال این ناحیه باید قانون اساسی را با کسب دوسوم آرا در مجلس اسپانیا تغییر داد و سلسله مراحل قانونی را طی نمود. بنابراین توصیه میکنم که تجزیه طلبان اول قانون اساسی را تغییر دهند و بعد رفراندوم برقرار کنند".
دیدید که تجزیه طلبان به جایی نرسیدند و کلی هم خیط شدند.
بنابراین هموطنان ما باید سوای آنکه هشیار باشند، باید به اعصاب خود تسلط داشته باشند.
هرگونه رفراندوم یکجانبه، بدون تغییر و یا تأیید قانون اساسی، فاقد پایه های قانونی میباشد و از طرف هیچ کشور و یا سازمان ملل مورد تأیید واقع نخواهد گشت.

اگر رضا پهلوی:

اگر رضا پهلوی:
1- فعالیت سیاسی داشته باشه، میگن که او به مشروطه اعتقاد نداره، چون یک شاه مشروطه حق دخالت در سیاست را نداره. پس دیدید داره دروغ میگه! پس اگه شاه بشه، دیکتاتور میشه!
2- اگر فعالیت سیاسی نداشته باشه، پس آدم تنبلیه و یا کار بلد نیست. دیدید چقدر بی عرضه هست. پس به درد پادشاهی نمیخوره.
3- اگه یک تنه بیاد جلو، میگن میخواد همه را کنار بذاره و بساط حکومت تک نفره به پا کنه.
4- اگه با دیگران از چپ چپ تا راست راست وارد گفتمان و مذاکره بشه، میگن که با جدایی طلبها و خائنین دست در دست گذاشته تا ایران را خراب کنه.
5- اگر دولت سایه تشکیل بده، میگن تیرش را زود شلیک کرد و هدر داد. و یا اصلا از ملت ایران مگر اجازه گرفته بود که چنین کاری کرد؟
6- اگر دولت سایه تشکیل نده، میگن عرضه و جربزۀ حرکت سیاسی را نداره.
7- میگن چرا اعلام نمیکنه که میخواد شاه بشه. تا تکلیف پادشاهی خواهان و جمهوری خواهان مشخص بشه.
8- اگر اعلام کنه که میخواد شاه بشه، میگن: دیدی! از اولش هم میخواست شاه بشه! ای کلک. ولی یکی دیگه میگه: ای بابا! دروغ میگه. اصلا نمیخواد شاه بشه.
9- یکی میگه چرا از رژیم گذشته انتقاد نمیکنه. پس ذاتش دیکتاتوریه!
10- همون شخص در جای دیگه میگه: دیدی از رژیم گذشته انتقاد کرد؟ پس از کوزه همان طراود که در اوست! مثل باباش میشه.
11- اگر طلب رفراندم کنه، میگن اصولا رفراندم چیزی را حل نمیکنه.
12- اگر فعالیتش را زیاد کنه، میگن دیدی به رفراندم اعتقاد نداره. میخواد رفراندم را دور بزنه.
من میگم شما ها و امثال شما بروید به نزد دکتر و از او بخواهید که نوع داروهای شما را عوض کند بلکه بهتر جواب داد....

آیا ایرانیان در هیچ دوره ای روشنفکر داشته اند؟

روشنفکر بودن آن نیست که شخصی بنا به ذوق و سلیقۀ خود، خودش را روشنفکر بنامد. کاری که در ایران متداول است.
روشنفکر بودن، نیاز به پیش شرطها و لازمه هایی دارد که در ذیل به آن اشاره میشود.
1-نگاه یک ایرانی به خوب و بد، کمابیش و شاید مطلقا مذهبی میباشد. حتی چپهای ایرانی، سرمشقشان امام حسین و علی و غیره میباشد. سخنرانی گلسرخی در دادگاه، مصداق همین مثال است. این امر او را درجا بی اعتبار میکند. 
2- نظریه های یک به اصطلاح روشنفکر ایرانی، فرا مسلکی و پوشش دهندۀ همه و یا اکثریت جامعۀ ایران نیست. او هرگز حتی سعی نمیکند که به نظرات بقیه احترام بگذارد. او همیشه سعی دارد با برهان زاویه دار خود، بقیه را نفی کند. جالب اینجاست که او سعی بر روشن کردن اذهان عمومی برای عقیدۀ خودش ندارد. برای او، نفی افکار دیگران اولویت دارد.
3- بنا به تربیت ایدئولژی و مذهبی خود، یک به اصطلاح روشنفکر ایرانی از آشنا شدن با تفکرات مختلف سرباز میزند. اگر هم نیمچه نگاهی به اطراف خود کند، این کار را مغرضانه و با دشمنی انجام میدهد.
4-به اصطلاح روشنفکر ایرانی، از خود چیزی تولید نمیکند. او طوطی وار مقلد است. او مولد نیست. این هم ریشه در تربیت مذهبی او دارد. او دائما دنبال مرجع تقلید است. این مرجع تقلید میتواند استالین و مارکس باشد و یا حسین و علی و غیره. او متوجه آن نیست که راه حلهای سیاسی و فلسفی، نیاز به سازگاری با زمان خود را دارند. 
5- به اصطلاح روشنفکر ایرانی در همۀ ابعاد، نقیض خودش است! او استانداردهای دوگانه دارد. به طور مثال دادگاههای چند دقیقه ای افسران ارتش و رجال سیاسی زمان پهلوی و اعدام ایشان را لازمۀ روند سیاسی آن زمان میداند ولی از طرف دیگر خود را مخالف اعدام معرفی میکند. یعنی یا حق را آن طور تعریف میکند که به دلش مینشیند و یا اینکه درکی از حق و ناحق ندارد.
6- در آخر و از همه مهمتر آنکه: به اصطلاح روشنفکر ایرانی فقط انتقاد میکند ولی در ازایش گزینه ای ندارد. این هم دلیل بر بی بضاعتی او در بینش و علم رایج میباشد.
چگونه میتوان از چیزی انتقاد کرد ولی مقابل آن، راهکار دیگر نتوان ارائه داد؟ اگر روشنایی را نمیشناسیم، چگونه از ماهیت منفی تیرگی و تاریکی مطلعیم؟ در اینجاست که فقط سلیقۀ شخصی خود را ارائه داده ایم.

آیا کار اشتباه، خوب است یا بد است؟

سئوالی ذهنم را به خودش مشغول کرده است:
آیا تجاوز به یک پسر بچۀ صغیر خوب است یا بد است؟ و یا در موارد بخصوصی خوب است و بقیه صحت میگذارند؟
آیا دزدی خوب است یا بد است؟شاید دزدی در کُنه خود خوب است و فقط گاهگاهی بد است؟
اختلاس چی؟ خوب است و یا بد است؟ و یا اینکه بستگی دارد که چه کسی اختلاس میکند؟
راستی کتک زدن همسر خود ذاتا خوب است و یا مواردی استثایی وجود دارد که نباید کتک زد؟
ازدواج یک دختر 9 ساله با یک پیرمرد نرخر 60 ساله هم لابد لب مرزی میباشد. 
میگویند که نباید سیاه و سفید فکر کرد!
قتل ناموسی چطور؟ مگر نباید سیاه و سفید فکر نکرد؟ پس آیا نتیجه میگیریم که قتل ناموسی "بستگی" به اوضاع قاتل دارد؟
خب قاچاق چی؟ قاچاق از روی تپه ها و کوهها؟ جرم است یا نیست؟ لابد بستگی دارد که چه کسی آن را انجام میدهد؟
سعی کردم در اینترنت مواردی را در کشورهای مختلف پیدا کنم که قاچاق را دولت مذکور "مثبت" ارزیابی میکند. موردی پیدا نکردم. بنا به تعریف تمامی قوانین هر کشوری، قاچاق جرم است چرا که بر ضد قانون و قانون شکنی میباشد. چه آن کشور مرفه باشد و چه نباشد. در اروپا قاچاق جرم است. همانطور که در اوگاندا و بورکینافاسو نیز جرم بوده و برایش مجازاتی تأیین شده است.
پس چرا اگر یک کولبر کُرد قاچاق کرد و به فرمان ایست مرزبان توجه نکرده و تیر خورد، چرا عمل او جرم نیست؟
شاید مجازات قاچاق تیر خوردن نباشد، ولی چرا در همه جا چنان از کولبرهای قاچاقچی صحبت میشود که انگار فرشته ای را از آسمان تیر زده و به زمین انداخته اند؟
فکر میکنم که در جوامع غیر مدنی فقط میتوان مجرمان را تطهیر و تقدیس کرده و قانون را تکفیر.
این جوامع هرگز به مدنیت نخواهند رسید چرا که تعریف دقیقی از خوب و بد، قانون و جرم ... ندارند.
این جوامع راه درازی تا تمدن دارند.

۱۳۹۷ تیر ۳۰, شنبه

نیروهای خارجی مستقر در افغانستان و کشت تریاک و تولید مواد مخدر

افراد بسیاری از خود سئوال میکنند که چرا نیروهای خارجی مستقر در افغانستان به دهقانان اجازۀ کشت تریاک را میدهند و یا حداقل آن را زیر سبیلی رد میکنند.
افغانستان کشوری بسیار فقیر و از هر نظر سیاسی، اجتماعی و ساختاری عقب افتاده است. در افغانستان دهه هاست که جنگ برقرار است و این کشور روی آرامش به خود ندیده است. به علت مذهبی بودن این ملت، زنان در سطح گسترده قادر به تحصیل نبوده اند و به دلایل مذهبی و سیاسی، الیت و نخبه های این کشور دهه هاست که در خارج زندگی میکنند.
حتی کشاورزان خوب این کشور هم به هندوستان و پاکستان کوچ کرده اند.
یعنی فقط قدری تفالۀ اجتماعی در افغانستان به جای مانده است.
اگر این اتفاق در ایران هم میافتاد، وضع ایران از افغانستان بهتر نبود.
از آنجایی که در افغانستان کشاورز هم وجود ندارد، آنچه که از دهات نشینان باقی مانده است، مشتی انسان ماقبل تاریخ است که حتی توان کاشتن خربزه را هم ندارند.
تنها گیاهی که مانند علف هرز میروید و نیاز به مراقبت و آب و کود و خرجهای جانبی ندارد همانا خشخاش است.
نیروهای خارجی هم که در چاه پرخرج افغانستان افتاده اند، کشت تریاک را زیر سبیلی در میکنند تا این ملت اقلا از قبال آن، خرج خود را درآورد.
برای یادگیری و تحصیل و فراگیری فنون نیاز به تمرکز حواس است. دستیابی به تمرکز حواس فقط در مدرسه و طی سالیان دراز میسر میشود. از آنجایی که افراد باقی مانده در افغانستان چندین نسل دسترسی به مدرسه نداشته اند، قادر به تمرکز حواس نبوده و سطح یادگیری ایشان بسیار محدود است.
در حال حاضر در آلمان یک سرجوخۀ آلمانی به نام Johannes Clair در سمینارهای پر بازدیدی از تجربۀ چندین سالۀ خود به عنوان ارتشی در افغانستان صحبت میکند. او انسان بسیار دوست داشتنی میباشد که در کلام و رفتار بسیار متین است. کاش 
همۀ خوانندگان این سطور قادر به فهم زبان آلمانی بودند. ویدئوهای ایشان در مورد افغانستان بیانگر بسیاری از واقعیتهای اجتماعی در افغانستان میباشد.  او هم نبود تمرکز حواس و امکان یادگیری افغانهای باقی مانده در افغانستان را در ویدئوهای خود صریحا بیان میکند. به عقیدۀ او افغانهایی که او با آنها سر و کار داشت حداکثر 10 دقیقه قادر به تمرکز حواس بودند و بعد از آن نیاز به زمان زیادی استراحت داشتند.
فقدان Hand-Eye Coordination نیز یکی از بزرگ ترین معضلات ساکنان باقی مانده در افغانستان است.
ویدئوی زیر نشان میدهد چه چالشهایی تعلیم دهندگان خارجی جهت تعلیم افغانها در پیش روی خود دارند. این افراد حتی قادر نیستند دست، پا و چشم خود را هماهنگ سازند.

به طور مثال یک سرباز آمریکایی سعی میکند که به یک درجه دار افغان چند کلمه انگلیسی یاد بدهد.


آن زمان که این ویدئو تهیه شد، این بابا در اینترنت بسیار معروف گردیده و مایه مسرت و خندۀ یوتوب نشینها گردید. البته شنیده ام که پس از گذشت سالها، چند کلمه انگلیسی یاد گرفته است.
بنابراین میبینیم که در پی کشت خشخاش در افغانستان توطئه ای نهفته نیست و تا اطلاع ثانوی هم این جریان برقرار خواهد ماند!